وقتی مترجم کوچک بود.
![]()
از آنجایی که یک ترب سفید هم وقتی بزرگ می شود دچار نوستالژی کودکی می شود و ما از مرکبات کمتر باشیم از صیفی جات چیزی کم و کسر نداریم و در کودکی کتابی داشتیم به نام وقتی بابا کوچک بود که آنقدر خوانده بودیمش که پاره پاره شده بود برای همین وقتی کتاب زمانی که پاپا کوچک بود چاپ سال 1381 را دیدیم بخش حسرت خوار وجودمان به کار افتاد و دیگر حال خود را نفهمیدیم و آن را خریدیم و به خاطرات کودکی خود به دست خویش ر...م*. و از آنجایی که مدتیست دیگر کسی توی سر و کله ی مترجم های درست و حسابی نمی زند و فحش دادن به مترجم جماعت دیگر مد روز نیست و از آنجایی که هر ننه قمری مترجم شده و حتا نمی رود نگاه کند ببیند یک کتابی بیست سال پیش ترجمه شده و بر می دارد آن را دوباره به ژاپنی ترجمه می کند که باور کنید یک جمله ی قابل فهم ندارد بر آن شدیم دستکم از قاتل خاطرات کودکی خویش انتقام بگیریم:
در صفحه ی دوم، مترجم گرانقدر اول از همه خود را بیمه ی عمر کرده و منزل را شرمنده و با کوهی القاب و صفات، وی را روانه ی آشپزخانه و زیرش هم یک جمله ی قصار از ماتحت درآورده که:
این کاری است که توانسته ام
ولی آن نیست که خواسته ام. (ر...ده* شد به خواستن توانستن است.)
اینک به چند شاهکار از اولین داستان کتاب مذکور می پردازیم و در روزهای آتی اگر عمری باقی بود باز هم از سفره ی بیکران ترکمان های جناب مترجم پرده بر می داریم:
1. این توپ به مثابه خورشید زیبا بود.
تحشیه: بله، البته که یک کودک شش هفت ساله با کلمه ی مثابه آشناست. اصلا بچه کوچولوها زبانشان نمی چرخد بگویند مثل و مانند و هی می گویند به مثابه.
2. اولا می شد بدون چشم روی هم گذاشتن آن را تماشا کرد.
تحشیه: مترجم محترم به دلیل یک مثبت منفی شدن ساده معمولا وقتی می خواهند چیزی را تماشا کنند چشم روی هم می گذارند.
3. از طرفی برای دسترسی و خریدن آن به مسکو رفته بودند.
تحشیه 1: اخیرا مد شده ملت برای دسترسی می روند مسکو. نرید مسکو برای دسترسی! جون بچه هاتون نرید!
تحشیه 2: اینجا مسکوس!
4. بچه ها و افراد معمولی هم این توپ را تحسین می کردند.
تحشیه: دنیا به دو قسمت تقسیم شده است: بچه ها و افراد معمولی.
5. واقعا این چه توپ زیبا و مجللی است!
تحشیه: بابا! یک نفر یک توپ مجلل نشون من بده ببینم چیه این لامصب!
6. بچه ها از هر گوشه و طرفی دوان دوان به سوی او می شتافتند و یک زبان و یک صدا می گفتند: آه توپ زیبا!
تحشیه1: بچه های روس چقدر با احساس بوده اند، کلی می دویده اند و بعد یک صدا و یک زبان می گفته اند: آه توپ زیبا!
7. این توپ را برای بازی کردن با آن به ما قرض بده.
تحشیه: هرچند معلومات ژاپنی اینجانب محدود است ولی می دانم این جمله به ژاپنی می شود: این توپ را به ما بده تا با آن بازی کنیم.
8. آن را از برای من از مسکو آورده اند.
تحشیه: حکایتِ همی گرفتن پاپا توپ خود را مر بچه ها از برای خویش.
9. آن وقت بچه ها به او می گفتند: برو ای لئیم و خسیس!
تحشیه1: از کودکان دلبند و ادب دوست تقاضا می شود هنگام خواندن این کتاب مستطاب، دوره ی شش جلدی فرهنگ معین را بغل دست بگذارند یک دفعه دیدید به کار آمد.
تحشیه2: تحقیقات نشان داده زمان سعدی هم لئیم واژه ی دمده ای بوده.
