از «زبان باز» آشوری تا «هویت باز» نسل ما(1)


داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر


تحلیل روانکاوانه یک نگاه و تحول نو و آسیب‌شناسی هراس و انتقادات مخالفان آن

کتاب تازه آقای آشوری به نام «زبان باز» به طرح و تشریح نوینی از معضل و بحران مدرن زبان فارسی می‌‌پردازد و بر بستر نگاهی به راه‌های گذار و تکامل زبان‌های علمی مدرن، مانند زبان‌های انگلیسی، فرانسه، آلمانی، پیش‌شرط‌های کلی عبور از بحران مدرن زبان فارسی و شرایط گذار هر چه بیشتر زبان فارسی از زبان طبیعی به یک زبان مدرن را مطرح می‌کند. او در این نوشته راه‌های مشخص گذار زبان فارسی به یک زبان مدرن علمی را مطرح نمی‌کند و احتمالا در جلد دوم این کتاب به راه حل‌های مشخصی می‌پردازد . راه‌هایی که تا کنون در دو اثر دیگرش، کتاب «باز‌اندیشی زبان فارسی» و پیش‌گفتار کتاب «فرهنگ علوم انسانی»، نیز به آنها پرداخته است و با واژه‌سازیهایش در کتاب «فرهنگ علوم انسانی» نمونه‌هایی از این امکانات نو را نشان داده است. مانند واژه‌هایی مثل مدرنیّت که امروز کامل در زبان فارسی جا افتاده است.

این اثر نو از آشوری بازتاب گسترده‌ای داشته است و نقدهای موافق و مخالف مختلفی را در بر داشته است. طبیعی است که هر نگاه نو بایستی به نقد کشیده شود، زیرا هیچ تئوری علمی کامل و بدون عیب نیست. از طرف دیگر نقد و چالش تخصصی میان زبان‌شناسان، واژه‌سازان، مترجمان و غیره، _ با رعایت تفکیک حوزه‌های مدرن علمی و بررسی و نقد از چشم‌انداز همیشه ناتمام حوزه کاری خویش_، می‌تواند به رشد این تحول سیستماتیک و به رشد ایجاد راه‌های مختلف عبور از بحران زبان فارسی کمک کند. اما مشکل چالش علمی همیشه مشکل تخصصی و فنی و نگرشهای مختلف مدرن و یا پسامدرن به یک موضوع بحث نیست. برعکس چنین چالشی به رشد و قوام تحول علمی کمک می‌رساند. یک بحث تخصصی همیشه یک جنبه احساسی و روانی با خویش به همراه دارد که می‌تواند به رشد چالش کمک رساند و یا مانع رشد و تحول مناسب چالش علمی گردد.

من در این مقاله و در مقاله آینده نگاهی به نظرات آقای آشوری از منظر روان‌کاوی زبان و موضوع زبان از منظر روان‌کاوی می‌اندازم و بر بستر این نگرش روان‌کاوانه قدرت و ضعف نظریه او را باز می‌کنم و سعی می‌کنم چشم‌اندازی دیگر به این مبحث مهم باز کنم، بدون آنکه از حوزه تخصصی خویش خارج شوم و وارد مباحث تخصصی حوزه زبان‌شناسی و یا واژه‌شناسی گردم. اکنون ما نیاز به ایجاد چشم‌اندازهای مختلف به موضوع «بحران زبان فارسی» داریم تا بحث عمیق‌تر و چندجانبه‌تر گردد. از طرف دیگر، با نقد روان‌کاوانه نظرات طرح شده در جلسه نقد بر کتاب آقای آشوری در ایران (1) در این مقاله و نیز با آسیب‌شناسی نظریات و نگاه نهفته در مقاله «زبان دیوزدگی» از دکتر حافظیان (2) در مقاله دوم، به آسیب‌شناسی روان‌کاوانه معضلات و موانع روانی نهفته در مسیر تحول زبان نوی علمی فارسی و در راه رشد چالش مدرن و علمی می‌پردازم.

رابطه زبان و فرد

انسان در زبان می‌زید و زبانش نه تنها بر تفکر او اثر می‌گذارد بلکه بنا به نظرات جدید و پسامدرنی در واقع زیانش تفکر او، جهانش و فردیتش را می‌سازد. زیرا هر انسانی در یک دیسکورس یا گفتمان زبانی می‌زید و نوع رابطه فرد با این گفتمان و یا با این «غیر بزرگ» تشکیل‌دهنده بخش اصلی شخصیت و فردیت اوست. بر اساس تئوری روان‌کاوانه لکان در باب زبان، هر زبانی دارای دو خصلت «زبان عبارت (1)» و «زبان اشارت(2)» است. «زبان عبارت» ییانگر صرف و نحو و حالات آوایی و دستوری یک زبان است و «زبان اشارت» جایگاه تمنا و آرزومندی بشری است (5)؛ تبلور میراث فرهنگی و جایگاه آرزومندی، هویت جمعی و اشارات «غیر بزرگ» به فرد است. آشوری نیز در کتابش به همین دو حالت زبان و زبان فارسی به شیوه خویش اشاره می‌کند و از «میراث فرهنگی» نهفته در هر زبان و در زبان فارسی سخن می‌راند و از حالت «زیست‌بومی» زبان سخن می‌گوید. (6)

برای مثال می‌توان گفت که زبان فارسی در واقع دارای یک حالت شاعرانه و عارفانه است و به عنوان «زبان اشارت» در خویش مجموعه ارزش‌های اخلاقی و عارفانه را در بر دارد که می‌توانند به سادگی هر کلام مدرن مثل «فردیت»، «آزادی» و غیره ر ا، در حین ترجمانش به فارسی، به یک حالت عارفانه و یا اخلاقی مسخ و تبدیل سازند. همانطور که این کار مرتب اتفاق افتاده است و می‌‌افتد. ازین رو «فردیت و آزادی همیشه ناتمام، قانونمند و مرزدار مدرن» در ترجمانش به فارسی به یک «خودمداری مطلق‌گرای و آزادی عارفانه» ایرانی دگردیسی می‌یابد. همانطور که وقتی روانشناسان ایرانی _ به ویژه در سالهای اول کارشان_ به بیمار ایرانی می‌گویند که به فردیتش و خواست‌هایش توجه کند و به آنها تن دهد، آنگاه احتمالا این بیماران از خانقاه سر درمی‌آورند و درون‌گرا می‌شوند، یا از «انسان اخلاقی خود_سرکوب‌گر دیروز» به «لذت‌پرست بی‌مرز امروز» تحول می‌یابند. در حالیکه مفهوم «من مدرن» و ارضای خواستهای «من» خویش در روان‌کاوی معمولا نگاهش به بیرون و تغییر واقعیت است و با قبول مرز خویش و قبول قانون یا «نام پدر» همراه است. « زبان عبارت» فارسی نیز دارای خصلتهای خاص خویش است و برای مثال دارای بستر ترمینولوژیک قوی یک زبان مدرن نیست و به قول آشوری از درون خویش قادر به ایجاد این تحول نیست و مانند زبان‌های مدرن احتیاج به یک زبان ترکیبی و مکانیکی سیستمانه دارد.( به ویژه که این مفاهیم مدرن یا تخصصی در نتیجه ارتباط با مدرنیّت و با «غیر» اصولا به درون فرهنگ فارسی راه یافته است و یا در حال راه یافتن است).


در نهایت میان «زبان عبارت» و «زبان اشارت» یک فرهنگ ارتباطی متقابل نیز وجود دارد و هر دو بر بستر «زیست‌بومی» یک اجتماع و فرهنگ شکل گرفته‌اند. از طرف دیگر آنها به این فرهنگ شکل و حالت خاصی را می‌بخشند و گفتمان فرهنگی را تولید و بازتولید می‌سازند. یعنی یک رابطه دیالکتیکی و متقابل و یا در معنای دیگر یک حالت «دیفرانس» دریدایی اینجا حکمفرماست که هر کدام وابسته به دیگری است و اجزای یک سناریو و یا گفتمان مشترک و وابسته به یکدیگر هستند. تمنای مدرن و یا هویت بالغانه ( در معنای روانکاوانه هویت سمبولیک(9)) احتیاج به «زبان عبارت» مناسب خویش دارد تا قادر به حس و بیان خویش و تحول مداوم خویش باشد و بالعکس «زبان عبارت» قوی و مدرن نیازمند به «زبان اشارت» و هویت بالغانه و سمبولیک و همیشه در حال تحول جمعی و فردی است. زیرا این هویت نوی مدرن و باز مداوما در پی ایجاد جهان جدید سمبولیک خویش و زبان فنی و علمی نوین خویش برای دست‌یابی به تمنای نوی خویش است.

زبان مدرن مانند فرهنگ مدرن ( زبان عبارت و اشارت مدرن)، به بیان آشوری در این کتاب، یک «زبان باز،فراخ‌زیست و راززدا (7)» است که مرتب تحول می‌پذیرد، کلمات مهاجر می‌پذیرد و مرتب عرصه‌های جدیدی از ترمینولوژی و علم را بوجود می‌آورد. این زبان مدرن قادر به نگریستن، تسخیر و ساختن جهان سمبولیک و زبانی خویش است. در حالی که زبان فارسی که هر کلام و محتوایش دربرگیرنده یک بحران مدرنیت/سنت است، نه دارای این بستر علمی و ترمینولوژیک قوی است و نه «زبان اشارتش» رو به سوی نگریستن، تسخیر کردن و آفریدن هستی دارد و بیش از هر چیز گرفتار حالات خراباتی و اخلاقی خویش است. ( این نگاه البته به معنای نفی قدرت‌های این زبان نیست بلکه به ضرورت تحول و گسترش آن اشاره می‌کند. اصولا بحران مدرن زبان فارسی پیش‌شرط تحول مدرن اوست و در هر تکامل و یا تحول هرچند ناقص این زبان و یا این هویت راهی و امکانی نو نهفته است که اگر بتواند، با شناخت دقیق معضل و دیسکورس زبانی خویش، به عبور از بحران خویش دست یابد، قادر به ایجاد تحولی نو و مدرن خواهد بود.).

ازین رو آنکه این معضلات را نشناسد در نهایت سخنش اخلاقی، عارفانه و یا زبانش از لحاظ فنی و بیانی به یک «آش شله قلمکار» اسیر «بی‌زبانی» تبدیل خواهد شد. یا به قول آرامش دوستدار اندیشه این روشنفکر ایرانی، تحت تاثیر این معضلات فرهنگی، «اندیشه‌نما(8)» می‌شود. این روشنفکر و یا زبان او تحت تاثیر « بسته بودن» درونی زبان فارسی و تحت تاثیر روحیه ایرانی خویش، گرفتار دور باطل فرهنگ ایرانی می‌گرد . دور باطل و اسارت نارسیستی/رئال (9) در نگاه دیسکورس زبانی و هویتی ایرانی که ثمره‌اش همان گذار اجتناب‌ناپذیر از «راوی» روشنفکر و ناراضی بوف کور به سوی «پیرمرد خنزرپنزری» سنت و تکرار یک چرخه جهنمی است که در کل کتاب بوف کور و در کل تاریخ دو سده اخیر ما مرتب تکرار می‌شود.( شاید به این دلیل نیز همه روان‌کاویها و نقدهای بوف کور این چشم‌انداز اساسی و این ماتریکس درونی بوف کور را ندیده‌اند و به آن نزدیک نشده‌اند، با وجود قدرتهای سمبولیک هر کدام از این نقدها. در این مورد به کتاب سوم الکترونیکی من در این باب و به نام « روان‌کاوی پسامدرنی بوف کور و گفتمان حول بوف کور» در سایتم مراجعه کنید.10)

انسان در معنای روان‌کاوی لکان و یا در نگاه پسامدرنی ، جزیی از یک تمامیت سنّتی و یا یک «موجود بر_خود_ایستای_خودفرمان» مدرن نیست بلکه او یک موجود یا «سوژه منقسم» است. این به این معناست که هر انسانی در واقع در هر عملش و در هر بیانش هم یک «فاعل عبارت(11)» و هم یک «فاعل اشارت(12)» است و مرتب مجبور است به عنوان یک فرد با دیگری، با «غیر» ، با زبان و جهانش ارتباط برقرار کند؛ به عنوان یک سوژه باز و همیشه ناتمام مرتب با بخشی دیگر از هویت و تمناهای خویش روبرو شود و آنها را در جهان نمادین و سمبولیک فردی خویش پذیرا شود و تحول یابد. ازین‌رو نیز به قول لکان جهان سمبولیک فردی و بشری همیشه ناتمام است. ازین‌رو هنر و علم و اندیشه بشری همیشه ناتمام و در ارتباط با «غیر» و در حال تحول دائمی است.

. برای مثال وقتی من می‌گویم: «من ایرانی هستم»، آنگاه من به عنوان «فاعل عبارت یا جمله» بیانگر این نظر هستم ولی به عنوان «فاعل اشارت» در واقع این «غیر بزرگ»، این مفهوم «ایرانی بودن» است که مرا وامی‌دارد، خویش را اینگونه یا آنگونه بپندارم. زبرا او دارای بار ارزشی و معنایی قوی و تبلور هویت و تمنای انسان و دیسکورس ایرانی است. موضوع نوع ارتباط سمبولیک، نارسیستی یا رئال من (9) با این هویت نهفته در زبان اشارت و در مفهوم «ایرانی» بودن است که مرا به یک فرد باز و قادر به نقد سمبولیک فرهنگ خویش و قادر به پذیرایی مداوم نگاه مدرن و هویت‌های دیگر در هویت و در زبان خویش متحول می‌سازد. یا این نوع رابطه مرا اسیر نگاه نارسیستی و یا کابوس‌وار «غیر» و مفهوم «ایرانی» می‌سازد و مرا به یک موجود بسته و ناتوان از تحول و نقد مسخ و تغییر می‌دهد. ازین‌رو تحول و تکامل در فرد و یا در زبان از طریق نوع ارتباط شخص با این «غیر بزرگ» مانند نوع ارتباط با زبان، فرهنگ، مذهب و یا با «غیر یا دیگری کوچک» مانند نوع ارتباط با معشوق و رقیب به وجود می‌آید.

آن فرد یا جامعه‌‌ای که بتواند با یک رابطه فاصله‌دار، تثلیثی (رابطه سمبولیک) با این «غیر بزرگ»، با دیگری ارتباط بگیرد و هم او را دوست بدارد و هم او را به نقد بکشد و بداند که هیچ‌گاه به ذات نهایی خویش و این «غیر بزرگ» پی ‌نمی‌برد، آنگاه او قادر خواهد بود با چنین توانایی پارادوکس فاصله‌گیری و علاقه، با توانایی نقد و احترام به دیگری و به «غیر»، مرتب به تحولی نو درخویش و در جهان سمبولیک خویش دست یابد و مرتب از نو بیافریند.

