فارسینویسی در ترجمه یعنی چه؟
استاد نجفی از ترجمههای گنگ شاکی است. به عقیدۀ وی ترجمههای گنگ ناشی از فارسیندانی مترجم است که باعث بروز «فاجعۀ اندیشه» میشود. وی «فاجعۀ اندیشه» را بدین معنی میداند که «خوانندگان کتابی میخوانند و بیآنکه مطلقاً آن را فهمیده باشند گمان میکنند که فهمیدهاند.»[1] «...تجربۀ سالها بعد به من نشان داد که این مورد ابداً استثنا نیست و در ایران، خاصه در میان نسل جوان، فراواناند کسانی که کتاب نامفهومی را میخوانند و گمان میکنند که آن را فهمیدهاند. به عبارت دیگر، نمیفهمند که نمیفهمند.»
دغدغۀ عبدالله کوثری این است که « در بيشتر ترجمههاي اين نسل نارسايي زبان فارسي ايراد عمده است.»[2]
دکتر خزاعیفر میگوید: «به نظر ما {مجلۀ مترجم} ترجمه یعنی فارسیگردانی در معنی واقعی کلمه.» «...بسیار پیش میآید که جملهای را در ترجمه میخوانیم ولی معنی جمله را در خواندن نمیفهمیم. مجبوریم دوبار یا چندبار بخوانیم تا جمله را بفهمیم... اشکال آنجاست که مترجم پرسپکتیو (منظر) جمله در دو زبان را یکسان فرض کرده...متأسفانه ترجمهها پر است از جملاتی که از منظر متن اصلی نوشته شدهاند.»
(بسیاری از مترجمان و بزرگان دیگر نیز بر این امر تأکید مؤکد دارند، ولی به بهانۀ اینکه از حوصلۀ مقاله خارج است! و به دلیل اینکه بنده همین الان حوصلهام سر رفت و بیشتر از این مایل نیستم توی کتابخانهام یا رایانه دنبال مرجع و کتاب و مقاله برای این نوشته بگردم، نقلقولنویسی را همینجا تمام میکنم).
باری دوستان، زمانی مچ من مترجم را میگیرند که جملهای را «از منظر متن اصلی» به فارسی برگردانم، و این یعنی فارسیندانی من. تعریف روشن و خلاصۀ فارسینویسی را دکتر خزاعیفر داده است؛ متن ترجمهای را میتوان فارسی دانست که «از منظر زبان فارسی انجام شود، نه از منظر متن اصلی.»
و اما «فارسینویسی» در عمل یعنی چی؟ لزوماً جملهای که مطابق دستور زبان فارسی باشد، سندی بر فارسی بودن آن نیست. جملۀ من استخوانبندی و پیکر دارد ولی روح ندارد. همین است که نجفی میگوید ترجمهها گنگ هستند. چون برگردان کورکورانه «از منظر زبان اصلی» هستند. یعنی پیکر مال زبان فارسی است ولی روح دمیده شده از آن زبان بیگانه است.
اما برای نمونه به متن زیر که بخشی از کتاب زیبای «کیمیاگر» است، توجه کنید. در اینجا دکتر خزاعیفر با ویرایش استادانه و زیرکانه، که ناشی از تسلط وی بر زبان فارسی است، به متنی که کمجان است روح فارسی میدمد. البته تعریفهایی که در بالا آمد دلالت کامل و مستقیم بر ترجمۀ زیر ندارند. ترجمههای آرش حجازی خوب هستند ولی نه پخته! جاهایی کمیتش لنگ میزند، ولی نمیتوان آن را در زمرۀ ترجمههای گنگ و نارسا قرار داد. ترجمهاش متوسط است.