تحشیه 3: برو بچه های روس نه تنها حساس بوده اند معلوم است از ادبیاتی غنی نیز برخوردار بوده اند.
10. اگر تو آن را به زیر یک اتومبیل برهانی درست مانند یک توپ سیاه با صدای ناهنجار می ترکد!
تحشیه1: توجه شما را به صدای ترکیدن یک توپ نارنجی جلب می کنم: ایشششش! بدم میاد از این کارا!
تحشیه2: ولادت فعل مرکبِ توپ را به زیر اتومبیل رهاندن را به جامعه ی ادب دوست تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
11. آهان توجه! یک اتومبیل در حال رسیدن است.
تحشیه: متن کامل فیلمنامه وقتی مترجم کوچک بود.
داخلی - روز – خانه ی پدری مترجم
مترجم بر زانوی پدر نشسته است.
مترجم: پدر! یک توپ مجلل از برای من می خری؟
پدر: تو باز ادبی حرف زدی کره خر!
مترجم: پدر آیا مر مرا ناسزا همی برهاندی؟
پدر: عین آدم حرف بزن کره خر!
مترجم: آه چه پدر نازیبایی!
پدر: الان در حال زدن تو هستم تا مثل توپی سیاه صدای ناهنجار از خود برهانی.
12. ماشین با کمی خم شدن با سرعت معمولی راه خودش را تعقیب نمود.
تحشیه1: ماشینی را تصور کنید که با کمی خم شدن دارد پاورچین پاورچین با سرعت معمولی راه خودش را تعقیب می نماید. (نفهمیدم، چه کار می نماید؟)
تحشیه2: این صفت معمولی کم کم دارد ابعادی غيرمعمولی پیدا می کند: افراد معمولی، سرعت معمولی. یک نفر که به زبان شی نوا مسلط است به من بگه این معادل چی بوده که دارم از کنجکاوی می میرم.
13. گویی یک توپ واقعی را منفجر نموده بودند.
تحشیه: عجب! پس برای توپ بازی و توپ جنگی(به قول ایشان توپ واقعی!) در همه ی زبان ها یک واژه داریم. من فکر می کردم فقط تو ژاپنی این دو تا یکی هستند.
14. زمانی که پاپا کوچولو خود را به توپ رساند فقط با یک پارچه کثیف کائوچی روبرو شد.
تحشیه: تازه اگر فرض کنیم کائوچی همان کائوچویی باشد یکی به من بگه پارچه ی کثیف کائوچویی یعنی چه پارچه ای! خدا!!!
15. فقط این عمل از عهده یک بچه احمقی سر خواهد زد و بس!
تحشیه1: به کودکانی که بیست غلط نگارشی جمله ی بالا را به آدرس زیر پست کنند یک حلقه فیلم مستند از کودکی مترجم محترم اهداء خواهد شد.
تحشیه2: تو رو خدا فکر نکنید از عهده ی کسی سر زدن فعل پیچیده ایست یک مقدار ظاهرش خشن است طفلک ته دلش هیچی نیست.
16. پاپا از این امر خیلی به وحشت دچار شد.
تحشیه: اصلا حرفش را نزنید. عبارت خیلی ترسید محاله تو کت این پاپا بره.
17. و اکنون بخشی از یک پاراگراف از مقدمه ی نویسنده ی بدبخت مادرمرده به قلم مترجم فرهیخته بدون کم و زیاد:
اکنون ساشا بزرگ شده. او کمتر بیمار می شود و او کتاب های بزرگی (!) می خواند. لیکن من می خواهم بگویم دیگر بچه هایی که می خواهند بدانند در کودکی چگونه بوده اید.(خدایا این جمله یعنی چی؟) لذا آن چیزهایی که می خواستم با شما در میان بگذارم. (به خدا خودش اینجا تموم شد!)
و اینک ترجمه ی پاراگراف بالا به هیروگلیف برای فهم بهتر:
.N,mnvNcFxzASDFGHJNJKL;'IREWFQWP[]BI790-IJNDFB7Q3WEFDFHTHIKMNO8HMNT7JJMDBGHGHJNK798HJLIOBNF713N4GNGHJ..
پایان
برگرفته از تارنگار http://varteh.persianblog.ir
* {سانسور از tarjomeh.blogfa}
![]()