بر بستر چنین تحولی است که انسان مدرن توانست، با ایجاد فاصله و با توانایی به دست گرفتن جهان سمبولیکش،( زیرا ما همیشه در یک جهان نمادین و زبانی قرار داریم و نه در یک واقعیت عینی و یا ذهنی. واقعیت یک واقعیت سمبولیک زنده، یک واقعیت سمبولیک عینی/ذهنی است) شروع به ساختن تئوری و تحول در هستی و طبیعت کند. با آنکه این «من یا سوژه مدرن» هنوز گرفتار یک حالت متفاخر نارسیستی بود و بدین دلیل نیز «منقسم بودن» خویش و نیاز عمیق خویش به «غیر»، به طبیعت و دیگری را کامل احساس و درک نمی‌کرد و بهایش را اکنون با بحران‌های مداوم طبیعی، فرهنگی و اقتصادی و تروریسم بین‌المللی می‌پردازد. بحران‌هایی که همه با هم ضرورت گذار به یک رابطه نو با «غیر»، با طبیعت و با دیگری و حرکت به سوی یک جهان چندصدایی را بیان می‌کنند و اصولا معنا و مفهومی نو و هزارگستره از «هویت باز و زبان باز» تو در تو، لابیرنت‌وار، شبکه‌گونه و هایپرتکستی، تلفیقی، چندهویتی و همیشه ناتمام ایجاد می‌کنند که در بحث آینده به آن می‌پردازم.

ر فرهنگ ما این قدرت سمبولیک و تثلیثی هنوز به قدرت اصلی فرهنگ، زبان و فرد ایرانی تبدیل نشده است و زبان و یکایک ما بر بستر بحران مدرنیت در حال ایجاد این جهان فردی و جمعی سمبولیک و ناتمام خویش و در پی ایجاد خلاقیت خویش هستیم. از این رو نوع ارتباط ایرانی با «غیر»، با زبان و با خویش، با مدرنیت و با سنت، یا به طور عمده یک حالت نارسیستی یا رئال و یا حالات ترکیبی نارسیستی/ سمبولیک و یا رئال/سمبولیک است. یعنی فرد بیشتر گرفتار رابطه دوگانه و مسحور‌کننده نارسیستی و گاه کابوس‌وار (رئال) با «غیر» و با زبان خویش است و امروز «سنت‌پرست»، فردا «مدرن‌پرست»، امروز «سنت‌ستیز»، فردا « غرب‌‌ستیز» و یا بالعکس می‌شود. او امروز ناگهان اسیر نگاه مسحور کننده زبان و فرهنگ خویش می‌شود و به عنوان مرید او خواهان بازگشت به زبان فارسی اصیل می‌گردد و می‌پندارد که «هنر نزد ایرانیان است و بس». فردا به شیوه رئال یا کابوس‌وار می‌خواهد مانع ورود هر عنصر خارجی به زبان خویش شود و می‌خواهد گردن هر کلمه عربی و یا خارجی را بزند و برایش یک برابرنهاد عجیب و غریب فارسی بیابد. پس ‌فردا ناگهان به شیوه «روشنفکری پیامبرگونه» خواهان تغییر بنیادین زبان و خط فارسی می‌شود و او را کاملا غیر علمی و ناتوان از تحول می‌پندارد. این‌گونه این فرد و این زبان یا اسیر هراس از «غیر و غریبه» است و یا مسحور نگاه «غیر و غریبه» است و مرتب در حال جذب و یا دفع «غیر» است، به جای آنکه به پذیرش بهتر سمبولیک و ترمیزی «غیر» و مدرنیت در نگاه و زبان خویش دست یابد و به هویت و زبان باز و تلفیقی و همیشه ناتمام خویش دست یابد. تا بتواند به سان یک «جسم سمبولیک» و یک «زبان سمبولیک» هر چه بیشتر قادر به دست گرفتن هستی و ایجاد جهان و هنر و علم سمبولیک و همیشه ناتمام و قابل تحول خویش باشد.

نمونه‌ این حالات نارسیستی/سمبولیک یا رئال/سمبولیک را می‌توان در تلاش‌های افراطی برخی از فرهنگستان‌های ایرانی برای پاکسازی زبان فارسی _ در کنار کارهای مثبت و سمبولیک آنها_ دید و یا در ترجمه‌ها و نوشته‌های یکایک ما این حالات قابل رویت است.

در نتیجه این مشکلات است که مفاهیم مدرن در حین ترجمه به فارسی مسخ و ایرانی می‌شوند. یا زبان ایرانی نمی‌تواند، با درک بهتر معضلات زبانی و نگارشی خویش و از طریق گسترش بیشتر «مهندسی زبان» و چالش مدرن متخصصان، هر چه بیشتر به یک «زبان باز» مدرن تحول یاید. این مشکلات از سوی دیگر نمی‌گذارند _ همراه با علت ماهوی عدم رشد روابط سمبولیک پارادکس و تثلیثی قوی‌تر در فرد، در فرهنگ ایرانی، در شیوه عمل علمی، در چالش مدرن ایران_ که «هویت باز و زبان باز» و مدرن ایرانی بهتر رشد کنند. «هویت باز و زبان باز» سمبولیک و همیشه ناتمامی که لازم و ملزوم یکدیگر، وابسته به یکدیگر و خالق یکدیگر در یک بازی دیالکتیکی و یا در یک بازی دیفرانس دریدایی جاودانه و همیشه ناتمام هستند.

زیرا فرد «غیر» است و «غیر» فرد است. زیرا زبان و فرد همدیگر را متقابلا می‌سازند و برای تحول به یکدیگر نیازمندند. فرد و جامعه ایرانی برای دست‌یابی به تحول مدرن خویش احتیاج به زبان مدرن خویش دارد که یک «زبان باز» و متحول است و قادر است کلمات مهاجر را در خویش بپذیرد و انطباق بخشد. زبانی مدرن، باز، متفاوت و هزارگستره که قادر است جهان و واقعبت سمبولیک خویش را بیافریند، نظم بخشد، علوم و چشم‌اندازهای نوین بیافریند. یک زبان باز ایرانی که می‌تواند هر چه بیشتر بستری برای خلق هنرهای مدرن و متفاوت ایرانیان باشد و شخصیت فرد ایرانی را شکلی نو و مدرن بخشد. این «زبان باز» نیز احتیاج به «فرد و فرهنگی باز» دارد که قادر است مرتب با جهان اطرافش در کنش و واکنش باشد، یاد بگیرد، قادر باشد جهان سمبولیک و زبانش را در دست گیرد و مرتب از نو بیافریند، مرتب هویت‌های نو و گستره‌های علمی و هنری نو از زبان‌ فارسی به وجود آورد و مرتب هنر و علوم و چشم‌اندازهای نوینی بیافریند. تنها بدین شیوه است که فرد و زبان ایرانی می‌تواند به یک « وحدت در کثرت» مدرن و یا در حالات والاتر به یک «کثرت در وحدت چندصدایی» پسامدرنی تحول یابد و فرد این جامعه می‌تواند به یک «سوژه مدرن» یا در حالت والاتر به یک «جسم خندان» نیچه و یا به« سوژه منقسم لکان»، به «جسم هزارگستره» دلوز دگردیسی یابد و هویت و زبان مدرن و متفاوت ایرانی خویش را بیافریند.

در این راستاست که بایستی کتاب «زبان باز» آقای آشوری را نمادی از این تحول سمبولیک و قوی و در مسیری درست و همراه با طرح سوالی درست دانست. از این رو من و امثال من که خود دارای این هویت باز، چندمتنی و چندملیتی هستند و یا مانند من در کتاب جدیدم به نام «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» به طرح این هویت باز و چندمتنی و همیشه ناتمام ایرانی می‌پردارند، در این کتاب و در این نگاه نو روی دیگر و ضرورت دیگر مهم تحول خویش و جامعه خویش را می‌بینند، بی‌آنکه رابطه پارادوکس و نقادانه خویش را با کتاب از دست دهند و فقط هورا بکشند. موضوع درک اهمیت این تحول مهم در زبان و در فرد و فرهنگ ( در زبان عبارت و اشارت ایرانی) و درک رابطه دیالکتیکی و یا دیفرانسی این دو تحول وابسته به یکدیگر است. موضوع درک عمیق این امر مسلم است که بدون این تحول زبانی و بدون ایجاد این هویت نوینی که همه ما مهاجرین و روشنفکران و هنرمندان مدرن و یا چندمتنی درون و برون کشور نمادی از آن هستیم، هیچگاه عبور از بحران مدرنیت/سنت ایرانی و عبور از بحران زبان و فرد ایرانی ممکن نیست.

با قبول این اصل پایه‌ای است که آنگاه می‌توان با نقد کتاب «زبان باز»، هم به طرح سوال درست و مهم آقای آشوری و به اهمیت طرح موضوع «زبان باز» ایرانی آفرین گفت _ زیرا ابتدا طرح درست سوال ایجادگر یک راه درست است، هم بایستی طرح آشوری برای ایجاد یک زبان مکانیکی، سیستمانه و ساختگی و برای پاسخگویی به نیازهای زبانی و علمی زبان مدرن فارسی ، _مانند شیوه جهان مدرن در ایجاد این «شاهراه زبانی» از طریق استفاده از زبان لاتین و یونانی_، به شیوه تخصصی و تفکیکی توسط زبان‌شناسان و واژه‌شناسان ایرانی، مترجمان و روشنفکران درگیر با زبان و هویت خویش مورد نقد قرار گیرد. تا ضعفها و قدرتهای بحث او از چشم‌اندازهای مختلف بررسی شود و این بجث اساسی چندچشم‌اندازی و عمیق‌تر گردد. از طرف دیگر متخصصان، روشنفکران و هنرمندان ایرانی بایستی با کمک به رشد انواع مختلف این «هویت باز و چندلایه» ایرانی، به رشد قدرت خلاق و سمبولیک هنری و علمی خویش و به تحول فرهنگ و چالش مدرن ایرانی کمک رسانند و زمینه‌ساز رنسانس مشترک ایرانی شوند.زیرا این «شاهراه زبانی» مدرن احتیاج به روشنفکران مدرن و باز خویش دارد و بالعکس.


حال باید دید که برای مثال آیا مجلس نقد کتاب «زبان باز» از این چشم‌انداز سمبولیک، پارادکس همراه با نقد و علاقه، به این اثر می‌نگرد، نکات قدرت و ضعف اثر را مطرح می‌کند، سوالاتی نو و چشم‌اندازهایی دیگر مطرح می‌کند و بحث را گسترده‌ترو عمیقتر می‌سازد، یا اسیر حالات نارسیستی و رئال «زبان اشارت» زبان فارسی می‌شود و به سرکوب خاطی و ملحد بی‌احترام به حریم مّطهر زبان فارسی مشغول می‌شود . آیا آنها مریدوار خواهان حفظ زبان شکوهمند فارسی از این «تهاجم فرهنگی و ناموسی» می‌شوند و ناآگاهانه یا آگاهانه سعی می‌کنند این حالات ناموسی نارسیستی و رئال را با استدلالات سمبولیک توجیه و پنهان سازند. آیا آنها، تحت تاثیر این نوع رابطه نارسیستی/رئال خویش با «زبان فارسی»، خواهان تنبیه کردن آشوری به خاطر این «خودسری و بی‌احترامی» به زبان بزرگ و پاک فارسی می‌گردند و قدرت‌های سمبولیک خویش را فدای این اسارت نارسیستی/رئال در نگاه «غیر بزرگ» می‌سازند، یا آنکه ما را با نقدشان بر نقاط ضعف و قدرت اثر آشوری به درک نوین و تکمیل‌کننده‌ای از موضوع می‌رسانند و سوالاتی نو ایجاد می‌کنند.

آسیب‌شناسی روان‌کاونه جلسه نقد کتاب «زبان باز» در ایران

مجلس نقد کتاب «زبان باز» در تهران و با مشارکت متخصصانی چون آقایان، علی حق‌شناس، زبان‌شناس و استاد دانشگاه، آقای فانی ، کتاب‌شناس و مترجم و آقای علی صلح‌جو، مترجم، صورت گرفت.

اگر به سخنان هر سه سخنران دقت کنیم و برخورد احساسی و عاطفی نهفته در پشت کلمات و انتقادات علمی را بشنویم، آنگاه به راحتی می‌توان گرفتاری هر سه سخنران در یک رابطه عمدتا نارسیستی/سمبولیک با «زبان فارسی» را در این بحث دید. ازین‌رو نوع برخورد آنها با نگاه آشوری نیز یک نگاه و نقد سمبولیک پارادوکس نیست، بلکه یک برخورد عمدتا نارسیستی و مالامال از حالات افراطی نارسیستی است ( مانند تعارف نارسیستی از یک سو و خشم نارسیستی از سوی دیگر). جدا از برخی انتقادات تخصصی هر سه سخنران که آشوری نیز در جوابیه خویش به آنها می‌پردازد و نظر خویش را در آن باره بیان می‌کند(13)، در واقع.هر سه سخنران ( و به ویژه آقای حق‌شناس) دچار یک دل‌آزردگی نارسیستی از «کتاب باز» آشوری و از شخص «آشوری» به خاطر این عمل مخالف سنت او و مخالف عادات زبانی و هراسهای درونی آنها هستند.

برای مثال هر سه سخنران از یک طرف ابتدا از آقای آشوری تعریف می‌کنند، شروع به تعارفات بزرگ‌‌کننده ایرانی می‌کنند و پس از این تعارفات نارسیستی به حمله و خشم نارسیستی به او و تکذیب کتاب و شخص او می‌پردازند، به جای آنکه به قدرت و ضعف‌های کتاب بپردازند، چشم‌اندازهای دیگر موضوع را مطرح کنند و پیشنهادات خویش را برای رشد این «زبان باز و مدرن» فارسی در عرصه ترمینولوژیک مطرح کنند.

به ویژه مفهوم «زبان باز» برای آنها آزاردهنده و خطرناک جلوه می‌کنند و آنها ناآگاهانه و آگاهانه هراس خویش از خطرات این «باز بودن» زبان فارسی و خشم خویش به آشوری برای طرح این موضوع خطرناک را نشان می‌دهند.

برای مثال آقای حق‌شناس پس از تعارفات فراوان یکدفعه در کل کتاب را رد می‌کند و پس از چندبار خواندن کتاب باز هم نمی‌داند که موضوع این کتاب چیست و آشوری چه می‌خواهد بگوید. ( این را به زبان طنز ایرانی می‌گویند:« ابتدا مرغ را چاق کردن و سرانجام سرش را بریدن»). اما آنگاه او مشکل اساسیش با این کتاب، یعنی مشکلش با مفهوم «زبان باز» را نشان می‌دهد. زیرا مشخص است که مفهوم «زبان باز» برای او که به حالتی مسحورشونده و نارسیستی تحت تاثیر شدید«زبان اشارت» اخلاقی/عارفانه فارسی و ناتوان از یک رابطه سمبولیک بافاصله و پارادوکس با این زبان (لااقل در این عرصه) است، به معنای «بی‌دروپیکری»، « بی‌بندوباری» است. از آنرو که او، در حین نقدش بر کتاب «زبان باز» آشوری، به شدت اسیر یک رابطه نارسیستی با زبان و «غیر بزرگ» خویش است، در واقع ناآگاهانه دچار «هراس‌های ناموسی» می‌شود، گرفتار هراس از «تهاجم فرهنگی» و از دست‌ رفتن «بکارت زبان فارسی» می‌شود و این هراس را سعی ‌می‌کند با توجیهات سمبولیک علمی همراه کند. از این رو او به جای «زبان باز»، اصطلاح «زبان پویا» را مطرح می‌کند که اصولا_ در راستای مفهوم «پویا» در زبان فارسی_ به معنای یک رشد«درونی (در نهایت عارفانه و اخلاقی)» و بدون نیاز خاص به «غیر» و به «بازبودن»، بدون نیاز به ارتباط با عنصر غریبه و مهاجر است. بدون احتیاج به درک کمبود و نیاز خویش به «غریبه و غیر» برای تحول و تکامل است. در حالی‌ که اصولا زبان و نگاه مدرن در نتیجه ارتباط با محیط اطراف و در پی شناسایی و تسخیر و سازندگی این محیط اطراف طبیعی و اجتماعی به وجود آمده است، رشد کرده است و قادر به تسخیر جهان بوده است.