کیمیاگر، ترجمهای که باید ویرایش شود [3]
«... از بررسی زبان ترجمۀ کیمیاگر چنین بر می آید که مترجم نیز در پی دستیابی به زبانی ساده، مؤثر و شاعرانه بوده و در بسیاری از جاها نیز موفق بوده است. اما دو عامل باعث شده که مترجم نتواند به زبانی یکدست و روان دست یابد. عامل اول آن است که مترجم برخی از جملات را تحت تأثیر ساخت جملۀ اصلی یا تعبیر نویسنده ترجمه کرده است. این تأثیرپذیری در مواردی کاملاً محسوس است به طوری که از ترجمه میتوان به اصل تعبیر نویسنده یا ساخت جملۀ او پی برد. عامل دوم که مهمتر از عامل اول است، بیاحتیاطی یا ناتوانی مترجم در کاربرد زبان فارسی است...»
حال به بخشی از ترجمۀ آرش حجازی توجه کنید:
اندک اندک به آزادی باد حسادت میکرد، و فهمید میتواند چون باد باشد. هیچ مانعی جز خودش وجود نداشت. گوسفندها، دختر بازرگان، دشتهای اندلس، فقط مرحلههای تحقق افسانۀ شخصیاش بودند.
ظهر هنگام روز بعد، با پیرمرد ملاقات کرد. شش گوسفند با خودش آورده بود.
گفت: «تعجب میکنم. دوستم بیدرنگ گوسفندها را خرید. گفت تمام زندگیاش در آرزوی آن بوده که چوپان بشود، و این نشانۀ خوبی است.»
پیرمرد گفت: «همیشه همینطور است. آن را اصل مساعد مینامیم. اگر برای نخستین بار ورق بازی کنی، بهیقین برنده میشوی. بخت تازهکارها!»
- «و چرا چنین است؟»
- «چون زندگی میخواهد که تو افسانۀ شخصیات را بزیای.»
اکنون به ویراستۀ آقای خزاعیفر توجه فرمایید:
به آزادی باد غبطه خورد، اما دریافت که خود نیز میتواند چون باد آزاد باشد. جز خود او مانعی در میان نبود. گوسفندها، دختر بازرگان و دشتهای اندلس، اینها فقط منازلی در مسیر تحقق رؤیای شخصیاش بودند.
روز بعد هنگام ظهر با پیرمرد ملاقات کرد. شش گوسفند با خود آورده بود.
گفت: «دوستم بیدرنگ گوسفندها را خرید. او در تمام عمر آرزویش این بود که چوپان بشود و این را به فال نیک میگرفت.»
پیرمرد گفت، «همیشه چنین است. این را اصل لطف مینامند. اولین باری که ورقبازی میکنی، بیتردید برنده میشوی. این را میگویند خوششانسی افراد مبتدی.»
- «چرا چنین است؟»
- «چون زندگی میخواهد که تو رؤیای شخصیات را تحقق ببخشی.»
(در همین رابطه بخوانید Live your dream)
به ترجمههای زیر هم توجه کنید:
-جوانک سعی کرد به مطالعهاش برگردد.
- بیهدف آغاز به گشتن در شهر کرد.
- میتوانم به عنوان راهنما به تو پول بدهم.
- در آن زمان فروش بلور یک ماجرا بزرگ بود.
- چشمهای باتجربۀ بلورفروش نتیجه گرفتند که پولی ندارد.
- کاری نبود که دقیقاً او را راضی کند.
- سپس بارها را بر دوش میکشیدند، از آن زمینهای خیانتکار {treacherous?!} میگذشتند...
- جانوران خسته بودند و مسافران مدام ساکتتر میشدند.
- هنگامی که خورشید برآمدن از افق را آغاز کرد.
- هنگامی که خورشید سراسر غروب کرد.
- این بار صحرا امن بود و واحه به یک خطر استحاله یافته بود.
- گفت: «یک لشکر به اینجا میآید. الهامی داشتم.»
"مسئلۀ امانت در ترجمه"[1]
نقشي بر لوح دل [2]
مترجم ش 39، پاییز و زمستان 1383[3]