استاد نجفی از ترجمههای گنگ شاکی است. به عقیدۀ وی ترجمههای گنگ ناشی از فارسیندانی مترجم است که باعث بروز «فاجعۀ اندیشه» میشود. وی «فاجعۀ اندیشه» را بدین معنی میداند که «خوانندگان کتابی میخوانند و بیآنکه مطلقاً آن را فهمیده باشند گمان میکنند که فهمیدهاند.»[1] «...تجربۀ سالها بعد به من نشان داد که این مورد ابداً استثنا نیست و در ایران، خاصه در میان نسل جوان، فراواناند کسانی که کتاب نامفهومی را میخوانند و گمان میکنند که آن را فهمیدهاند. به عبارت دیگر، نمیفهمند که نمیفهمند.»
دغدغۀ عبدالله کوثری این است که « در بيشتر ترجمههاي اين نسل نارسايي زبان فارسي ايراد عمده است.»[2]
دکتر خزاعیفر میگوید
ادامۀ مطلب...
این جمله در انگلیسی زیاد کاربرد دارد؛ live your (dream, life, destiny, …). هر بار که به این جمله برمیخوردم، درمیماندم که معادل بومی آن در فارسی چه میشود؟ یا اگر بومی نداریم، معادل فارسی آن ـ نه ترجمهی لفظی آن ـ چه میشود. الان که به ذهنم رجوع میکنم، فقط رمان کیمیاگر پائلو کوئیلو را یادم میآید که در آن چند باری آقای حجازی (مترجم) این جمله را آورده است: «رؤیایت را بزی.»!!!! همچین دلچسب نیست. تازه، کلی هم غریب است. در همان نگاه نخست، میشود فهمید که این ترجمهی live your dream است. گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه دیشب مشغول خواندن مصاحبهای از عبدالله کوثری بودم. در حین خواندن، جملهای توجه من را به خود جلب کرد؛ « شما ببنيد مترجمان خوب ما خودشان خوب چيز می نويسند... واقعا اين بخش آگاهی از زبان است. يعنی زندگی کردن با زبان.» گفتم خودشه؛ زندگی کردن با... با خاطراتت زندگی کن. با یادش زندگی کن. این سالها را با یاد او زنده ماندهام. من با این باغ زندگی کردهام.
پس می شود live your dream را چنین ترجمید: با رؤیایت زندگی کن.
حالا آیا این تنها و بهترین معادل میشود؟ فعلاً که بنده این را یافتهام. شما نظر خاصی دارید؟
------------------
پیشنهاد دکتر خزاعیفر "تحقق بخشیدن رؤیا" است. بعداً در این مورد هم می نویسم.
بارسلونا - بایرن مونیخ/ آقای فردوسی پور
"این بارسلونا دست نیافتنی است."
![]()
؟!!
این را هم بخوانید (اگر قبلن نخواندید!)
داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر
تحلیل روانکاوانه یک نگاه و تحول نو و آسیبشناسی هراس و انتقادات مخالفان آن
کتاب تازه آقای آشوری به نام «زبان باز» به طرح و تشریح نوینی از معضل و بحران مدرن زبان فارسی میپردازد و بر بستر نگاهی به راههای گذار و تکامل زبانهای علمی مدرن، مانند زبانهای انگلیسی، فرانسه، آلمانی، پیششرطهای کلی عبور از بحران مدرن زبان فارسی و شرایط گذار هر چه بیشتر زبان فارسی از زبان طبیعی به یک زبان مدرن را مطرح میکند. او در این نوشته راههای مشخص گذار زبان فارسی به یک زبان مدرن علمی را مطرح نمیکند و احتمالا در جلد دوم این کتاب به راه حلهای مشخصی میپردازد . راههایی که تا کنون در دو اثر دیگرش، کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» و پیشگفتار کتاب «فرهنگ علوم انسانی»، نیز به آنها پرداخته است و با واژهسازیهایش در کتاب «فرهنگ علوم انسانی» نمونههایی از این امکانات نو را نشان داده است. مانند واژههایی مثل مدرنیّت که امروز کامل در زبان فارسی جا افتاده است.
این اثر نو از آشوری بازتاب گستردهای داشته است و نقدهای موافق و مخالف مختلفی را در بر داشته است. طبیعی است که هر نگاه نو بایستی به نقد کشیده شود، زیرا هیچ تئوری علمی کامل و بدون عیب نیست. از طرف دیگر نقد و چالش تخصصی میان زبانشناسان، واژهسازان، مترجمان و غیره، _ با رعایت تفکیک حوزههای مدرن علمی و بررسی و نقد از چشمانداز همیشه ناتمام حوزه کاری خویش_، میتواند به رشد این تحول سیستماتیک و به رشد ایجاد راههای مختلف عبور از بحران زبان فارسی کمک کند. اما مشکل چالش علمی همیشه مشکل تخصصی و فنی و نگرشهای مختلف مدرن و یا پسامدرن به یک موضوع بحث نیست. برعکس چنین چالشی به رشد و قوام تحول علمی کمک میرساند. یک بحث تخصصی همیشه یک جنبه احساسی و روانی با خویش به همراه دارد که میتواند به رشد چالش کمک رساند و یا مانع رشد و تحول مناسب چالش علمی گردد.