همان‌طور که روان‌کاوی نشان می‌دهد، ما با نوع نگاهمان به «غیر» و به دیگری در واقع خویش و نگاهمان را نیز می‌سازیم، زیرا رابطه میان انسان و دیگری یک رابطه سوژه/ابژه‌ای نیست بلکه یک رابطه دیالکتیکی و یا دیفرانسی است. بدین دلیل حق‌شناس، با این نگاه پارسایانه، اخلاقی، ناموسی به زبان فارسی، به ناچار نگاهش به مدرنیت نیز دچار یک ترجمان مسخ‌‌‌کننده ایرانی است و زبان باز، قابل تحول، مرتب مهاجر‌پذیر مدرن را یک «زبان منظم و بسته (14)» می‌پندارد. از سوی دیگر او، با این نوع نگاه به «غیر»، به زبان و به مدرنیت، به ناچار خویش را تبدیل به یک مرید ناموسی زبان فارسی در خطر «تهاجم فرهنگی» می‌سازد و به ناچار آگاهانه و یا ناآگاهانه سعی در سرکوب کار خطرناک آشوری و سد کردن تلاش او برای گشودن زبان فارسی بر روی «غیر» می‌کند. به این دلیل نیز او در نهایت کتاب را عاری از هر سوال و طرح اساسی می‌بیند. او اینگونه به سرکوب‌گر نارسیستی/سمبولیک نگاه نو یک همکار و خدمت‌گذار ناموس فرهنگ و زبان خویش تبدیل می گردد، به جای آنکه به شیوه سمبولیک و پارادوکس نکات ضعف و قدرت اثر را مطرح کند و چشم‌اندازی نو بر متن کتاب برای خواننده بیافریند.

دو سخنران دیگر، آقایان فانی و صلح‌جو، در نهایت به این حمله نارسیستی/سمبولیک بر علیه این نگاه نو و برای دفاع از «ناموس» زبان فارسی به شیوه خویش ادامه می‌دهند و در راستای این نقد و خشم نارسیستی عمدتا به جای «نقد سمبولیک کتاب» به نقد نارسیستی «آقای آشوری» می‌پردازند. آقای فانی آقای آشوری را گرفتار «دامچاله‌ی کلام» می‌بیند، به جای آنکه به نقد سوال کتاب و نظریه مطرح شده در کتاب بپردازد و معضلاتش را به ما خوانندگان نشان دهد. آقای « صلح‌جو» می‌خواهد به زبان بی‌زبانی کتاب را بی‌ارزش کند و اعلام می‌کند، این نظریه آشوری که مطرح می‌کند، زبان‌های مدرن برای پیش‌برد خویش از زبان لاتینی/یونانی استفاده کرده‌اند، امر تازه‌ای نیست. بی‌آنکه او به علت طرح این موضوع و مقایسه از طرف آشوری و به نقد نکات ضعف و قدرت نظر او بپردازد. زیرا این تحول زبانی برای آشوری ناشی از بحران زبان فارسی، ناشی از ناتوانی زبان فارسی به پاسخگویی علمی به این بحران از طریق یک تحول ناآگاهانه و خودبخودی درونی و ناشی از ضرورت گذار زبان فارسی به سوی یک زبان مدرن و علمی به کمک یک دستگاه مکانیکی، ساختگی و سیستمانه زبانی است.

یا آقای صلح جو، بر طبق برخورد نارسیستی عامیانه و جاافتاده در فرهنگ ایرانی که براساس آن ما همه چیز در زبان فارسی و فرهنگ فارسی داریم و یا داشته‌ایم و نیازی به «غیر» نداریم، _ نگرشی که زیربنای گره حقارت ایرانی و حالات افراطی غرب‌ستیزی/غرب‌شیفتگی ایرانی است_، اکنون می‌گوید که شیوه علمی نو مثل «برخه‌چسبانی» که به قول آشوری از دل آن و از طریق پاره‌چسبانی آگاهانه و علمی کلمات میلیون‌ها ترم جدید علمی به وجود آورده‌‌اند و درمی‌آورند، در فرهنگ فارسی وجود داشته است و نمونه آن را کلمه «سکنجبین» می‌داند(13).( یک گام جلوتر و ما با تصویر جدید تراژیک/کمیک «دایی‌جان ناپلئون» ایرانی و توطئه غرب بر علیه فرهنگ و زبان پویا و اصیل فارسی و دزدیدن همه مفاهیم مدرن از فرهنگ ایرانی روبرو می‌شویم.)

این شیوه برخوردها از طرف دیگر بخش دیگر معضل فرهنگ ایران و معضل دیگر تاثیر‌گذار بر عدم رشد علم و چالش مدرن ایرانی را نشان می‌دهند. یعنی به سادگی در بحث‌های این متخصصان عالیقدر ما قابل رویت است که آنها از آشوری خشمگین هستند که چرا او این جرات را به خرج داده است و چنین مباحثی را مطرح کرده است و یا زودتر از دیگران و آنها مطرح کرده است. ازین رو نیز آنها به حالتی نارسیستی و در واقع کین‌توزانه آشوری را متهم به خودشیفتگی و حالات نارسیستی می‌کنند و اینجاست که گویی در «غیر»، در آشوری چیزی جز تمنای خویش و تلاش برای سرکوب تمنای خویش نمی‌بینند. زیرا به قول لکان من «تمنای غیر» و فرهنگم و دیسکورس هستم و «غیر» و دیگری تمنای من است. تبلور راز درونی من است. به این دلیل از نوع برخورد یک جامعه به دگراندیش می‌توان به رازها و تمناهای نهفته و سرکوب‌شده یک جامعه پی برد.

باری در تمامی این بحث متخصصان ما در نهایت هیچ نقد جدی و پارادکس علاقه‌مندانه/نقادانه بر کتاب «زبان باز» نمی‌بینیم. درعوض «آشوری» نقد می‌شود و بایستی به گونه‌ای به خاطر عمل «بازش» سرکوب و نفی شود. اینجا نیز تفاوت دو متفکر نشان داده می‌شود که یکی قادر به فاصله‌گیری سمبولیک پارادکس بهتر از فرهنگ خویش، در عین عشق به این فرهنگ، بوده است. ازین رو برای آشوری « زبان باز» در راستای مفاهیم مدرنی چون « اندیشه باز (اوپن مایند)، زبان باز (اوپن لنگویج)، فهمیده و درک می‌شود و بنابراین بی درو پیکر نیست، اما در نگاه گرفتار در حالات نارسیستی/سمبولیک یا نارسیستی/ رئال متخصصانی چون حق‌شناس و دیگر دوستان، این به معنای «بی‌بندوباری» و «بی‌دروپیکری» است. پیشنهادات آشوری برای آنها در نهایت به معنای از دست‌رفتن «بکارت زبان فارسی» و ندیدن شکوه و پویایی مطلق درونی زبان فارسی، به معنای ندیدن بی‌نیازی زبان فارسی به «غیر» و به راههای مدرن تحول است. در نهایت انگیزه اصلی نقد نارسیستی و خشمگینانه هر سه نقاد گرامی هراس عمیق آنها از «غیر» و هراس از درک نیاز و کمبود خویش به «غیر و غریبه» است.

هراسی که روی دیگرش مسحوریت مرید‌وار در برابر «غیر و غریبه» و ناتوانی از پذیرش سمبولیک نگاههای غریبه و دگراندیش، ناتوانی از دست‌یابی به «هویت باز و زبان باز» ایرانی و ناتوانی از پذیرش سمبولیک هویت‌ها و تواناییهای متفاوت در هویت و زبان و فرهنگ خویش است. هراسی از «غیر» که ثمره‌اش بحران کنونی و تکرار فاجعه‌وار مداوم این بحران سنت/مدرنیت در همه عرصه‌های سیاسی/فرهنگی/علمی و تلفات فراوان انسانی، علمی، هنری، اقتصادی است.

باری اینگونه یک جدل مدرن تحت تاثیر یک زبان و یک فرهنگ به یک بحث ناموسی و نارسیستی تبدیل می‌شود و نه خواننده و نه بحث از این جدل چیزی یاد می‌گیرد و نه چشم‌اندازی نو به بحث گشوده می‌شود. مشکل این است.

جمع‌بندی:

معضل روان‌کاوانه و در عین حال تراژیک/کمیک این جدل و بحث نو این است:« یک متخصص می‌خواهد راهی پیشنهاد کند تا زبان فارسی بتواند بهتر قادر به پذیرش کلمات مدرن باشد. تا زبان فارسی بتواند بهتر قادر به ساختن یک زبان سیستمانه و ازین طریق بهتر قادر به دست گرفتن هستی، شناسایی هستی و رشد باشد و چند متخصص دیگر در این عمل نفی پاکی و پویایی درونی زبان فارسی را می‌بینند. از طرف دیگر آنها، با گرفتاریشان در رابطه‌ای نارسیستی/سمبولیک، رئال/سمبولیک با زبان فارسی، به نفی فردیت و قدرتهای سمبولیک خویش گرفتار می‌شوند و همزمان مانع رشد بحث و چالش علمی پارادوکس در باب یک نگاه نو و ضروری می‌شوند. همان‌طور که یک عده هنوز گرفتار حالات نارسیستی/رئال غرب‌ستیزی/سنت‌ستیزی هستند و نسلی نو چون ما خواهان یک هویت باز و چندلایه و چندمتنی همیشه ناتمام هستند. نسلی که خواهان اشکال و حالات مختلف این «عارف زمینی، عاشق زمینی، خردمند شاد و مومنان سبکبال» و خواهان رشد و تکامل هزار روایت از«غیر»، از خدا و هستی هستند؛ خواهان یک «وحدت در کثرت مدرن» ایرانی و در مسیر بعدی یک «کثرت در وحدت» پسامدرنی ایرانی هستند. باری موضوع جدل و چالش میان دو گفتمان، میان « هویت باز و زبان باز» مدرن از یک سو و از سوی دیگر هراس از «غیر» و گرفتاری در حالات نارسیستی و رئال بحران‌زا است. با این تفاوت که ما می‌دانیم که یکایک ما و نظریات ما نه تنها همیشه ناتمام و نیازمند به «غیر» و نقد دیگری هستند بلکه می‌دانیم که هر نگرش و هر عمل ما در خویش هم حالات سمبولیک، نارسیستی ویا رئال را دارند. پس به به نقد پارادکس خویش و دیگری دست می‌زنیم و زبانی اینگونه خلاق و باز می‌طلبیم .


( در مقاله دوم به برخی معضلات ترجمه مباحث روانکاوی در زبان فارسی، به نقد راه نهفته در طرح سوال آشوری و نکات قدرت و ضعف این «شاهراه مدرن و مکانیکی زبان فارسی» از چشم‌انداز روان‌کاوانه می‌پردازم و بر بستر این تحلیل هم‌زمان به نقد آسیب‌شناسانه مقاله «زبان دیوزدگی» اثر یک متخصص زبان‌شناس دیگر ایرانی به نام دکتر محسن حافظیان و آسیب‌شناسی روان‌کاوانه قدرت و ضعف‌های نگاهش می‌پردازم.)


ادبیات:
1/ http://zamaaneh.com/hamayesh/2008/09/post_48.html
2/ http://persianlanguage.ir/articles/id%3D54/

3-4-5 statement, enunciation
ترجمه واژه‌ها از دکتر موللی است. لکان این نگرش دوگانه به زبان را از ژکوبسون وام می‌گیرد، در کنار تاثیراتش از فردیناند دسسور و دیگران. در عین حال نگاه متفاوت خویش به زبان را به وجود می‌آورد. در مورد این مباحث به مقاله مهم ذیل از دکتر موللی مراجعه کنید.
http://www.movallali.fr/CSS/filer/filer%20farsi/sokhani%20ba%20shoma%20II.swf
6/ داریوش آشوری: زبان باز. نشر مرکز. در این باب به فصل یکم کتاب_ زبان طبیعی_ از ص 19 مراجعه کنید.
7/ زبان باز. ص 17 و فصل دوم کتاب در باب نگره‌ی مدرن به زبان.
8/ آرامش دوستد ار. روشنفکر پیرامونی و مسئله زبان.ص 21
http://www.nilgoon.org/pdfs/dustdar_roshanfekri_piramooni.pdf
9/
9/ سه ساحت روانی سمبولیک/خیالی/ رئال یا واقع: هر پدیده و در کل مثل هر انسانی دارای سه بخش «سمبولیک، خیالی یا نارسیستی و نیز رئال و یا کابوس‌وار» است. این سه بخش در واقع به شکل «سه دایره برومه‌ای» درهم تنیده‌اند و ساختار روانی انسان و جهان بشری ترکیبی از این سه بخش است و آن‌ها نمی‌توانند بدون یکدیگر باشند و در هر عمل و حالت انسانی این سه بخش و سه حالت حضور دارند(1). موضوع مهم اما آن است که شکل سمبولیک و بالغانه بتواند به شکل اساسی رابطه با «غیر» و شکل اساسی لمس هر پدیده تبدیل گردد و مرتب بتواند، در نگاه به «غیر» و به تمنای خویش، ژوئیسانس یا خوشی نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه بخش خیالی تصور و میل خویش را و نیز خوشی کابوس‌وار میل خشونت و تجاوز و لمس قدرت مطلق ذر بخش رئال تصور خویش را به اشکال نوینی از تمنای فانی و چندلایه تبدیل سازد و مرتب تحول یابد. از بوسه تا عشق‌بازی و تا اندیشه بشری، همه مالامال از این سه بخش هستند و این درهم‌آمیختگی علت تحول مداوم جهان بشری و علت ضرورت خلاقیت بشری و عبور مداوم بشری از بحران به نگاه و خلاقیت و تمنایی نو تا بحران و نیاز تحول بعدی است. از این سه ساحت می‌توان به قول ژیژک شش شکل ترکیبی در نگاه و رفتار آفرید.( سه حلقه برومه‌ای لکان)


10/ http://sateer.de/books/ravankaviboofe.pdf
11-12- Subjekt der Aussage/ Subjekt des Aussagens
برابرنهادهای «فاعل عبارت و فاعل اشارت» واژه‌های پیشنهادی من هستند.
13/ http://zamaaneh.com/idea/2008/09/post_383.html
14/ http://zamaaneh.com/hamayesh/2008/09/post_48.html


برگرفته از: عارفان زمینی

------------------------------------------------

همچنین بخوانید: کتاب «زبان باز»



Theatrical Translation And Film Adaptation: A Practitioner's View

Theatrical Translation And Film Adaptation

Author: Phyllis Zatlin
Publisher: Multilingual Matters Limited
File size: 1 Mb
File type: Rar'd PDF

Translation and film adaptation of theatre have received little study. In filling that gap, this book draws on the experiences of theatrical translators and on movie versions of plays from various countries. It also offers insights into such concerns as the translation of bilingual plays and the choice between subtitling and dubbing of film

 

Download

 

 

مرکز پژوهش های ترجمه و محفل های آن


هر چند این خبر جدیدی نیست و شاید خیلی از شماها خبردار باشید، ولی هنوز تازگی و داغی خود را از دست نداده است.


مرکز پژوهش­های ترجمه در نخستین گام فعالیت­های خود اقدام به تشکیل چند محفل (Forum) کرده است. دسته­بندی محفل­ها به قرار زیر است:


  •  محفل ترجمۀ چند رسانه­ای
  • محفل پژوهش در ترجمۀ قرآن
  • محفل ترجمۀ ماشینی و ابزار ترجمه
  • محفل ترجمۀ شفاهی
  • محفل فرهنگ و ایدئولوژی در ترجمه
  • محفل تاریح و ترجمه
  • محفل ترجمۀ ادبی

 

ایدۀ  تشکیل این محفل ها بسیار ایدۀ ناب و ارزشمندی است که میوۀ آن با یاری و همکاری شما مترجمان و  ترجمه­پژوهان عزیز بعدها به بار خواهد نشست. تمام این محفل­ها، در کل، سه هدف پژوهش، آموزش و اطلاع­رسانی را دنبال می­کنند. البته وقتی خودتان درگیر یکی از  آنها بشوید به شیرینی و زیبایی و جزئیات آن پی خواهید برد.

 

دانشجویانی که موضوع پایان­نامه­هاشان در یکی از این موارد است می­توانند عضو محفل شوند.

بگذارید  به یک دسته از علاقه مندان که هنوز علاقه­شان به حالت جنون نرسیده، نکتۀ کوچک و بی­اهمیتی را عرض کنم که شاید باعث فروکش کرن این آتش جنون شود و اصلاً چه بسا ریشۀ علاقه­تان را خشک کند. این دسته شامل بچه­های کارشناسی می­شود. این دسته از دوستان بدانند که برای حضورشان در هر یک از این محفل ها مبلغ ناقابلی باید بپردازند؛ برای محفل­های نیمه­روزه مبلغ 10000 تومان و برای محفل­های یک­روزه مبلغ 20000 (ایضاً) تومان. (بنده به دکتر ملانظر پیشنهاد می­کنم که یک صندوق انتقادات و پیشنهادات دَم در مرکز بگذارند تا این بچه پولدارهای کارشناسی هم شاید که پیشنهادی، نه انتقادی، داشتند و رویش را نداشتند که  رو در رو به شما بگویند، به صندوق رجوع کنند).

 

چند نکتۀ  دیگر

دانشجویان رشته­های انگلیسی، عربی و فرانسه -از هر دانشگاهی- می­توانند در این محفل­ها شرکت کنند.

نشست­ها  هر دو ماه یک بار برگزار می­شود (که البته اولین نشست محفل ترجمۀ چند رسانه­ای در 10/10 برگزار شد). تاریخ برگزاری هر نشست چند روز قبل، از طریق وبگاه مرکز اعلام خواهد شد.  

در پایان به دکتر حسین ملانظر، بانی اصلی این مرکز، تبریک و یک دست­مریزاد دیگر می­گوییم.

این را هم بدانیم که پا گرفتن و قوام یافتن این مرکز بی­شک به دست و بر عهدۀ من و شماست. این گوی و این میدان. این مرکز و با آن امکانات، و پشتیبانی­های بی­دریغ دکتر ملانظر.  اگر به رشتۀ خود و حرفۀ مقدس ترجمه احترام و ارزش قائلیم و به آیندۀ آن امیدوار، یا علی. تشریف بیاورید.  


در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا



آیا امانتداری خوب است؟

 

گفت وگو با دكتر فرزانه فرحزاد درباره "امانتدارى مترجم"

دكتر فرزانه فرحزاد، استاد مطالعات ترجمه دانشگاه علامه طباطبايى، فهرستى از فعاليتهاى علمى معطوف به نقد ترجمه را در كارنامه خود دارد. وى ارائه دهنده يكى از اولين مدل هاى سنجش كيفيت ترجمه در سال ۱۹۹۲ است. مقاله وى پس از ارائه در كنفرانس دانشگاه دانمارك مكرراًً توسط ديگر محققان مورد ارجاع قرار گرفته است. نقد ترجمه در چارچوب تحليل انتقادى گفتمان موضوعى است كه اين اواخر وى را به خود مشغول داشته است. به همين بهانه گفت وگوى زير را با وى ترتيب داده ايم.

 

  • منظور از نقد ترجمه و كيفى چيست؟

 

آنچه تاكنون در ادبيات ترجمه در اين مورد آمده نشان مى دهد كه همواره ارزشيابى را با نقد يكى دانسته اند و اصطلاحاتى چون ارزيابى (Evaluation)، ارزشيابى (Assessment) و نقد (Criticism) به جاى يكديگر به كار رفته اند. در ارزشيابى پرسش اصلى «درست و غلط» يا «خوب و بد» بودن ترجمه است. ارزشيابى خاص اهداف آموزشى است درصورتى كه در نقد ارتباط ترجمه با جامعه، تأثير ترجمه بر جامعه و مخاطبان و بررسى انتخابهاى واژگانى و نحوى مترجم مطرح مى شود. به عقيده من، امروزه ابزارى در اختيار داريم كه سى سال پيش كسانى مثل رايس، هاوس و نُرد نداشتند. وابستگى بيش از حد آنها به متن درنهايت به نوعى معادله و رابطه خطى يك به يك تقليل پيدا مى كرد. ابزارى كه امروز در اختيار داريم نتيجه ماهيت بينارشته اى مطالعات ترجمه است كه طى آن هر بينش و بصيرتى كه در ديگر شاخه هاى علوم به دست مى آيد خود را به صورتى در اين رشته بازمى نماياند يا اينكه ترجمه پژوهان راه هايى براى تطبيق آن با ترجمه مى يابند. وقتى صحبت از نقد مى كنيم بهتر است از فضاهاى آموزشى صرف نظر كنيم و به تأثير ترجمه در فرهنگ، ادبيات و تاريخ جامعه مقصد بپردازيم. اينگونه نقد مى تواند همانند ارزشيابى با مقابله شروع شود و بدون آنكه نمره اى به مترجم بدهد به مطالعه تلويحات، تأثيرات و علل انتخاب هاى واژگانى و نحوى مترجم در جامعه بپردازد.

 

  • آيا اصول اين چارچوب از رشته ديگرى وارد مطالعات ترجمه شده اند؟

 

بله، براى درك اين مدل حتماً بايد به حوزه «تحليل انتقادى گفتمان» توجه كافى كنيم چون چارچوبى فراهم آورده كه از آن مى توانيم براى نقد استفاده كنيم. با توجه به اين نكات كه حيات زبان در جامعه است، ترجمه با زبان مواجه است و منفك از جامعه عمل نمى كند يعنى در جامعه توليد، توزيع و مصرف مى شود، مى توان گفت هر اتفاقى كه در ترجمه مى افتد لزوماً مرتبط با جامعه است. از تحليل انتقادى گفتمان مى توان براى نقد ترجمه استفاده كرد، اما نقدى كه با توصيف شروع مى شود و به تحليل مى رسد.

  • نحوه عملكرد اين چارچوب دقيقاً به چه صورت است و محقق ترجمه را به چه سمت و سويى هدايت مى كند

تحليل انتقادى گفتمان يك نگاه يا رويكرد به ترجمه است. نقد ترجمه هم مى تواند از همين رويكرد استفاده كند. نقد بايد به دنبال كشف اين نكات باشد كه انتخاب هاى واژگانى و نحوى به چه دليل اتفاق افتاده و چه تلويحاتى دارد. در اين صورت نقد بايد دائماً در حال رجوع به جامعه باشد و از دريچه جامعه و فرهنگ به ترجمه بنگرد. مهم درك اين نكته است كه انتخاب هاى مترجم از يك طرف چه تأثيرى بر جامعه گذاشته و از طرف ديگر خود تحت تأثير چه عواملى در جامعه بوده است. مثلاً كلمه «Comrade» در رمان «مزرعه حيوانات»، قبل از انقلاب به «رفيق» و بعد از انقلاب به «برادر» ترجمه شد. در هر دو انتخاب مطمئناً انگيزه ها و عوامل اجتماعى سياسى دخيل بوده اند. در اين مثال صحبت از درست يا غلط بودن اين يا آن معادل راه به جايى نمى برد چون هر دو به چاپ رسيده و خوانندگان متعددى داشته است. در اينجا كار نقد بايد بررسى و مطالعه چرايى اين انتخابها، نوع فضا و تلويحات منتج از هر كدام باشد.

 

  • از رهگذر اين نقد چگونه مى توان به مسائل كلاسيك ترجمه مثل امانتدارى و معادل نگاه كرد؟

اصولاً امروزه در نقد نبايد ديگر صحبت بر سر ميزان امانتدارى مترجم باشد. به اين خاطر كه اين بحث مبتنى بر پيش فرض هايى از اين قبيل اند كه نويسنده مرجع اصلى است، اصالت از آن وى است و مترجم لزوماً تابع اوست و ترجمه در بهترين حالت اثرى فرعى و سايه اى از متن اصلى ترجمه شده را معادل متن مبدأ فرض كرده ايم و رابطه اى كمابيش رياضى بين آنها قائل شده ايم. آنگاه ناخودآگاه به دنبال بقيه اجزا و سطوح اين رابطه هستيم. منظور اين نيست كه رابطه اى بين اين دو نيست يا امانتدارى مفهومى مردود است. بلكه اين رابطه معادله نيست و امانتدارى تعريفى ديگر دارد. در مثالى كه از ترجمه «مزرعه حيوانات» زديم آيا مى توان گفت اين مترجم ها امانتدار نبوده اند در اين جا بهتر است بگوييم امانتدارى در پرتو عرف و سياست رايج تعريف ديگرى پيدا كرده است. منظورم اين است كه تعريف همه اين معيارها تابع چارچوب نظرى اى است كه براى قضاوت به كار مى بريم.

 

  • با اين وجود ماهيت رابطه متن مبدأ و مقصد از نظر شما چيست؟

به نظرم رابطه اى كه ميان متن مبدأ و ترجمه هايش در زبان هاى مختلف مى تواند وجود داشته باشد از نوع «بينامتنى» است. وقتى متنى در زبانى توليد مى شود در رابطه اى بينامتنى با تمام متون هم عرض در زبان خود قرار مى گيرد. به اين معنا كه بعضى عناصر را از متنهاى پيش از خود و بعضى عناصر ديگر را ، به تعبير فركلاف، «تازه» دارد. به نظر من وقتى اين متن به زبانى ديگر ترجمه مى شود بار ديگر در رابطه اى بينامتنى با كليه آثار مرتبط در زبان مقصد قرار مى گيرد. نقد ترجمه در مدلى كه مطرح كرده ام مستلزم پذيرش دو پيش فرض است؛ يكى اين كه متن مبدأ و مقصد همانطور كه اشاره شد ارتباط بينامتنى دارند بى آنكه معادل هم باشند. ديگر اينكه متن ترجمه شده بخش هايى را از متن مبدأ تكرار و عناصرى را از خود اضافه مى كند. اين همان بخش «آفرينشى» ترجمه است. نقد ترجمه در اين مدل، بيشتر با همين بخش آفرينشى ترجمه سر و كار دارد.

 

  • آيا اين نقد تقسيم بندى خاصى هم دارد ؟

 

نقد ترجمه مى تواند تاريخى ( Historical) باشد كه خاص مواردى است كه متن مبدأ به هر دليلى در دسترس نيست ولى تأثيرش محرز است، مثل «هزارويكشب» كه تاريخى از ترجمه به زبانهاى مختلف را پشت سر گذاشته يا در جامعه يا جوامع مبدأ تأثيرهاى خاصى داشته است. ارتباط متون مختلفى كه تحت اين عنوان نوشته يا ترجمه شده اند الزاماً بينامتنى است نه معادله اى. نقد تاريخى همين طور مى تواند در مورد تأثير، نقش و عملكرد ترجمه در مقطع تاريخى خاصى باشد مثل جريان ترجمه از عربى به فارسى در دوره صفويه كه احتمالاً به انگيزه رواج و تقويت مذهب در كشور بود. جنبه مهم اينگونه تحقيق پى بردن به زواياى اجتماعى هر دوره از طريق مطالعه و بررسى چگونگى ترجمه آثار در آن دوره خاص است. نوع ديگر نقد، مقايسه و مقابله عناصر ايدئولوژيك و حساس در متن پيشين و نحوه انتقال آنها به متن پسين است تا بررسى شود انتخاب هاى صورت گرفته حاكى از چه گرايش يا جو سياسى، فرهنگى يا تاريخى است. از دريچه اين رويكرد توصيفى نقد است كه براحتى مى توانيم ادعاى بعضى نظريه پردازان مطالعات ترجمه مثل تورى و زهر را بپذيريم كه مى گويند متنى كه ترجمه مى شود ،بخصوص متن ادبى، ديگر به زبان مبدأ تعلق ندارد و به نظام چندگانه ادبيات زبان مقصد مى پيوندد. با اين نگاه ديگر جست وجوى معادل، در معناى كلاسيك، جايى ندارد زيرا بعضى از نگاههاى توصيفى از ابتدا بى آنكه به نوع رابطه بين متون مبدأ و مقصد بپردازند، تنها به نقش متن در ادبيات مقصد توجه مى كنند.

 

  • مراحل و سطوح اين نقد كدامند؟

 

در مدل پيشنهادى من براى نقد هر اثر ترجمه اى بايد در دو سطح به متن نگاه كنيم. ابتدا در سطح عناصر خرد يعنى آن چيزى كه در متن وجود دارد مثل كلمات و ساختارهاى دستورى، اينكه كدام يك مى توانند از لحاظ ايدئولوژيك مهم باشند و تلويحات سياسى، فرهنگى خاص داشته باشند. سطح كلان نيز شامل عناصر پيرامون متن است كه درباره ترجمه يا همراه آن است، مثل مقدمه و مؤخره مترجم، نقدهايى كه راجع به متن نوشته شده و حتى ويژگيهاى ظاهرى و بصرى مثل رنگ و طرح جلد كتاب ترجمه شده در مقايسه با متن پيشين.

 

  • به نظر مى رسد در نقد ترجمه در حيطه فرهنگ و اجتماع، ابزارى كه مى توانيم از آن بهره ببريم نشانه شناسى فرهنگى است. نظر شما چيست؟

 

البته، ولى مدلى كه امروز به آن اشاره كردم بر اساس تحليل انتقادى گفتمان است. آنچه كه تا به حال بيشتر در مورد آن بحث شد متن مكتوب يا كلامى بود. در عين حال فكر مى كنم هر چه تعريف متن گسترده تر مى شود به ابزارهاى بيشترى براى نقد آن نياز داريم. در حال حاضر ما با متون چند رسانه اى و سايبرهم سروكار داريم و آنها را هم مى توان بر همين اساس نقد كرد و هم همانطور كه شما اشاره كرديد مى توان از ديدگاه نشانه شناسى به آنها پرداخت، اما هنوز مدلى براساس نقد نشانه شناختى ترجمه نديده ام.

 

  • آيا مى توان رويكرد نقد را بومى سازى كرد؟

 

به نظر شما آيا نمى شود طرح اين مدل را در اين كشورنوعى بومى سازى تلقى كرد جامعه اى مثل ايران كه ترجمه در آن تا اين حد گسترده انجام گرفته و مى گيرد بستر بسيار مناسبى است براى طرح اين موضوع و كمك به رشد مفاهيم مربوط به نقد.