من در این مقاله و در مقاله آینده نگاهی به نظرات آقای آشوری از منظر روانکاوی زبان و موضوع زبان از منظر روانکاوی میاندازم و بر بستر این نگرش روانکاوانه قدرت و ضعف نظریه او را باز میکنم و سعی میکنم چشماندازی دیگر به این مبحث مهم باز کنم، بدون آنکه از حوزه تخصصی خویش خارج شوم و وارد مباحث تخصصی حوزه زبانشناسی و یا واژهشناسی گردم. اکنون ما نیاز به ایجاد چشماندازهای مختلف به موضوع «بحران زبان فارسی» داریم تا بحث عمیقتر و چندجانبهتر گردد. از طرف دیگر، با نقد روانکاوانه نظرات طرح شده در جلسه نقد بر کتاب آقای آشوری در ایران (1) در این مقاله و نیز با آسیبشناسی نظریات و نگاه نهفته در مقاله «زبان دیوزدگی» از دکتر حافظیان (2) در مقاله دوم، به آسیبشناسی روانکاوانه معضلات و موانع روانی نهفته در مسیر تحول زبان نوی علمی فارسی و در راه رشد چالش مدرن و علمی میپردازم.
رابطه زبان و فرد
انسان در زبان میزید و زبانش نه تنها بر تفکر او اثر میگذارد بلکه بنا به نظرات جدید و پسامدرنی در واقع زیانش تفکر او، جهانش و فردیتش را میسازد. زیرا هر انسانی در یک دیسکورس یا گفتمان زبانی میزید و نوع رابطه فرد با این گفتمان و یا با این «غیر بزرگ» تشکیلدهنده بخش اصلی شخصیت و فردیت اوست. بر اساس تئوری روانکاوانه لکان در باب زبان، هر زبانی دارای دو خصلت «زبان عبارت (1)» و «زبان اشارت(2)» است. «زبان عبارت» ییانگر صرف و نحو و حالات آوایی و دستوری یک زبان است و «زبان اشارت» جایگاه تمنا و آرزومندی بشری است (5)؛ تبلور میراث فرهنگی و جایگاه آرزومندی، هویت جمعی و اشارات «غیر بزرگ» به فرد است. آشوری نیز در کتابش به همین دو حالت زبان و زبان فارسی به شیوه خویش اشاره میکند و از «میراث فرهنگی» نهفته در هر زبان و در زبان فارسی سخن میراند و از حالت «زیستبومی» زبان سخن میگوید. (6)
برای مثال میتوان گفت که زبان فارسی در واقع دارای یک حالت شاعرانه و عارفانه است و به عنوان «زبان اشارت» در خویش مجموعه ارزشهای اخلاقی و عارفانه را در بر دارد که میتوانند به سادگی هر کلام مدرن مثل «فردیت»، «آزادی» و غیره ر ا، در حین ترجمانش به فارسی، به یک حالت عارفانه و یا اخلاقی مسخ و تبدیل سازند. همانطور که این کار مرتب اتفاق افتاده است و میافتد. ازین رو «فردیت و آزادی همیشه ناتمام، قانونمند و مرزدار مدرن» در ترجمانش به فارسی به یک «خودمداری مطلقگرای و آزادی عارفانه» ایرانی دگردیسی مییابد. همانطور که وقتی روانشناسان ایرانی _ به ویژه در سالهای اول کارشان_ به بیمار ایرانی میگویند که به فردیتش و خواستهایش توجه کند و به آنها تن دهد، آنگاه احتمالا این بیماران از خانقاه سر درمیآورند و درونگرا میشوند، یا از «انسان اخلاقی خود_سرکوبگر دیروز» به «لذتپرست بیمرز امروز» تحول مییابند. در حالیکه مفهوم «من مدرن» و ارضای خواستهای «من» خویش در روانکاوی معمولا نگاهش به بیرون و تغییر واقعیت است و با قبول مرز خویش و قبول قانون یا «نام پدر» همراه است. « زبان عبارت» فارسی نیز دارای خصلتهای خاص خویش است و برای مثال دارای بستر ترمینولوژیک قوی یک زبان مدرن نیست و به قول آشوری از درون خویش قادر به ایجاد این تحول نیست و مانند زبانهای مدرن احتیاج به یک زبان ترکیبی و مکانیکی سیستمانه دارد.( به ویژه که این مفاهیم مدرن یا تخصصی در نتیجه ارتباط با مدرنیّت و با «غیر» اصولا به درون فرهنگ فارسی راه یافته است و یا در حال راه یافتن است).