 

برگرفته از: کلک پیرا

 

 

راه اندازي كتابخانۀ تخصصي ترجمه

   

فارس: مؤسسۀ خانۀ كتاب، دهۀ فجر امسال، كتابخانه اي تخصصي با صدها عنوان كتاب در زمينۀ ترجمه راه اندازي مي كند. در اين بانك اطلاعاتي علاوه بر درج اطلاعاتي دربارۀ مترجمان و سوابق كاري آن ها تلاش مي شود كتاب هاي ترجمه شده نيز به خود مترجمان شناسانده شود.

منبع: روزنامۀ جام جم (ش ۲۴۷۰)

 

 

ترجمۀ خوب همچون تألیف است (گفت‌وگو با مرتضی ثاقب‌فر)

 

«مرتضی ثاقب‌فر» مترجم باسابقه کشورمان، صاحب چندین اثر در حوزه تألیف و ده‌ها کتاب در حوزه ترجمه است.

کتاب‌های «شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ» و «بن‌بست‌های جامعه‌شناسی» از آثار تألیفی و کتاب‌های «جامعه‌شناسی معاصر آلمان»، «فرهنگ و دموکراسی»، «ایران باستان»، «ایدئولوژی‌های مدرن سیاسی»، «هخامنشیان»، «جهان باستان» و «دیباچه‌ای بر جامعه‌شناسی» از آثار ترجمه ایشان است.

مرتضی ثاقب‌فر از دو زبان فرانسه و انگلیسی ترجمه می‌کند.

در گفت‌وگویی کوتاه، صحبت‌ها و عقاید این مترجم را درباره «ترجمه» و «مسایل ترجمه در ایران امروز» جویا شدیم؛ آنچه در ادامه می‌آید ماحصل این مصاحبه است.

 

آقای ثاقب‌فر با تشکر از اینکه دعوت «کتاب هفته» را برای مصاحبه پذیرفتید مختصری درباره خود، زندگی، آغاز فعالیت و سوابقتان بفرمایید:

• در سال 1321 در تهران متولد شدم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در «دبیرستان رازی» که متعلق به فرانسوی‌ها بود، انجام دادم. سپس بلافاصله به «دانشگاه تهران» رفتم و در رشته علوم اجتماعی، تحصیل کردم و فوق لیسانس را در رشته جامعه‌شناسی از «دانشگاه سوربن» پاریس اخذ کردم.

کار من در پیش از انقلاب پژوهش و تحقیقات اجتماعی بود که تا سال 50 تعدادی از آنها منتشر شد، مدتی هم سرپرستی یک مرکز پژوهشی را عهده‌دار بودم. پس از انقلاب چند سالی عمدتاً به ویراستاری می‌پرداختم و بعد کاری اصلی‌ام ترجمه شد. الان هم حدود 20-18 سال است که فقط ترجمه می‌کنم.

حوزه‌هایی که در این مدت در آنها فعالیت داشته‌اید، چه بوده‌اند؟

• حوزه‌های اصلی را که من ترجمه کرده‌ام؛ می‌شود به دو بخش تقسیم کرد: «تاریخ و فرهنگ ایران» و «جامعه‌شناسی».

به عنوان یک مترجم با سابقه، در شرایط فعلی عمده‌ترین نیاز مترجمان را در چه می‌بینید؟

• مثل اکثر مردم ایران، نیاز اصلی مترجمان، نیاز تأمین معیشتشان است و در خود کار، دو عامل را به طور کلی عمده نیاز مترجمان می‌دانم: یکی کتاب خوب و دیگری دستمزد کافی. البته در مورد مترجمان حرفه‌ای که کارشان فقط ترجمه است صدق می‌کند. کسانی که درآمد و یا مشاغل دیگری دارند و به تفنن هرچند سال یا یکسال یک کتاب در می‌آورند، این اشکال درباره‌شان صادق نیست. اما مترجمان حرفه‌ای عمده نیازشان همین‌هاست که عرض کردم ضمن اینکه باید اضافه کنم در کنار مسئله درآمد، تهیه کتاب خوب هم مطرح است چون اطلاع‌رسانی به مترجمان، خوب صورت نمی‌گیرد و کتاب‌های موردنظر در دسترس نیست.

می‌توانید کمی درباره مسئله حق‌التالیف مترجمان دقیق‌تر توضیح دهید و از مشکلات آن بگویید.

• حق‌التالیف از 7 درصد شروع می‌شود تا حداکثر به بهترین مترجمان 15 درصد. در واقع مترجمان حرفه‌ای 15 درصد می‌گیرند و مترجمان کمتر شناخته شده بین 7 تا 10 درصد. که همه اینها نصف مبلغی است که پخش‌کننده کتاب می‌گیرد. یعنی مترجم که تولیدکننده است این مبلغ را می‌گیرد در حالی که ناشر 20 درصد و فروشنده هم 15 درصد، یعنی مجموعاً 35 درصد به آنها می‌رسد و مترجم، آن مبلغی که عرض کردم.

با توجه به گستردگی حوزه ترجمه و روآوری افراد متفاوت به این حرفه، وضعیت آثاری که این روزها منتشر می‌شود را چگونه می‌بینید؟

• به طور یکدست نمی‌توان قضاوت کرد. ما هم ترجمه‌های خوب داریم و همه ترجمه‌های بد و هم خیلی بد. بازار ترجمه بعد از انقلاب بخصوص، همان طور که شما فرمودید خیلی گرم شده، ولی دست هم زیاد شده و خیلی از ترجمه‌ها با شلختگی انجام می‌شود و متأسفانه خوب هم ویرایش نمی‌شود. چون غیر از ناشران دولتی که از ویراستاران نسبتاً پخته و با معلومات استفاده می‌کنند، ناشران خصوصی از ویرایش برداشت دیگری دارند. یعنی فکر می‌کنند همین که کسی متن فارسی را بخواند و یک کمی جملات را اصلاح کند؛ این یعنی ویرایش.

در حالی که ویرایش در ترجمه، به معنای مقابله جملات است که در درجه اول این ترجمه با امانت صورت گرفته و در درجه دوم تصحیح جمله از نظر فارسی است. این است که ما -بخصوص در کتاب‌های رمان- می‌بینیم که تعداد مترجمان خیلی زیاد است، بعضی ترجمه‌ها خیلی بد است و در کتاب‌های علمی هم با ترجمه‌های بد مواجه می‌شویم. اسم نمی‌برم ولی چند ترجمه از کتاب «ماکس وبر» به نام «اخلاق پروتستانی» درآمده من دیده‌ام که یکی از اینها ترجمه‌ی بسیار بدی بود. مثلاً در جایی مترجم حتی اسم خاص را تشخیص نداده بود و با اینکه با حروف بزرگ نوشته شده بود، نفهمیده بود و از سیاق جمله هم متوجه نشده بود، به فرد خاصی اشاره دارد. و خلاصه اینکه آن اسم خاص ترجمه شده بود و معنی‌اش آمده بود و در کتاب علمی بسیار مشکلی مثل کتاب «ماکس وبر» این اشتباه، چیز کوچکی نیست و اصلاً این ترجمه مردود است.

یا مثلاً من با خانمی اخیراً روبرو شدم که وقتی بحث میزان کار شد من گفتم که در سال حداکثر سه تا چهار کتاب می‌توانم ترجمه کنم و آن خانم خندید و گفت: من سالی چهل کتاب درمی‌آورم و بعد که پرسیدم چطور؟ گفت که روزی چهل-پنجاه صفحه را می‌خوانم و صدایم را ضبط می‌کنم و بعد شخص دیگری نوار را برای من پیاده می‌کند! یعنی ایشان ترجمه فی‌البداهه را جایگزین ترجمه‌ای کرده بود که باید روی فارسی‌نویسی دقت شود، معادل‌های درست و رسا پیدا کرد و زحمت کشید.

به هر حال وضع ترجمه چنین حالتی دارد، البته در کنار اینها ترجمه‌های خوب و عالی هم داریم ولی متأسفانه کم هستند.

این روزها می‌بینیم که تعداد کتاب‌های ترجمه و میزان استقبال از آنها بیشتر از کتاب‌های تألیفی است، با توجه به اینکه بازار ترجمه اینقدر داغ است فکر می‌کنید برای حفظ مخاطبان از یک طرف و لطمه نخوردن به کیفیت آثاری که ارائه می‌شود مترجمان چه مواردی را باید در نظر بگیرند؟

• مترجمان باید به سراغ کتاب‌هایی بروند که از آنها شناخت دارند. آنهایی که ذوق ادبی دارند، رمان و آنهایی که معلومات دارند کتاب‌های علمی را ترجمه کنند. فرض بفرمایید کسی که اصلاً جامعه‌شناسی نخوانده یا در این حوزه فعالیت نکرده به اعتقاد من نباید به طرف این حیطه برود، همان طور، که کسی که فیزیک نخوانده. برای اینکه فهم فیزیک به اطلاع داشتن از اصطلاحات خاص آن احتیاج دارد. ترجمه ادبی هم همین طور است.

مترجم باید با ادبیات فارسی آشنا باشد و رمان زیاد خوانده باشد تا جملات در دستش راحت و آسان باشد، به ذهنش برسد، خوب حرکت کند و جای خود را پیدا کند وگرنه ترجمه بد خواهد بود. برای مثال یک از دوستان من که تخصص‌اش ترجمه کتاب‌های علمی است یک بار کتاب ادبی ترجمه کرد و با ناکامی مطلق روبرو شد. در حالی که مترجم مشهوری بود ... بنابراین مترجم باید به کار تخصصی خودش رو بیاورد و سعی کند از آن زمینه خارج نشود.

درباره ترجمه این نظر هست که یک مترجم باید کتابی را ترجمه کند که به آن علاقه پیدا کرده است. شما با این نظر موافق هستید؟

• بله. من کاملاً قبول دارم. اگر مترجم به کارش علاقه نداشته باشد، ترجمه‌اش خوب نمی‌شود. اما متأسفانه سختی معیشت باعث شده که مترجمان کتاب‌هایی را ترجمه کنند که به آنها علاقه ندارند و از ارزش و مرتبه کار می‌کاهد. و این مسئله‌ای است که وضعیت اقتصادی به مترجم تحمیل می‌کند. اما ترجمه‌ای که با علاقه و معلومات کافی صورت گرفته باشد؛ ترجمه خیلی بهتری از آب در می‌آید.

سؤالی که در ادامه سؤال قبل پیش می‌آید این است که در صورتی که یک مترجم کتابی را با علاقه و پشتکار ترجمه کند، این کتاب در بازار نشر با چه سرنوشتی روبرو می‌شود؟

• این به سرنوشت کتاب در ایران برمی‌گردد که سرنوشت خیلی دردناکی دارد. من 15-14 سال که داشتم جمعیت ایران 18 میلیون نفر بود و تیراژ کتاب هم بین 2 تا 3 هزار تا بود. الان هم که 60 میلیون جمعیت داریم متوسط تیراژ کتاب تقریباً همین حدود است. و اینکه ملتی اینقدر کم کتاب می‌خواند خیلی دردناک است. بنابراین در چنین بازاری رفتن به طرف کتاب‌نویسی یا ترجمه کردن کتاب و حتی کار نشر (چون من به ناشران واقعاً احترام می‌گذارم) فقط ایثار و عشق و علاقه لازم دارد. چون در واقع ما همه کالایی را تولید می‌کنیم که کمترین خریدار در ایران دارد. شما حساب کنید در یک کشور 60 میلیونی تیراژ 3000 تایی کتاب چقدر تأسف‌آور است.

من زمانی که در فرانسه تحصیل می‌کردم (علی‌رغم این که فرانسوی‌ها به ملتی خوشگذران معروفند) اما هر زمانی که سوار اتوبوس یا مترو می‌شدم هیچ کس را نمی‌دیدم که کتاب یا روزنامه یا جزوه دستش نباشد، و می‌دانید که آنجا تیراژ حداقل 50 هزار تا 100 هزارتاست. یعنی یک مترجم یا یک نویسنده با یک کتاب اغلب می‌تواند چند سال زندگی خودش را تأمین کند و حتی خانه بخرد. بنابراین در جواب این سؤال که اثری که مترجم عاشقانه ترجمه کرده با چه سرنوشتی روبرو می‌شود، باید بگویم خدا می‌داند. چون مترجمان حرفه‌ای وضع زندگیشان بسیار دشوار است، در حالی که کارشان این است. چه رسد به اینکه بخواهند به منابع مختلف رجوع کنند، عاشقانه کار کنند، چند تا پاکنویس کنند و... بعدش هم که ناشر قبول نمی‌کند و مثلاً می‌گوید بازار، کتاب را نمی‌طلبد و مترجم باید کتابش را زیر بغلش بزند و از این بنگاه نشر به بنگاه نشر دیگر رجوع کند. مگر اینکه سفارش دهنده‌ی کتاب ناشر باشد که خوب طبعاً مترجم دیگر زیاد عاشق نیست و مجبور است!

 

برگرفته از: روزنامک

 

 

برای سرای ترجمه ضمانت اجرایی وجود ندارد

متن زیر سومین گفت‌وگو از مجموعه گفت‌وگوهایی است که خبر آن‌لاین درباره نگاه مترجم‌ها و ناشرهای حرفه‌ای در مورد سیاست‌ها و نوع عملکرد خانه کتاب درباره «سرای ترجمه» منتشر می‌کند. این مسیر با گفت‌وگویی با آقای شجاعی صائین مدیر خانه کتاب این موسسه در مورد همین سیاست‌ها آغاز شد و بعد در گفت‌وگویی دیگر کاوه میرعباسی مترجم حرفه‌ای و نام‌آشنا نکته‌هایی انتقادی را مطرح کرد. اما این‌بار با مژده دقیقی گفت‌وگو کردیم تا سیاست‌های موردنظر سرای ترجمه را از نگاهی دیگر بررسی کنیم. از آثاری که مژده دقیقی ترجمه کرده است می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: مجموعه داستان «عدالت در پرانتز» نوشته ابمساک بابل، مجموعه داستان «یک مهمانی یک رقص» نوشته ایزاک آشویس سینگر، گزیده داستان «اینجا همه آدم‌ها این‌جوری‌اند»، گزیده داستان «مشق‌های عشق»، گزیده داستان «نقشه‌هایت را بسوزان».

خانم دقیقی ملاک شما برای همکاری با سرای ترجمه چیست؟
ضمانت اجرایی.

ضمانت اجرایی یعنی چه؟
خوب سیاست‌ سرای ترجمه بر این است که مترجم‌هایی که قصد همکاری دارند نه تنها آثار در دست ترجمه‌شان را به این موسسه معرفی کنند که اصلا هرازچندگاهی بخشی از متن ترجمه‌شان را نیز در اختیار این موسسه قرار دهند. من به عنوان یک مترجم برای انجام چنین کاری یک ضمانت اجرایی می‌خواهم. چرا که برای خودم چندبار این‌طور پیش آمده که بعد از صحبت کردن در مورد آثاری که در دست ترجمه داشتم بعد از مدتی خبر ترجمه این آثار به بیرون درز پیدا کرده و مترجم دیگری هم به ترجمه آن آثار اقدام کرده است.

منظور این است که این موسسه قصد دارد از ترجمه‌های موازی جلوگیری کند در صورتی که این سیاست و عملکرد خود باعث تولید ترجمه موازی می‌شود؟
بله. چون مسئله چارچوب قانونی ندارد. ما کپی‌رایت نداریم. اگر کپی‌رایت داشتیم ناشر خارجی بهترین فرد را برای ترجمه اثر مورد نظر انتخاب می‌کرد فکر می‌کنم در این آشفته‌بازار از کنار همین سازمان ترجمه‌های موازی دیگری بیرون بیاید.

ما که فعلا کپی‌رایت نداریم. اما این موسسه می‌خواهد یک گام مثبت بردارد که شاید همین گام مقدمه‌ای برای کپی‌رایت باشد. این موسسه می‌خواهد با همین شرایط و چارچوب فعلی یک ضابطه ایجاد کند. آیا این گام به محسنات هم می‌انجامد یا فقط عیب و ایراد است. 
ببینید این به اصطلاح گام برداشتن در تئوری خوبی‌های زیادی دارد مثل همه سازمان‌هایی که برای به انجام رساندن یک سری تئوری به وجود می‌آیند اما در عمل وقتی با یک حوزه بی‌قانون مواجه می‌شوند در عملکرد خود کاملا باز می‌مانند و حتی خیلی وقت‌ها آن سازمان مفری می‌شود برای انجام کارهای خلاف قانونی که زیر پوشش همین موسسه شکل می‌گیرد. من به عنوان یک مترجم که هر از چندگاهی با هزار اما و اگر کتاب‌هایم چاپ می‌شود چنین ریسکی نخواهم کرد. نه تنها آثارم را ارائه نخواهم کرد که اصلا اطلاعات مربوط به این آثار را هم رو نمی‌کنم. چرا که تجربه به من می‌گوید در این ماجرا هیچ نفعی به من نخواهد رسید.

تنها مشکل شما ضمانت اجرایی است.
الان وضعیت طوری است که من ترجمه کسی را قبول ندارم و آن کس هم ترجمه مرا قبول ندارد. همه خود را واجد صلاحیت می‌دانند و دیگران را فاقد صلاحیت. از طرف دیگر این‌طور باب شده است که هر کس ترجمه اثری را زودتر به بازار عرضه کند حق و حقوق برای او است و نه هیچ‌کس دیگر. بازار بسیار آشفته است و هر چند ناشرها و مترجمین محترمی هستند که در کار خود صداقت دارند اما کم نیستند مترجم‌ها و ناشرهایی که فقط قصد سوء استفاده دارند. در این تردیدی نیست. وقتی قانونی وجود ندارد چه کسی می‌تواند این صلاحیت‌ها را مشخص کند.

آیا از همین طریق نمی‌توان جلوی این سوء استفاده‌ها را گرفت. 
با چه اسلحه‌ای؟ این موسسه چه سلاحی دارد؟ مگر نه این است که این سلاح باید قانون باشد؟ راستش را بخواهید این مسئله بیشتر از مترجم به ناشر مربوط می‌شود. این ناشر است که باید آثار ارائه شده را بررسی کند و با توجه به اعتبار و آبروی خود سد راه انتشار ترجمه‌های بد شود. فکر می‌کنم الان خیلی از خواننده‌های حرفه‌ای کتاب متوجه شده‌اند که پای خیلی از ناشرها و مترجم‌ها می‌لنگد و برای همین اصلا سراغ این مترجم‌ها و ناشرها نمی‌روند.

شما کلا این مسئله را به ناشرها ارجاع می‌دهید و نقش مترجم‌ها را خط می‌زنید.
ببینید مترجم یک فرد است که با توجه به وجدان و اخلاق خود کاری را انجام می‌دهد. اما ناشر یک موسسه است و علاوه بر مجوز حق انتخاب هم دارد. این ناشر است که تصمیم می‌گیرد ترجمه‌ای را که زمین تا آسمان با متن اصلی فرق دارد منتشر کند یا نه. این ناشر است که تصمیم می‌گیرد ترجمه را که از روی ترجمه‌ای دیگر کپی شده است منتشر کند یا نه.

در نهایت شما به عنوان یک مترجم فقط ضمانت اجرایی می‌خواهید. یعنی در صورت این تضمین شما همکاری می‌کنید.
در صورتی که سیاست‌ها و عملکرد این موسسه ضمانت اجرایی داشته باشد تا جایی که بتوانم همکاری می‌کنم. البته این کار معایب دیگری هم دارد که قبلا اشاره کردم. هر کس خودش را صاحب صلاحیت می‌داند. این سازمان چطور می‌خواهد به مترجم‌هایی صلاحیت بدهد و به دیگر مترجم‌ها نه، آن هم با این بی‌قانونی. می‌دانید. کلا قضیه را هر قدر کنکاش کنیم و بشکافیم باز می‌رسیم به همان ریشه که کپی‌رایت است. این موسسه فکر خیلی خوبی دارد. اما در عمل بعید می‌دانم به نتیجه‌ای برسد.

مشکل همین است. این موسسه ایده خوبی دارد. اما شرایط طوری نیست که این ایده به انجام برسد. پس نظر شما این است که آینده چنین راهی با این شرایط بن‌بست است؟
بله به نظر من این راه با این شرایط به بن‌بست می‌رسد. ما به تجربه دیده‌ایم وقتی دولت وارد عرصه‌ای می‌شود و آن عرصه را محدود می‌کند همین محدودیت باعث یک‌جور فساد در آدم‌هایی می‌شود که به این عرصه دسترسی دارند و دیگران که دسترسی ندارند بیرون می‌مانند. فکر می‌کنم در نهایت خیلی‌ها شاکی شوند. نکته مهم دیگری را هم باید یادآوری کنم و آن اینکه مترجم جماعت آدمی نیست که حوصله این دردسرها را داشته باشد. مترجم خیلی زود جا می‌زند و کنار می‌رود. من مترجم یک‌بار برخورد می‌کنم دوبار برخورد می‌کنم بار سوم قید آن کار را می‌زنم و دنبال کاری می‌روم که هیچ‌کس سر به سر من نگذارد.

آیا نمی‌توان از طریق قراردادهای داخلی این مسئله را حل کرد؟
منظورتان چیست.

وقتی کپی‌رایت و قانون نیست آدم‌ها به صورت یک جمعیت خودشان قانون‌شان را تبیین کنند. خودشان رای‌گیری کنند. 
در درجه اول باید صنف تشکیل شود. وقتی صنف وجود داشته باشد و شما عضو صنف باشید مجبور به رعایت قوانین و قواعد آن صنف هستید.

یعنی مترجم‌ها صنف ندارند؟
نخیر. متاسفانه ما صنف نداریم. من سال‌ها ویرایش می‌کردم. زمانی قرار بود برای ویراستارها یک صنف تشکیل شود که ای کاش می‌شد. چرا که هم وضعیت قراردادهایمان مشخص می‌شد و هم قواعد کارمان. می‌دانم انجمن صنفی روزنامه‌نگاران خیلی فعال است و برای اعضایش خیلی کارها انجام می‌دهد. به هر حال کار از یک چنین جایی شروع می‌شود. کانونی، انجمنی، صنفی و... همین الان ما کلی دغدغه قراردادهایمان را داریم. دغدغه پرداخت‌هایمان را داریم. وقتی ناشر پرداخت نمی‌کند به چه کسی باید مراجعه کنیم. وقتی ناشر اضافه به تیراژ چاپ می‌کند به چه کسی بگوییم.

شما خودتان با چنین معضلی مواجه شدید.
نه. ولی می‌دانم این مشکلات وجود دارد. از طرف دیگر بار اقتصادی این کار آن‌قدر ضعیف است که دیگر برای مترجم نمی‌ارزد به دادگاه مراجعه کند و برای همین قیدش را می‌زند. صنف خیلی از این مشکلات را می‌تواند حل کند. هم از جنبه اخلاقی و هم از جنبه مالی. مثلا اتحادیه ناشرها مشکل واردات کاغذ و یا سوبسید کاغذ را مطرح می‌کند تا بتواند مشکل ناشرها را حل کند.

از طریق همین اتحادیه ناشرها نمی‌توان اتحادیه مترجم‌ها را راه‌اندازی کرد؟
فکر نمی‌کنم. چون منافع مترجم‌ها و ناشرها در مقابل هم است. مترجم‌ها صنف مستقلی می‌خواهند تا از منافعشان قراردادهایشان و خیلی موارد دیگر در مقابل منفعت‌طلبی‌ ناشرها حمایت کند.

مسائل اقتصادی تا چه حدی تاثیر می‌گذارد؟
خیلی موثر است. وقتی تیراژ پایین است وقتی سطح مطالعه پایین است سود مترجم و ناشر هم پایین است برای همین کسی به خاطر این سود پایین خودش را به دردسر نمی‌اندازد. الان همه ما کژدار و ؟رفتار می‌کنیم. حالا این سه ماه بگذرد. بعد این چهار ماه بگذرد. حالا این دوره رکود بگذرد. بعد تابستان است این هم بگذرد و... خلاصه همه نالان هستند.

حالا فرض کنیم این موسسه با همه این اگرها و اماها بانک اطلاعاتی‌اش را راه‌اندازی کرد. آیا می‌شود چشم امیدی به آن داشت؟
باید منتظر بمانیم و ببینیم به چه شکلی فعالیت می‌کند آن وقت بهتر می‌توان نظر داد. حالا همه این مسایل به کنار فکر می‌کنم این موسسه با این هدف و نیت خدمات خیلی زیادتری می‌تواند ارائه دهد. مترجم‌های ما احتیاج به تهیه کتاب دارند. مترجم‌ها به کارگاه‌های آموزشی احتیاج دارند. مترجم‌ها احتیاج به سفرهای آموزشی دارند تا با فرهنگ و آداب و رسوم کتابی که قصد ترجمه‌اش را دارند از نزدیک آشنا شوند. مترجم‌ها اصولا زبان را در کلاس و مدرسه یاد می‌گیرند. اما وقتی به ترجمه دست می‌برند می‌بینند خیلی نکات است که آن را نمی‌توان در کلاس و مدرسه یاد گرفت. باور کنید مثلا سفرهای آموزشی تا 30 درصد می‌تواند در ترجمه یک اثر مفید باشد، خیلی از سفارت‌خانه‌ها هستند که برای مترجم‌های که از زبان آن‌ها ترجمه کرده است جایزه تعیین می‌کنند و این جایزه مثلا یک سفر شش هفته‌ای به آن کشور است. یا سفر به قصد شرکت در کلاس‌های مخصوص ترجمه از زبان آن کشور. اما این جایزه‌ها خیلی محدود است. در حد یک یا دو نفر در سال آن هم اگر این جایزه را در نظر داشته باشند یا نه. اما یک موسسه دولتی خیلی راحت می‌تواند این کار را انجام دهد. یا آموزش. الان تعدادی از مترجم‌ها خارج از کشور هستند و آثار ایرانی را به زبان‌های دیگر ترجمه می‌کنند. اما این مترجم‌ها ضعف آموزشی دارند. چه در زبان فارسی و چه در زبان‌های دیگر. اگر بتوان کلاس‌های آموزشی گسترده‌ای در دانشگاه‌ها یا موسسه‌های دیگر و اصلا همین موسسه برگزار کرد مطمئن باشید استقبال خوبی خواهد شد.

یعنی این مترجم‌ها به ایران می‌آیند که در این کلاس‌ها شرکت کنند؟
چرا نیایند؟

هزینه این کار خیلی بالا است. فقط یک موسسه دولتی توان انجام چنین کاری را دارد. 
با این حال زمانی نفت 140 دلار بود اما هیچ‌کس کاری نکرد.

مسئله تهیه کتاب را مطرح کردید. بیشتر توضیح می‌دهید.
ما یا باید از طریق اینترنت کتاب تهیه کنیم و یا از دوست و آشنا بخواهیم این کتاب‌ها را برای ما تهیه کنند. هزینه این کار خیلی زیاد است. مترجم شش هفت کتاب می‌خواند تا یک کتاب قابل ترجمه را پیدا کند. خوب هزینه همین شش هفت کتاب از حق‌الترجمه من مترجم که بیشتر می‌شود.

نمایشگاه کتاب کمکی نمی‌کند؟
مدت‌ها است که نمایشگاه کتاب هیچ کتابی نیاورده است نمایشگاه کتاب فقط یک مشت آثار کلاسیک را هر سال می‌آورد.

خودتان از چه طریقی کتاب تهیه می‌کنید؟
از طریق قوم و خویش‌ها.

خودتان تا به حال به سفر آموزشی رفته‌اید؟
هیچ موسسه‌ای مرا ساپورت نکرده است ولی خودم چرا، رفته‌ام. برای همین هم معتقدم این سفرها بسیار موثر است. من در محیط‌های انگلیسی و امریکایی زندگی کرده‌ام و تا حد زیادی توانسته‌ام فرهنگ این محیط را درک کنم.

مثلا شما برای ترجمه کتاب «یک مهمانی یک رقص» چه ترفندی به کار بردید؟
یک مهمانی یک رقص کتاب خیلی مشکلی بود. من با این فرهنگ بسیار غریب بودم هر چند که فرهنگ اروپای شرقی به ما نزدیک است. فرهنگ و محیط از یک طرف و از طرف دیگر مسایل مذهبی که در داستان مطرح می‌شود کاملا برای من غریب است. برای همین برای ترجمه این کتاب از انجمنی که در ایران بود کمک گرفتم.

 
 
 

تازه های فرهنگ معاصر

 

يكي از كتاب هاي تازه منتشر شده موسسه فرهنگ معاصر، <فرهنگ ضرب المثل ها> است كه فريد جواهركلام آن را از كتابي به همين نام از فيلسوف و پژوهشگر انگليسي هنري ديويدف كه نتيجه سال ها كوشش او بوده، به فارسي برگردانده است. ديويدف اين فرهنگ را كه شامل 10هزار ضرب المثل از فرهنگ و زبان ملل گوناگون است، از ميان 15 هزار و 500 ضرب المثل گلچين و آنها را به ترتيب حروف الفباي لاتين تنظيم كرده است كه پس از ترجمه، مترجم آنها را به ترتيب الفباي فارسي مرتب نموده است. فريد جواهركلام در مقدمه كوتاهي كه بر اين فرهنگ نگاشته، آورده است: <در اين كتاب نام يا موضوعي، مثلا<آب>، عنوان شده و سپس نظر و عقيده هر قومي درباره آن به صورت ضرب المثل بيان شده است. پس از ذكر هر ضرب المثل، ماخذ آن كه از چه زباني است و به همين ترتيب نام گوينده آن يا ماخذي كه ضرب المثل از آن استخراج شده، ذكر شده است. آن دسته از ضرب المثل ها كه ماخذي برايشان ذكر نشده، از زبان و فرهنگ انگليسي است. همچنين كوشيده ام تا آنجا كه ميسر بوده، براي هر ضرب المثل خارجي، مشابه فارسي آن را يافته و ذكر كنم.> درج اصل انگليسي هر ضرب المثل نيز براي خواننده علاقه مند به ادبيات كلاسيك انگليسي سودمند است. براي نمونه يكي از مواردي كه درباره واژه <سكوت> ذكر شده، ضرب المثلي است دانماركي كه <صحبت غالبا موجب پشيماني است اما سكوت هرگز.> شاهدي فارسي كه براي آن آمده، بيتي است از اميرخسرو دهلوي: <پشيمان ز گفتار ديدم بسي/ پشيمان نشد از خموشي كسي.> <فرهنگ ضرب المثل ها> در شمارگان 3000 نسخه و بهاي 9800 تومان در سال جاري چاپ و منتشر شده است.