در نهایت میان «زبان عبارت» و «زبان اشارت» یک فرهنگ ارتباطی متقابل نیز وجود دارد و هر دو بر بستر «زیستبومی» یک اجتماع و فرهنگ شکل گرفتهاند. از طرف دیگر آنها به این فرهنگ شکل و حالت خاصی را میبخشند و گفتمان فرهنگی را تولید و بازتولید میسازند. یعنی یک رابطه دیالکتیکی و متقابل و یا در معنای دیگر یک حالت «دیفرانس» دریدایی اینجا حکمفرماست که هر کدام وابسته به دیگری است و اجزای یک سناریو و یا گفتمان مشترک و وابسته به یکدیگر هستند. تمنای مدرن و یا هویت بالغانه ( در معنای روانکاوانه هویت سمبولیک(9)) احتیاج به «زبان عبارت» مناسب خویش دارد تا قادر به حس و بیان خویش و تحول مداوم خویش باشد و بالعکس «زبان عبارت» قوی و مدرن نیازمند به «زبان اشارت» و هویت بالغانه و سمبولیک و همیشه در حال تحول جمعی و فردی است. زیرا این هویت نوی مدرن و باز مداوما در پی ایجاد جهان جدید سمبولیک خویش و زبان فنی و علمی نوین خویش برای دستیابی به تمنای نوی خویش است.
زبان مدرن مانند فرهنگ مدرن ( زبان عبارت و اشارت مدرن)، به بیان آشوری در این کتاب، یک «زبان باز،فراخزیست و راززدا (7)» است که مرتب تحول میپذیرد، کلمات مهاجر میپذیرد و مرتب عرصههای جدیدی از ترمینولوژی و علم را بوجود میآورد. این زبان مدرن قادر به نگریستن، تسخیر و ساختن جهان سمبولیک و زبانی خویش است. در حالی که زبان فارسی که هر کلام و محتوایش دربرگیرنده یک بحران مدرنیت/سنت است، نه دارای این بستر علمی و ترمینولوژیک قوی است و نه «زبان اشارتش» رو به سوی نگریستن، تسخیر کردن و آفریدن هستی دارد و بیش از هر چیز گرفتار حالات خراباتی و اخلاقی خویش است. ( این نگاه البته به معنای نفی قدرتهای این زبان نیست بلکه به ضرورت تحول و گسترش آن اشاره میکند. اصولا بحران مدرن زبان فارسی پیششرط تحول مدرن اوست و در هر تکامل و یا تحول هرچند ناقص این زبان و یا این هویت راهی و امکانی نو نهفته است که اگر بتواند، با شناخت دقیق معضل و دیسکورس زبانی خویش، به عبور از بحران خویش دست یابد، قادر به ایجاد تحولی نو و مدرن خواهد بود.).
ازین رو آنکه این معضلات را نشناسد در نهایت سخنش اخلاقی، عارفانه و یا زبانش از لحاظ فنی و بیانی به یک «آش شله قلمکار» اسیر «بیزبانی» تبدیل خواهد شد. یا به قول آرامش دوستدار اندیشه این روشنفکر ایرانی، تحت تاثیر این معضلات فرهنگی، «اندیشهنما(8)» میشود. این روشنفکر و یا زبان او تحت تاثیر « بسته بودن» درونی زبان فارسی و تحت تاثیر روحیه ایرانی خویش، گرفتار دور باطل فرهنگ ایرانی میگرد . دور باطل و اسارت نارسیستی/رئال (9) در نگاه دیسکورس زبانی و هویتی ایرانی که ثمرهاش همان گذار اجتنابناپذیر از «راوی» روشنفکر و ناراضی بوف کور به سوی «پیرمرد خنزرپنزری» سنت و تکرار یک چرخه جهنمی است که در کل کتاب بوف کور و در کل تاریخ دو سده اخیر ما مرتب تکرار میشود.( شاید به این دلیل نیز همه روانکاویها و نقدهای بوف کور این چشمانداز اساسی و این ماتریکس درونی بوف کور را ندیدهاند و به آن نزدیک نشدهاند، با وجود قدرتهای سمبولیک هر کدام از این نقدها. در این مورد به کتاب سوم الکترونیکی من در این باب و به نام « روانکاوی پسامدرنی بوف کور و گفتمان حول بوف کور» در سایتم مراجعه کنید.10)
انسان در معنای روانکاوی لکان و یا در نگاه پسامدرنی ، جزیی از یک تمامیت سنّتی و یا یک «موجود بر_خود_ایستای_خودفرمان» مدرن نیست بلکه او یک موجود یا «سوژه منقسم» است. این به این معناست که هر انسانی در واقع در هر عملش و در هر بیانش هم یک «فاعل عبارت(11)» و هم یک «فاعل اشارت(12)» است و مرتب مجبور است به عنوان یک فرد با دیگری، با «غیر» ، با زبان و جهانش ارتباط برقرار کند؛ به عنوان یک سوژه باز و همیشه ناتمام مرتب با بخشی دیگر از هویت و تمناهای خویش روبرو شود و آنها را در جهان نمادین و سمبولیک فردی خویش پذیرا شود و تحول یابد. ازینرو نیز به قول لکان جهان سمبولیک فردی و بشری همیشه ناتمام است. ازینرو هنر و علم و اندیشه بشری همیشه ناتمام و در ارتباط با «غیر» و در حال تحول دائمی است.