    <فرهنگ گفته هاي طنزآميز> ديگر كتابي است كه به تازگي از سوي موسسه فرهنگ معاصر تجديد چاپ شده است. رضي هيرمندي مترجم و نويسنده نام آشناي كشورمان اين اثر را گردآوري و ترجمه كرده است. او خود در پيشگفتار آميخته به طنز كتاب مي نويسد: <از جمله خواص آن ] كتاب حاضر[ يكي خاصيت استثماري و چپاولگرانه آن است. به اين معنا كه جزءجزء آن از فرهنگ هاي ديگر برگرفته شده كه از آن جمله است: فرهنگ گفته هاي طنزآميز آكسفورد و فرهنگ گفته هاي طنزآميز پنگوئن. به عبارت ديگر، اين گردآورنده و مترجم افتخار يافته كه جنس خارجي را با سليقه شخصي و ايراني سوا كرده، در جامه فارسي عرضه كند... از جمله مزاياي ضمني اين فرهنگ گرانسنگ يكي اينكه با نقل متن انگليسي گفته ها، فرصتي طلايي در اختيار عموم سخنوران، نظريه پردازان، نظريه دوستان و دانشجويان عزيز زبان شناسي و ترجمه كتبي و شفاهي قرار گرفته تا ضمن استفاده از كتاب، از مواضع و كمينگاه هاي مختلف مترجم را به رگبار ملامت ببندند و هرچه نمكدان هست بر سر او بشكنند.> عبدالله كوثري ديگر مترجم صاحب نام امروز، اين فرهنگ را ويراستاري كرده و به قول هيرمندي، در آرايش و پيرايش اين عروس هزارداماد سنگ تمام گذاشته است. محض نمونه از اين فرهنگ، جمله اي از اسكار وايلد مي خوانيم كه در زير عنوان مربوط به <زنان> نوشته است: <به زني كه سن و سال واقعي اش را مي گويد هرگز نبايد اعتماد كرد. از چنين زني گفتن هر چيزي برمي آيد.> يا جمله اي طنزآميز از جيمز جويس، هنگامي كه يكي از ستايندگان جوان جويس از او خواست تا بر دستي كه رمان <اوليس> را نوشته، بوسه زند و او گفت: <نه، اين دست خيلي كارهاي ديگر هم كرده.> همچنين در زير مدخل <روزنامه و روزنامه نگاري> جمله اي از آدلي استيونسون آمده كه خواندني است: <دقت براي روزنامه مثل عفت براي زن است. با اين تفاوت كه روزنامه هر وقت خواست مي تواند تكذيبيه چاپ كند.>
     <فرهنگ گفته هاي طنزآميز> 3300 نسخه دارد و با بهاي 5800 تومان در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است.

 

منبع: روزنامۀ اعتماد ملي (ش 827)

 

 

"دُش"

 

"دُش" یکی از پیشوند­های جالب و خوش­نشین فارسی است. می­توان به خیلی از واژه ها آن را چسباند و معنی تازه­ای به آن واژه داد. البته در زبان گفتار "دُش" محدود به چند واژه می­شود که از قدیم مانده است. ولی در زمینه­های خاص مثل علم، کاربرد بیشتری دارد. حتمن «دشخواری» به گوش­تان خورده، عربا به آن "عَسرُ البلع" می­گویند. انگلیسی­ها DYS را از یونانی گرفته­اند و در معنای "دُش" و "بد" به کار می­برند. به چند نمونۀ کاربرد DYS توجه کنید:

Dysfunction: دشکاری

Dyslexia: دشخوانی

Dysphagia: دشخواری

Dyspepsia: دشگواری

Dysphasia: دشگویی

Dysphonia: دش­آوایی

 

آقای دکتر ضیاء­الدین هاجری در «فرهنگ وندهای زبان فارسی[1]» در زیر درآیند "دش" می­آورد:

 

1."دُش" در پهلوی "دُش" در اوستا "دوش، دُژ" در سنسکریت "دُر، دُس، دُش، دُه" بوده است.

2. "دُش" به گونۀ پیشاوند تنها در واژه­های آمیخته به کار می­رود: دش­آگاه، دشنام، دشمن، دشپُل، دشپیل.

3. "دُژ" و "دُش" هر دو به معنای بد، بدی، درشتی، و درست نبودن به کار می­رود: دشمن (دُش + من)، دشنام (دش + نام)، دژم (دژ + ام)، دژخیم (دژ + خیم). در این واژگان "ام" به معنی حالت و "من" به معنی "اندیش، منش" است. پس دژخیم (= بدسرشت)، دشمن (= بدنهاد).

4. دشوار نخست دشخوار بوده که به معنی ناآسان است. از اینجا پیدا که این پیشوند را تنها به یک معنی به کار نمی­برده­اند. دشمن به معنی "دژاندیش" بوده و برابر آن واژۀ "بهمن" است که معنی نیک­اندیش داشته است.

 

آری برادر! این­چنین بود که به هنگام وب­گردی (همان ولگردی در دنیای مجازی) به مطلب زیبایی دربارۀ آقای "دُش" و ماجرای تاریخی ایشان برخوردیم. دوستی پتۀ آقای "دُش" را رو کرده است. گویا این آقای "دُش" پیشینۀ خوبی هم ندارد. خودتان ملاحظه کنید.


پیش‌نوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.

در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمان‌ها مردم – بر خلاف این زمان‌ها – چندآن پیچیده فکر نمی‌کردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.

باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زم‌ین تا آس‌مان فرق داشت، خانمی بود که تازه با هم‌سر سابقش آقایایشن متارکه کرده بود. خانواده‌ی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوش‌بختمنیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوش‌بختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. ام‌روز هم به این خانواده‌ی از هم پاشفته می‌گوییم منش و یاد فداکاری‌های آقای ایشن را گرامی می‌داریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش می‌جنبید و چندین هم‌سر داشت و هم‌سرانش همه هم‌این کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانواده‌های خوش‌بختکنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَنبا هم تشکیل خانواده دادند و دُش‌مَن را ساختند. دُش‌مَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرف‌ها بود.

بعد آقای دُش که مثل همه‌ی مردهای قدیم پدرسوخته و آب‌زیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت ودُش‌نام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و این‌چور اسم‌ها. خانم نامهم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمی‌گیرم اما بعضی می‌گویند این خانم خوار هم‌آن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و می‌گویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرف‌ها را برای این خانم محترم درمی‌آورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمی‌دانم.

خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُش‌خوار.دُش‌خوار یعنی چیزی که نمی‌شود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عرب‌ها وقتی از چیزی ناخشنود بودند می‌گفتند بدبار است و آن را نمی‌شود برد – تحمل نمی‌شودش کرد – ایرانی‌ها می‌گفتند بدخوار است و نمی‌شود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خوسط دش‌خوار واقعا خودش اصل دش‌خوار است. برای هم‌این هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دش‌خوار را تبدیل کردند به دش‌وار. حالا این وسط هی خ و وگریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.

آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبت‌هایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قله‌نوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه می‌کشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوان‌ترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوان‌مرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همه‌ی ما بگذرد.

 


 [1] هاجری، ضیاء الدین (1377)، فرهنگ وندهای زبان فارسی، تهران:انتشارات آوای نور

 

 

New Year


لویز پرانگ، کارت کریسمس ۱۸۷0

لویز پرانگ، کارت کریسمس ۱۸۷۰

best wishes for YOU, all your family, friends and those around YOU

 

 

 

«فرهنگ ادبيات فارسي»

فرهنگ ادبیات فارسی

 

انتشار «فرهنگ ادبيات فارسي» يك اتفاق در ادب ‌امروز ماست و در اين جمله، نه اغراقي هست و نه مجامله‌اي؛ تنها نيم نگاهي به آمار و ارقام، اين ادعا را تأييد مي‌كند: «فرهنگ ادبيات فارسي» بيش از 7 هزار مدخل دارد، 1657 صفحه است و محمد شريفي براي تأليف آن حدود 160 هزار صفحه رمان و داستان و اثر منظوم را شخصاً خلاصه كرده ‌است.شريفي وقتي تأليف «فرهنگ ادبيات فارسي» را در سال 1372 آغاز كرد، جواني 27 ساله بود و اكنون كه كار بزرگ او به بار نشسته، 42 ساله است. يعني او 15 سال از عمر و زندگي‌اش را به پاي «فرهنگ ادبيات فارسي» گذاشته است تا اثري تأليف كند كه شامل همه اين مقولات و موضوعات باشد: نويسندگان و شاعران و اديبان، خلاصه داستان‌ها و منظومه‌هاي قديم، معرفي آثار ادبي، خلاصه رمان‌ها و نمايشنامه‌ها و داستان‌هاي كوتاه مشهور، تلميحات و اشارات ادبي، اصطلاحات و صناعات ادبي، اساطير ايران و قصص اسلامي، شخصيت‌ها و داستان‌هاي شاهنامه، خلاصه داستان‌ها و نمايش‌هاي عاميانه، عرفا و بزرگان صوفيه، مفاهيم ادبي و عرفاني و اصطلاحات تصوف و شخصيت‌هاي داستاني و افسانه‌اي.شريفي از سال 1368 تا 1370 در نشر «مرغ آمين» اشتغال داشته و از سال 1370 تا امروز به عنوان كتاب پرداز و ويراستار حرفه‌اي و مؤلف كتاب‌هاي مرجع در «نشر نو» مشغول كار است.پيش از اين هم كتاب «گفته‌ها و نكته‌ها» از او به چاپ رسيده است. شريفي همچنين مؤلف بخش‌هاي الحاقي، «دايره‌المعارف دانش بشر» بوده كه دو ويرايش از آن منتشر شده ‌است. اما نقطه اوج همه تلاش‌ها و اقدامات او همين «فرهنگ ادبيات فارسي» است كه اكنون، شريفي از آن سخن مي‌گويد: ادامه

 

 

کتاب «زبان باز»

مطمئنن تا به حال کتاب «زبان باز» استاد آشوری را خوانده اید. نه؟ اسمش را که شنیده اید. حتمن بخوانیدش. برای این کتاب نقدهایی نوشته شده و جلسه ای هم سه ماهی قبل در "شهر کتاب مرکزی" ترتیب داده شد. از آنجایی که داریوش آشوری این کتاب را بسیار خلاصه (۱۱۱ صص) تالیف کرده و به قول خودش "دست آوردِ نهاییِ کار پژوهشی و ... در دورانی چهل ساله است،" لاجرم از دادن توضیحات بیشتر خودداری شده است. البته بعد از این همه نقد و مصاحبه، آشوری بر آن شد که ویرایش دوم این کتاب را بعدن بیرون دهد. در زیر پیوندهایی آمده که مربوط به این کتاب و نویسندۀ آن است. لطفن یک یک آنها را به دقت بخوانید و اگر نکته ای یا نقدی هم دارید بگویید و بنویسید.

 

.زبان باز

 

به ترتیب تاریخی پیش می رویم.

اول از همه شهر کتاب جلسه ای با حضور دکتر حق شناس، کامران فانی و علی صلحجو ترتیب داد. در نقد كتاب «زبان باز» داريوش آشوري عنوان شد

سپس، داریوش آشوری پاسخی بر نقد آنها نوشت. پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز

بعد، مهدی خلجی از رادیو زمانه با آشوری مصاحبه ای ترتیب داد. تغییر عادات زبانی، زمان می‌برد

خانم حمیرا هم دیدگاه خود را نوشته است. " زبان باز" کتاب قرن - (2)

مسعود لقمان نیز با استاد آشوری مصاحبه ای کرد. گفت‌وگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری

دوست دیگری در تانگار خود نقدی بر این کتاب نوشته است. نقدی بر کتاب «زبان ِ باز»

نقدی هم دکتر محسن حافظیان با عنوان زبان دیوزدگی نوشته است.

 علی قلی پور نیز در روزنامۀ اعتماد چند سئوال از داریوش آشوری کرده است. زبانی که پاک نیست

داریوش برادری از حوزۀ تخصصی خود (روانشناسی) به بررسی این کتاب و نقدهایی که بر آن شده پرداخته است. از «زبان باز» آشوری تا «هویت باز» نسل ما(1)


>مطمئنن نقدهای دیگری هم هستند که بنده بی خبرم. اگر شما باخبرید ما را بی خبر نگذارید.

 

 

تجليل رئيس جمهور از صفارزاده و سميعي گيلاني

 

فارس: در دومين جشنواره بين المللي فارابي كه با حضور محمود احمدي نژاد برگزار مي شود، از احمد سميعي گيلاني به عنوان مترجم برتر و مهدي محقق به عنوان مفاخرشناس تجليل مي شود. 
    همچنين مسوولان دومين جشنواره بين المللي فارابي تقدير از زنده ياد طاهره صفارزاده را به مراسم پاياني اين جشنواره اضافه كردند.دومين جشنواره فارابي از ساعت 8 تا 12 امروز با حضور رئيس جمهور در سالن اجلاس سران برگزار مي شود.

منبع: روزنامۀ جام جم

 

 

Business Translator

 

Business Translator v9.0.Build.7738 Full

Translation software for document and web pages as well as web site localization with English, French, German, Spanish, Italian, Portuguese, Dutch, Russian, Chinese, Korean and Japanese support with access to 12 online dictionaries. Unicode Support.

Windows XP compatibility certificated. Native support for Windows 95/98SE/ME/NT4/2000/2003.

Product Homepage: http://www.zhangduo.com/

 

Download

 

 

ترجمه: مهارتی خودآموز

 

خوسه کاسترو

از همان اولین لحظه ای که تصمیم می گیریم به پیشه مترجمی، روزنامه نگاری و یا زبانشناسی بپردازیم، محکومیم تا روندِ خودآموزی و تربیت خویش را، بویژه از طریق مطالعه، آغاز کنیم. در این مسیر نه استادی وجود دارد که ما را به مطالعه سلستینا[1] وا دارد و نه صحبت از دانشگاه و دروس اجباری و اختیاری است، بلکه این خود ما هستیم که می بایست این روند خودآموزی و یا به گفته بهتر خودسازی را بر خویش تکلیف کنیم.

نکته متناقض این است که پس از فارغ التحصیلی و هنگام ورود به بازار کار تاره می فهمیم که چرا  اساتید و معلمان همواره بر اهمیت زبان و ادبیات تاکید می کردند. برای مهارت آموزی در زمینه ترجمه، مطالعه ی برخی آثار نه تنها پیشنهاد می شود بلکه اجباری است و هیچ ربطی با سلیقه ادبی هم ندارد؛ اهمیتی ندارد که فلان نویسنده را می پسندم یا نه، یا فلان سبک به مذاقم خوش می آید یا نه، یا اینکه فلان کتاب حوصله ام را سر می برد یا نه؛ زیرا مکتب ها، سبک ها و نویسندگانی وجود دارند که برای مترجم شدن نمی توان آنها را نادیده گرفت.