. برای مثال وقتی من میگویم: «من ایرانی هستم»، آنگاه من به عنوان «فاعل عبارت یا جمله» بیانگر این نظر هستم ولی به عنوان «فاعل اشارت» در واقع این «غیر بزرگ»، این مفهوم «ایرانی بودن» است که مرا وامیدارد، خویش را اینگونه یا آنگونه بپندارم. زبرا او دارای بار ارزشی و معنایی قوی و تبلور هویت و تمنای انسان و دیسکورس ایرانی است. موضوع نوع ارتباط سمبولیک، نارسیستی یا رئال من (9) با این هویت نهفته در زبان اشارت و در مفهوم «ایرانی» بودن است که مرا به یک فرد باز و قادر به نقد سمبولیک فرهنگ خویش و قادر به پذیرایی مداوم نگاه مدرن و هویتهای دیگر در هویت و در زبان خویش متحول میسازد. یا این نوع رابطه مرا اسیر نگاه نارسیستی و یا کابوسوار «غیر» و مفهوم «ایرانی» میسازد و مرا به یک موجود بسته و ناتوان از تحول و نقد مسخ و تغییر میدهد. ازینرو تحول و تکامل در فرد و یا در زبان از طریق نوع ارتباط شخص با این «غیر بزرگ» مانند نوع ارتباط با زبان، فرهنگ، مذهب و یا با «غیر یا دیگری کوچک» مانند نوع ارتباط با معشوق و رقیب به وجود میآید.
آن فرد یا جامعهای که بتواند با یک رابطه فاصلهدار، تثلیثی (رابطه سمبولیک) با این «غیر بزرگ»، با دیگری ارتباط بگیرد و هم او را دوست بدارد و هم او را به نقد بکشد و بداند که هیچگاه به ذات نهایی خویش و این «غیر بزرگ» پی نمیبرد، آنگاه او قادر خواهد بود با چنین توانایی پارادوکس فاصلهگیری و علاقه، با توانایی نقد و احترام به دیگری و به «غیر»، مرتب به تحولی نو درخویش و در جهان سمبولیک خویش دست یابد و مرتب از نو بیافریند.
بر بستر چنین تحولی است که انسان مدرن توانست، با ایجاد فاصله و با توانایی به دست گرفتن جهان سمبولیکش،( زیرا ما همیشه در یک جهان نمادین و زبانی قرار داریم و نه در یک واقعیت عینی و یا ذهنی. واقعیت یک واقعیت سمبولیک زنده، یک واقعیت سمبولیک عینی/ذهنی است) شروع به ساختن تئوری و تحول در هستی و طبیعت کند. با آنکه این «من یا سوژه مدرن» هنوز گرفتار یک حالت متفاخر نارسیستی بود و بدین دلیل نیز «منقسم بودن» خویش و نیاز عمیق خویش به «غیر»، به طبیعت و دیگری را کامل احساس و درک نمیکرد و بهایش را اکنون با بحرانهای مداوم طبیعی، فرهنگی و اقتصادی و تروریسم بینالمللی میپردازد. بحرانهایی که همه با هم ضرورت گذار به یک رابطه نو با «غیر»، با طبیعت و با دیگری و حرکت به سوی یک جهان چندصدایی را بیان میکنند و اصولا معنا و مفهومی نو و هزارگستره از «هویت باز و زبان باز» تو در تو، لابیرنتوار، شبکهگونه و هایپرتکستی، تلفیقی، چندهویتی و همیشه ناتمام ایجاد میکنند که در بحث آینده به آن میپردازم.
ر فرهنگ ما این قدرت سمبولیک و تثلیثی هنوز به قدرت اصلی فرهنگ، زبان و فرد ایرانی تبدیل نشده است و زبان و یکایک ما بر بستر بحران مدرنیت در حال ایجاد این جهان فردی و جمعی سمبولیک و ناتمام خویش و در پی ایجاد خلاقیت خویش هستیم. از این رو نوع ارتباط ایرانی با «غیر»، با زبان و با خویش، با مدرنیت و با سنت، یا به طور عمده یک حالت نارسیستی یا رئال و یا حالات ترکیبی نارسیستی/ سمبولیک و یا رئال/سمبولیک است. یعنی فرد بیشتر گرفتار رابطه دوگانه و مسحورکننده نارسیستی و گاه کابوسوار (رئال) با «غیر» و با زبان خویش است و امروز «سنتپرست»، فردا «مدرنپرست»، امروز «سنتستیز»، فردا « غربستیز» و یا بالعکس میشود. او امروز ناگهان اسیر نگاه مسحور کننده زبان و فرهنگ خویش میشود و به عنوان مرید او خواهان بازگشت به زبان فارسی اصیل میگردد و میپندارد که «هنر نزد ایرانیان است و بس». فردا به شیوه رئال یا کابوسوار میخواهد مانع ورود هر عنصر خارجی به زبان خویش شود و میخواهد گردن هر کلمه عربی و یا خارجی را بزند و برایش یک برابرنهاد عجیب و غریب فارسی بیابد. پس فردا ناگهان به شیوه «روشنفکری پیامبرگونه» خواهان تغییر بنیادین زبان و خط فارسی میشود و او را کاملا غیر علمی و ناتوان از تحول میپندارد. اینگونه این فرد و این زبان یا اسیر هراس از «غیر و غریبه» است و یا مسحور نگاه «غیر و غریبه» است و مرتب در حال جذب و یا دفع «غیر» است، به جای آنکه به پذیرش بهتر سمبولیک و ترمیزی «غیر» و مدرنیت در نگاه و زبان خویش دست یابد و به هویت و زبان باز و تلفیقی و همیشه ناتمام خویش دست یابد. تا بتواند به سان یک «جسم سمبولیک» و یک «زبان سمبولیک» هر چه بیشتر قادر به دست گرفتن هستی و ایجاد جهان و هنر و علم سمبولیک و همیشه ناتمام و قابل تحول خویش باشد.
نمونه این حالات نارسیستی/سمبولیک یا رئال/سمبولیک را میتوان در تلاشهای افراطی برخی از فرهنگستانهای ایرانی برای پاکسازی زبان فارسی _ در کنار کارهای مثبت و سمبولیک آنها_ دید و یا در ترجمهها و نوشتههای یکایک ما این حالات قابل رویت است.
در نتیجه این مشکلات است که مفاهیم مدرن در حین ترجمه به فارسی مسخ و ایرانی میشوند. یا زبان ایرانی نمیتواند، با درک بهتر معضلات زبانی و نگارشی خویش و از طریق گسترش بیشتر «مهندسی زبان» و چالش مدرن متخصصان، هر چه بیشتر به یک «زبان باز» مدرن تحول یاید. این مشکلات از سوی دیگر نمیگذارند _ همراه با علت ماهوی عدم رشد روابط سمبولیک پارادکس و تثلیثی قویتر در فرد، در فرهنگ ایرانی، در شیوه عمل علمی، در چالش مدرن ایران_ که «هویت باز و زبان باز» و مدرن ایرانی بهتر رشد کنند. «هویت باز و زبان باز» سمبولیک و همیشه ناتمامی که لازم و ملزوم یکدیگر، وابسته به یکدیگر و خالق یکدیگر در یک بازی دیالکتیکی و یا در یک بازی دیفرانس دریدایی جاودانه و همیشه ناتمام هستند.
زیرا فرد «غیر» است و «غیر» فرد است. زیرا زبان و فرد همدیگر را متقابلا میسازند و برای تحول به یکدیگر نیازمندند. فرد و جامعه ایرانی برای دستیابی به تحول مدرن خویش احتیاج به زبان مدرن خویش دارد که یک «زبان باز» و متحول است و قادر است کلمات مهاجر را در خویش بپذیرد و انطباق بخشد. زبانی مدرن، باز، متفاوت و هزارگستره که قادر است جهان و واقعبت سمبولیک خویش را بیافریند، نظم بخشد، علوم و چشماندازهای نوین بیافریند. یک زبان باز ایرانی که میتواند هر چه بیشتر بستری برای خلق هنرهای مدرن و متفاوت ایرانیان باشد و شخصیت فرد ایرانی را شکلی نو و مدرن بخشد. این «زبان باز» نیز احتیاج به «فرد و فرهنگی باز» دارد که قادر است مرتب با جهان اطرافش در کنش و واکنش باشد، یاد بگیرد، قادر باشد جهان سمبولیک و زبانش را در دست گیرد و مرتب از نو بیافریند، مرتب هویتهای نو و گسترههای علمی و هنری نو از زبان فارسی به وجود آورد و مرتب هنر و علوم و چشماندازهای نوینی بیافریند. تنها بدین شیوه است که فرد و زبان ایرانی میتواند به یک « وحدت در کثرت» مدرن و یا در حالات والاتر به یک «کثرت در وحدت چندصدایی» پسامدرنی تحول یابد و فرد این جامعه میتواند به یک «سوژه مدرن» یا در حالت والاتر به یک «جسم خندان» نیچه و یا به« سوژه منقسم لکان»، به «جسم هزارگستره» دلوز دگردیسی یابد و هویت و زبان مدرن و متفاوت ایرانی خویش را بیافریند.