فراموش نکنیم که ما مترجم ها به نوعی نویسنده ایم و متناسب با نوع مطالعاتمان می نویسیم. ما آنچه را می خوانیم می نویسیم. در عصر غذاهای حاضری و لذت های آنی و زودگذر، خوانش آثار جدی، رقبای قدرتمندی پیدا کرده است که لذت ها و لحظه های خوش اما سهل الوصولی را ارایه می کنند مانند: تلویزیون، اینترنت، سینما، بازی های رایانه ای و دیگر سرگرمی های دیداری-شنیداری. هرچند مطالعه نیز لذت بخش است، اما بدیهی است که با کتاب نمی توان، به راحتی کنترل از راه دور، کانال ها را مدام عوض کرد. هنگام جستجو در  اینترنت، صفحات متعددی را هم زمان باز و بسته می کنیم و با چنان سرعتی این کار را انجام می دهیم که گویی یک هشت پا، با استفاده از تمام  پاهایش، کتاب های مختلفی را ورق می زند؛ و به محض احساس کمترین نشانه بی حوصلگی به موضوع دیگری می پردازیم. در صورتی که مطالعه ممارستی است با آهنگی آهسته و روندی با طومانینه و می بایست اینگونه باشد.

در این ممارست سازنده می بایست مانند یک نوآموز به شیوه ای کاونده و کنجکاوانه مطالعه کرد. به غیر از مطالعه آثاری برای سرگرمی و گذران وقت، می بایست سراغ آثاری رفت که همراهی فرهنگ لغت و دفترچه یادداشت را می طلبد. بیشترین لذت مطالعه این است که هنگامی که گمان می کنیم متن یک رمان را فراموش کرده ایم، متوجه می شویم که شناخت و آگاهی حاصل از آن ممارست، به صورت عبارات و کلمات به جا و هماهنگ، در روند نویسندگی و یا ترجمه به یاری ما می آیند. شناخت حاصل از مطالعه ی سازنده ی یک اثر، برای همیشه در گره های عصبی مغز ثبت می شود و با محرک های مناسب خارجی از قبیل: تمرین توانایی های شفاهی، نگارش متن، ترجمه و غیره می توان این مهارت های ذهنی را تقویت، و حضور ذهن لازم را کسب کرد.

"من این کتاب را دو سال پیش خواندم و هرچند از داستانش خوشم آمد، اما چیزی از آن به یاد نمی آورم." شاید این جمله را بارها به خود گفته یا از دوستان و آشنایان شنیده باشیم. اما این باور، چندان صحیح نیست. این واقعیت که همه ی ما به عنوان گویشوران زبان های مختلف، هزاران کلمه می دانیم، گواه این مدعا است، اما ... آیا به خاطر می آوریم که چه روزی و چه لحظه ای آنها را آموخته ایم؟ همین حالا می توانیم آزمایشی بکنیم. آیا به خاطر می آورید که کلمات میز، حشره شناس، گرم، ریشه کن کردن را کی و کجا آموخته اید؟ یا حتی به خاطر می آورید که آخرین باری که آنها را شنیدید یا خواندید کی بوده است؟ شاید بگویید همین حالا در همین نوشته، اما حالا که دوباره این کلمات را مرور کردید، ذهن شما محرکی خارجی دریافت کرده است که استخراج معنی آنها را برای شما ممکن می سازد، ولی با این حال نمی توانیم به خاطر آوریم که کجا و یا چه زمانی برای اولین بار این کلمات را شنیده و با مفهومشان آشنا شده ایم.

این حقیقت، همان جنبه جادویی فرهنگ شفاهی، بصری یا نوشتاری است که ناخودآگاه در ذهن، جذب و سپس ثبت می شود.

 بین برخی از گویشوران یک زبان این باور وجود دارد که تغییراتی که در یک زبان ایجاد می شود_ از دست رفتن برخی کلمات، ساده سازی ساختار جمله، ورود کلمات خارجی غیر ضروری و غیره_  نشانه ی تحول زبان و امری مثبت است، اما اظهار چنین عقیده ای از سوی زبان شناسان  و مترجمان می تواند به راستی نگران کننده باشد. زیرا اشتباه گرفتن آنچه طبیعی است، با آنچه آرمانی است، بسیار زیان آور است.

این موضوع برایم یادآور غفلت خودم در سن نوزده سالگی است، زیرا گمان می کردم که زبان های رمانس بهتر از لاتین هستند، فقط به این دلیل که تحول یافته ترند. یا اینکه اعتقاد داشتم که اسپانیایی قرن بیستم، بهتر از اسپانیایی قرن هفده است. فکر می کنم چنین عقایدی فقط می تواند ناشی از جستجویی در سنین نوجوانی باشد که سعی می کند دنیا را از طریق ارزش هایی مطلق، مرزهایی مشخص و تعاریفی خلل ناپذیر، در قالب دو بخش سیاه و سفید؛  دوست و دشمن بگنجاند.

به دلیل همین باورهای غلط، هنگامی که گوسمن د آلفاراچه [2]، رمانی از ادبیاتی لاتی نوشته ماتئو آلمان را مطالعه کردم، خیلی شگفت زده شدم. این اثر پیش از دون کیشوت نگاشته شده و کاملا تحت شعاع موفقیت شاهکار سروانتس قرار گرفته است. مطالعه این کتاب برای من مانند کلاس درس نگارش، ترکیب جمله، کاربرد واژگان و ساختار داستان بود و اینگونه روشنگر ذهن تاریک من شد. با خواندن این اثر به نقایص خود در شناخت واژه ها، ساختار جمله و اصطلاحات پی بردم.

برای درک کامل مفهوم برخی عبارات و جملات مجبور بودم آنها را چند بار با دقت بخوانم، چون با تکیه بر شناختی که آن روزها از زبان اسپانیایی داشتم؛ نمی توانستم با یک نگاه به مفهوم برخی جملات پی ببرم، نه اینکه معنی لغات را ندانم بلکه به دلیل پیچیدگی های خاص نگارشی بود ... اگر زبان من تحول یافته تر از زبان قرن هفدهم بود، پس چرا آن متن را به سادگی نمی فهمیدم؟

نتیجه اینکه در گذر زمان، زبان ساده تر می شود، که می تواند نتیجه نفوذ کلمات و اصطلاحات خارجی بایسته و نابایسته؛ از دست رفتن واژه هایی با معانی دقیق و جایگزینی آنها با تکیه کلام های گنگ و نارسا باشد؛ اما پرسش این است: آیا این  روند همواره به سوی تحولی آرمانی است؟

وظیفه مترجم است که بکوشد تا این روند طبیعی به عنوان آرمانی ترین ساختار ممکن، نمود یابد.

 



[1] Celestina یکی از آثار پایه ادبیات اسپانیا نوشته فرناندو روخاس. این اثر به نوعی بیانگر مرحله گذار میان قرون وسطی و رنسانس اسپانیا است.

[2] Guzmán de Alfarache

 

برگرفته از: دنیای زبان اسپانیایی

 

 

Machine Translation: Its Scope and Limits

Machine Translation: Its Scope and Limits

Author: Yorick Wilks
Publisher: Springer
File size: 3 MB
File type: pdf

Machine Translation (MT) is both an engineering technology and a measure of all things to do with languages and computers—whenever a new theory of language or linguistics is offered, an important criteria for its success is whether or not it will improve machine translation.

This book presents a history of machine translation (MT) from the point of view of a major writer and innovator in the subject. It describes and contrasts a range of approaches to the challenges and problems of this remarkable technology by means of a combination of historic papers along with commentaries to update their significance, both at the time of their writing and now. This volume chronicles the evolution of conflicting approaches to MT towards a somewhat skeptical consensus on future progress. Also included is a discussion of the most recent developments in the field and prospects for the future, which have been much changed by the arrival of the World Wide Web
 
 
 
 

انتقاد شديد «اميرجلال‌الدين اعلم» از وضعيت ترجمه‌هاي ادبي در ايران

 

خبرگزاري فارس: امير جلال‌الدين اعلم با بيان اين‌كه «ترجمه‌ بسياري از رمان‌هايي كه اكنون منتشر مي‌شود، مزخرف است»، معتقد است اغلب مترجمان ادبي ايران آدم‌هاي فرصت‌طلب و اهل پول هستند

امير جلال‌الدين اعلم، مترجم، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، درباره نهادينه نشدن رمان در ايران، مي‌گويد: وضع دانشجويان و جوانان كتابخوان ما در سال‌هاي اخير بسيار پس رفته و عقب نشيني كرده است.
وي ادامه مي‌دهد: در سال‌هاي قبل كه جمعيت نصف اين جمعيت بود، تيراژ كتاب‌ها به اندازه همين امروز بود.
او تأكيد مي‌كند كه اكنون جوانان و دانشجويان درگير گرفتاري‌هاي زيادي مثل كار و مشكلات اقتصادي و مشكلات عجيب و غريبي هستند كه سبب مي‌شود رمان نخوانند. رمان خواندن فراغتي مي‌خواهد كه گرفتاري‌هاي گوناگون اجتماعي و اقتصادي اين‌ها را از مطالعه دور كرده است.
مترجم رمان «بيگانه» نوشته «آلبر كامو» تصريح مي‌كند: البته معدود كساني هستند كه حاضرند از همه چيزشان بزنند، بروند رمان بخوانند. ولي اين‌ها استثنا هستند و اين در فضاي كلي جامعه حاكم نيست. فرهنگ غالب جامعه اين نيست.
اعلم درباره فضاي حاكم بر دانشكده‌هاي ادبي و تلقي استادان و دانشجويان اين دانكشده‌ها از رمان، اظهار مي‌دارد: اين موضوع بر مي‌گردد به نوع تربيت اين دانشجويان و استادان. بسياري از استادان و دانشجويان و دكترهاي ادبيات در همان بحث سعدي و حافظ هم گرفتار هستند و آن را هم با دقت نمي‌خوانند. چه برسد به اين‌كه رمان بخوانند.
مترجم رمان «تهوع» نوشته «ژان پل سارتر» معتقد است كه عمق و ژرفاي فرهنگي ما به‌شدت پايين آمده و فقط اقليتي هستند كه در عرصه‌هاي گوناگون به فعاليت مي‌پردازند.
او تأكيد مي‌كند كه جامعه و جوانان از فعاليت‌ها از جريان‌ها و فضاهاي فرهنگي پرت شده‌اند كه دلايل اقتصادي عامل مهمي در اين موضوع است.
او به‌عنوان مثال مي‌گويد: شما يك‌بار به ضميمه كتاب هفته كه نام كتاب‌هاي تازه منتشر شده را چاپ مي‌كند، مراجعه كنيد. ببينيد، چقدر كتاب مهمل منتشر مي‌شود. چقدر مترجم بد داريم. بنده به ضرس قاطع و به قطع و يقين مي‌گويم از صد در صد اين مترجمان ايراني حدود نود درصد آن‌ها بي‌سواد و حداكثر كم سواد و آدم‌هاي فرصت طلب و اهل پول هستند.
اعلم بيان مي‌دارد: من سال‌ها در انتشارات سروش با سمت مشاور فرهنگي كار مي‌كردم. اكنون هم ناشران بسياري براي مشورت، كتاب به من مي‌دهند. در اين سال‌هاي بسيار، كتاب‌هاي زيادي از سوي ناشران براي بررسي سطح ترجمه به من ارجاع داده شده است.
وي اضافه مي كند: اكنون هم يك سال و چند ماه است كه انتشارات اميركبير هستم و ماه آخر كار من در آن‌جاست. مترجمان بسياري آن‌جا آمدند. در ميان كتاب‌هاي فراواني كه آن‌جا آوردند، من يكي از آن‌ها را قبول نكردم. نه اين‌كه آدم سختگيري باشم. اصلا اينطور نيست. اگر ما نمره را از بيست بگيريم، سطح آن‌ها حداكثر شش و هفت است.
مترجم كتاب «كلمات» نوشته «سارتر» عنوان مي‌كند: فقط در زمينه مترجمان صحبت كردم. من نمي‌خواهم بگويم آدم باسوادي هستم؛ فقط آدم با شرفي هستم. اما اگر در اين سال‌ها داراي يك جنون عاشقانه و پرشور نسبت به كارم نبودم، هيچ وقت كارهايم به وجود نمي‌آمدند. اما اكنون اغلب مترجمان شياد شده‌اند.
به زعم اعلم از جوان‌ها فقط اقليتي و از نسلش هم كمتر كساني مانده‌اند كه اين جنون عاشقانه را حفظ كرده‌اند.
او مي‌گويد: اكنون جامعه استقبال مي‌كند كه در هفته چند مؤسسه فرهنگي و دولتي فقط يكبار در هفته بروم، با دوستانم جوك بگويم و حقوق بگيرم. عده زيادي از همكاران من دارند اين كار را مي‌كنند. هفته‌اي يكبار سري به فلان مؤسسه مي‌زنند، سري به بهمان مؤسسه مي‌زنند و حقوق مي‌گيرند. اما آن چيزي كه مرا وادار مي‌كند «كلمات» سارتر را با زجر و رنج و درد ترجمه كنم، يك جنون است؛ يك عشق، يك سرمستي و يك شورمندي در من است كه تا آخر عمرم با من خواهد ماند.
وي با اشاره به اين‌كه ترجمه‌ بسياري از رمان‌ها كه اكنون منتشر مي‌شود، مزخرف است، بيان مي‌دارد: اين را مي‌پذيرم كه عصر طلايي رمان‌ها گذشته و در جهان هم اين حالت پيش آمده است كه رمان‌هاي بزرگ نداريم. ولي رمان‌هاي بسيار بزرگي هستند كه مي‌ارزند دوباره ترجمه شوند. مثلا در رمان‌هاي روسي فكر مي‌كنم هنوز جا دارد كارهاي «داستايفسكي» ترجمه شود.
اعلم از سروش حبيبي ياد مي‌كند و مي‌افزايد: شما تصور كنيد همين نسل سروش حبيبي اگر بميرد ديگر چه كساني مي‌مانند. سروش حبيبي هم همان عشق و جنون را دارد.
اين مترجم يك دليل به وجود نيامدن رمان‌هاي بزرگ را امكاناتي چون تلويزيون ، راديو ، VCD ، DVD‌ و اينترنت مي‌داند.
وي به اعطاي جايزه ادبي نوبل طي سال‌هاي گذشته اشاره و اظهار مي‌كند كه مثلا بسياري از كساني كه اين سال‌ها نوبل مي‌گيرند، حداقل استانداردهاي رمان را هم ندارند.
اعلم بيان مي‌دارد: ابوالحسن نجفي و احمد سميعي گيلاني مترجمان بزرگي هستند، ولي متاسفانه جذب فرهنگستان شدند و جذب اين فرهنگستان شدن آفت هر روشن‌انديشي است. آقاي علي اشرف صادقي در روزنامه‌ها و مجلات پز مي‌دهد ما مي‌خواهيم فلان فرهنگ را منتشر كنيم و فقط ژستش را مي‌گيرد. آن فرهنگ را حق شناس و باطني در انزوا باهمكاري چند آدم علاقه‌مند درآورند.
وي تصريح مي‌كند: من با اصل فرهنگستان موافقم. ولي آنجا برنامه‌هاي بيهوده زيادي انجام مي‌شود.

منبع: خبرگزاری فارس

 


 

انتشار شمارۀ 47 فصلنامۀ مترجم

 

در اين شماره يك پروندۀ ويژه به خشايار ديهيمي اختصاص داده شده است. در اين پرونده عبدالله كوثري، عبدالحسين آذرنگ، رضا رضايي، علي ميرزايي و هومن پناهنده هر يك به بخشي از فعاليت ها و شخصيت خشايار ديهيمي پرداخته اند. در اين شماره همچنين آذرتاش آذرنوش در مقاله يي مفصل به نقد ترجمه جديد «هزار و يكشب» دست زده است.

روزنامۀ اعتماد