در این راستاست که بایستی کتاب «زبان باز» آقای آشوری را نمادی از این تحول سمبولیک و قوی و در مسیری درست و همراه با طرح سوالی درست دانست. از این رو من و امثال من که خود دارای این هویت باز، چندمتنی و چندملیتی هستند و یا مانند من در کتاب جدیدم به نام «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» به طرح این هویت باز و چندمتنی و همیشه ناتمام ایرانی میپردارند، در این کتاب و در این نگاه نو روی دیگر و ضرورت دیگر مهم تحول خویش و جامعه خویش را میبینند، بیآنکه رابطه پارادوکس و نقادانه خویش را با کتاب از دست دهند و فقط هورا بکشند. موضوع درک اهمیت این تحول مهم در زبان و در فرد و فرهنگ ( در زبان عبارت و اشارت ایرانی) و درک رابطه دیالکتیکی و یا دیفرانسی این دو تحول وابسته به یکدیگر است. موضوع درک عمیق این امر مسلم است که بدون این تحول زبانی و بدون ایجاد این هویت نوینی که همه ما مهاجرین و روشنفکران و هنرمندان مدرن و یا چندمتنی درون و برون کشور نمادی از آن هستیم، هیچگاه عبور از بحران مدرنیت/سنت ایرانی و عبور از بحران زبان و فرد ایرانی ممکن نیست.
با قبول این اصل پایهای است که آنگاه میتوان با نقد کتاب «زبان باز»، هم به طرح سوال درست و مهم آقای آشوری و به اهمیت طرح موضوع «زبان باز» ایرانی آفرین گفت _ زیرا ابتدا طرح درست سوال ایجادگر یک راه درست است، هم بایستی طرح آشوری برای ایجاد یک زبان مکانیکی، سیستمانه و ساختگی و برای پاسخگویی به نیازهای زبانی و علمی زبان مدرن فارسی ، _مانند شیوه جهان مدرن در ایجاد این «شاهراه زبانی» از طریق استفاده از زبان لاتین و یونانی_، به شیوه تخصصی و تفکیکی توسط زبانشناسان و واژهشناسان ایرانی، مترجمان و روشنفکران درگیر با زبان و هویت خویش مورد نقد قرار گیرد. تا ضعفها و قدرتهای بحث او از چشماندازهای مختلف بررسی شود و این بجث اساسی چندچشماندازی و عمیقتر گردد. از طرف دیگر متخصصان، روشنفکران و هنرمندان ایرانی بایستی با کمک به رشد انواع مختلف این «هویت باز و چندلایه» ایرانی، به رشد قدرت خلاق و سمبولیک هنری و علمی خویش و به تحول فرهنگ و چالش مدرن ایرانی کمک رسانند و زمینهساز رنسانس مشترک ایرانی شوند.زیرا این «شاهراه زبانی» مدرن احتیاج به روشنفکران مدرن و باز خویش دارد و بالعکس.
حال باید دید که برای مثال آیا مجلس نقد کتاب «زبان باز» از این چشمانداز سمبولیک، پارادکس همراه با نقد و علاقه، به این اثر مینگرد، نکات قدرت و ضعف اثر را مطرح میکند، سوالاتی نو و چشماندازهایی دیگر مطرح میکند و بحث را گستردهترو عمیقتر میسازد، یا اسیر حالات نارسیستی و رئال «زبان اشارت» زبان فارسی میشود و به سرکوب خاطی و ملحد بیاحترام به حریم مّطهر زبان فارسی مشغول میشود . آیا آنها مریدوار خواهان حفظ زبان شکوهمند فارسی از این «تهاجم فرهنگی و ناموسی» میشوند و ناآگاهانه یا آگاهانه سعی میکنند این حالات ناموسی نارسیستی و رئال را با استدلالات سمبولیک توجیه و پنهان سازند. آیا آنها، تحت تاثیر این نوع رابطه نارسیستی/رئال خویش با «زبان فارسی»، خواهان تنبیه کردن آشوری به خاطر این «خودسری و بیاحترامی» به زبان بزرگ و پاک فارسی میگردند و قدرتهای سمبولیک خویش را فدای این اسارت نارسیستی/رئال در نگاه «غیر بزرگ» میسازند، یا آنکه ما را با نقدشان بر نقاط ضعف و قدرت اثر آشوری به درک نوین و تکمیلکنندهای از موضوع میرسانند و سوالاتی نو ایجاد میکنند.
آسیبشناسی روانکاونه جلسه نقد کتاب «زبان باز» در ایران
مجلس نقد کتاب «زبان باز» در تهران و با مشارکت متخصصانی چون آقایان، علی حقشناس، زبانشناس و استاد دانشگاه، آقای فانی ، کتابشناس و مترجم و آقای علی صلحجو، مترجم، صورت گرفت.
اگر به سخنان هر سه سخنران دقت کنیم و برخورد احساسی و عاطفی نهفته در پشت کلمات و انتقادات علمی را بشنویم، آنگاه به راحتی میتوان گرفتاری هر سه سخنران در یک رابطه عمدتا نارسیستی/سمبولیک با «زبان فارسی» را در این بحث دید. ازینرو نوع برخورد آنها با نگاه آشوری نیز یک نگاه و نقد سمبولیک پارادوکس نیست، بلکه یک برخورد عمدتا نارسیستی و مالامال از حالات افراطی نارسیستی است ( مانند تعارف نارسیستی از یک سو و خشم نارسیستی از سوی دیگر). جدا از برخی انتقادات تخصصی هر سه سخنران که آشوری نیز در جوابیه خویش به آنها میپردازد و نظر خویش را در آن باره بیان میکند(13)، در واقع.هر سه سخنران ( و به ویژه آقای حقشناس) دچار یک دلآزردگی نارسیستی از «کتاب باز» آشوری و از شخص «آشوری» به خاطر این عمل مخالف سنت او و مخالف عادات زبانی و هراسهای درونی آنها هستند.
برای مثال هر سه سخنران از یک طرف ابتدا از آقای آشوری تعریف میکنند، شروع به تعارفات بزرگکننده ایرانی میکنند و پس از این تعارفات نارسیستی به حمله و خشم نارسیستی به او و تکذیب کتاب و شخص او میپردازند، به جای آنکه به قدرت و ضعفهای کتاب بپردازند، چشماندازهای دیگر موضوع را مطرح کنند و پیشنهادات خویش را برای رشد این «زبان باز و مدرن» فارسی در عرصه ترمینولوژیک مطرح کنند.
به ویژه مفهوم «زبان باز» برای آنها آزاردهنده و خطرناک جلوه میکنند و آنها ناآگاهانه و آگاهانه هراس خویش از خطرات این «باز بودن» زبان فارسی و خشم خویش به آشوری برای طرح این موضوع خطرناک را نشان میدهند.
برای مثال آقای حقشناس پس از تعارفات فراوان یکدفعه در کل کتاب را رد میکند و پس از چندبار خواندن کتاب باز هم نمیداند که موضوع این کتاب چیست و آشوری چه میخواهد بگوید. ( این را به زبان طنز ایرانی میگویند:« ابتدا مرغ را چاق کردن و سرانجام سرش را بریدن»). اما آنگاه او مشکل اساسیش با این کتاب، یعنی مشکلش با مفهوم «زبان باز» را نشان میدهد. زیرا مشخص است که مفهوم «زبان باز» برای او که به حالتی مسحورشونده و نارسیستی تحت تاثیر شدید«زبان اشارت» اخلاقی/عارفانه فارسی و ناتوان از یک رابطه سمبولیک بافاصله و پارادوکس با این زبان (لااقل در این عرصه) است، به معنای «بیدروپیکری»، « بیبندوباری» است. از آنرو که او، در حین نقدش بر کتاب «زبان باز» آشوری، به شدت اسیر یک رابطه نارسیستی با زبان و «غیر بزرگ» خویش است، در واقع ناآگاهانه دچار «هراسهای ناموسی» میشود، گرفتار هراس از «تهاجم فرهنگی» و از دست رفتن «بکارت زبان فارسی» میشود و این هراس را سعی میکند با توجیهات سمبولیک علمی همراه کند. از این رو او به جای «زبان باز»، اصطلاح «زبان پویا» را مطرح میکند که اصولا_ در راستای مفهوم «پویا» در زبان فارسی_ به معنای یک رشد«درونی (در نهایت عارفانه و اخلاقی)» و بدون نیاز خاص به «غیر» و به «بازبودن»، بدون نیاز به ارتباط با عنصر غریبه و مهاجر است. بدون احتیاج به درک کمبود و نیاز خویش به «غریبه و غیر» برای تحول و تکامل است. در حالی که اصولا زبان و نگاه مدرن در نتیجه ارتباط با محیط اطراف و در پی شناسایی و تسخیر و سازندگی این محیط اطراف طبیعی و اجتماعی به وجود آمده است، رشد کرده است و قادر به تسخیر جهان بوده است.
همانطور که روانکاوی نشان میدهد، ما با نوع نگاهمان به «غیر» و به دیگری در واقع خویش و نگاهمان را نیز میسازیم، زیرا رابطه میان انسان و دیگری یک رابطه سوژه/ابژهای نیست بلکه یک رابطه دیالکتیکی و یا دیفرانسی است. بدین دلیل حقشناس، با این نگاه پارسایانه، اخلاقی، ناموسی به زبان فارسی، به ناچار نگاهش به مدرنیت نیز دچار یک ترجمان مسخکننده ایرانی است و زبان باز، قابل تحول، مرتب مهاجرپذیر مدرن را یک «زبان منظم و بسته (14)» میپندارد. از سوی دیگر او، با این نوع نگاه به «غیر»، به زبان و به مدرنیت، به ناچار خویش را تبدیل به یک مرید ناموسی زبان فارسی در خطر «تهاجم فرهنگی» میسازد و به ناچار آگاهانه و یا ناآگاهانه سعی در سرکوب کار خطرناک آشوری و سد کردن تلاش او برای گشودن زبان فارسی بر روی «غیر» میکند. به این دلیل نیز او در نهایت کتاب را عاری از هر سوال و طرح اساسی میبیند. او اینگونه به سرکوبگر نارسیستی/سمبولیک نگاه نو یک همکار و خدمتگذار ناموس فرهنگ و زبان خویش تبدیل می گردد، به جای آنکه به شیوه سمبولیک و پارادوکس نکات ضعف و قدرت اثر را مطرح کند و چشماندازی نو بر متن کتاب برای خواننده بیافریند.
دو سخنران دیگر، آقایان فانی و صلحجو، در نهایت به این حمله نارسیستی/سمبولیک بر علیه این نگاه نو و برای دفاع از «ناموس» زبان فارسی به شیوه خویش ادامه میدهند و در راستای این نقد و خشم نارسیستی عمدتا به جای «نقد سمبولیک کتاب» به نقد نارسیستی «آقای آشوری» میپردازند. آقای فانی آقای آشوری را گرفتار «دامچالهی کلام» میبیند، به جای آنکه به نقد سوال کتاب و نظریه مطرح شده در کتاب بپردازد و معضلاتش را به ما خوانندگان نشان دهد. آقای « صلحجو» میخواهد به زبان بیزبانی کتاب را بیارزش کند و اعلام میکند، این نظریه آشوری که مطرح میکند، زبانهای مدرن برای پیشبرد خویش از زبان لاتینی/یونانی استفاده کردهاند، امر تازهای نیست. بیآنکه او به علت طرح این موضوع و مقایسه از طرف آشوری و به نقد نکات ضعف و قدرت نظر او بپردازد. زیرا این تحول زبانی برای آشوری ناشی از بحران زبان فارسی، ناشی از ناتوانی زبان فارسی به پاسخگویی علمی به این بحران از طریق یک تحول ناآگاهانه و خودبخودی درونی و ناشی از ضرورت گذار زبان فارسی به سوی یک زبان مدرن و علمی به کمک یک دستگاه مکانیکی، ساختگی و سیستمانه زبانی است.
یا آقای صلح جو، بر طبق برخورد نارسیستی عامیانه و جاافتاده در فرهنگ ایرانی که براساس آن ما همه چیز در زبان فارسی و فرهنگ فارسی داریم و یا داشتهایم و نیازی به «غیر» نداریم، _ نگرشی که زیربنای گره حقارت ایرانی و حالات افراطی غربستیزی/غربشیفتگی ایرانی است_، اکنون میگوید که شیوه علمی نو مثل «برخهچسبانی» که به قول آشوری از دل آن و از طریق پارهچسبانی آگاهانه و علمی کلمات میلیونها ترم جدید علمی به وجود آوردهاند و درمیآورند، در فرهنگ فارسی وجود داشته است و نمونه آن را کلمه «سکنجبین» میداند(13).( یک گام جلوتر و ما با تصویر جدید تراژیک/کمیک «داییجان ناپلئون» ایرانی و توطئه غرب بر علیه فرهنگ و زبان پویا و اصیل فارسی و دزدیدن همه مفاهیم مدرن از فرهنگ ایرانی روبرو میشویم.)
این شیوه برخوردها از طرف دیگر بخش دیگر معضل فرهنگ ایران و معضل دیگر تاثیرگذار بر عدم رشد علم و چالش مدرن ایرانی را نشان میدهند. یعنی به سادگی در بحثهای این متخصصان عالیقدر ما قابل رویت است که آنها از آشوری خشمگین هستند که چرا او این جرات را به خرج داده است و چنین مباحثی را مطرح کرده است و یا زودتر از دیگران و آنها مطرح کرده است. ازین رو نیز آنها به حالتی نارسیستی و در واقع کینتوزانه آشوری را متهم به خودشیفتگی و حالات نارسیستی میکنند و اینجاست که گویی در «غیر»، در آشوری چیزی جز تمنای خویش و تلاش برای سرکوب تمنای خویش نمیبینند. زیرا به قول لکان من «تمنای غیر» و فرهنگم و دیسکورس هستم و «غیر» و دیگری تمنای من است. تبلور راز درونی من است. به این دلیل از نوع برخورد یک جامعه به دگراندیش میتوان به رازها و تمناهای نهفته و سرکوبشده یک جامعه پی برد.
باری در تمامی این بحث متخصصان ما در نهایت هیچ نقد جدی و پارادکس علاقهمندانه/نقادانه بر کتاب «زبان باز» نمیبینیم. درعوض «آشوری» نقد میشود و بایستی به گونهای به خاطر عمل «بازش» سرکوب و نفی شود. اینجا نیز تفاوت دو متفکر نشان داده میشود که یکی قادر به فاصلهگیری سمبولیک پارادکس بهتر از فرهنگ خویش، در عین عشق به این فرهنگ، بوده است. ازین رو برای آشوری « زبان باز» در راستای مفاهیم مدرنی چون « اندیشه باز (اوپن مایند)، زبان باز (اوپن لنگویج)، فهمیده و درک میشود و بنابراین بی درو پیکر نیست، اما در نگاه گرفتار در حالات نارسیستی/سمبولیک یا نارسیستی/ رئال متخصصانی چون حقشناس و دیگر دوستان، این به معنای «بیبندوباری» و «بیدروپیکری» است. پیشنهادات آشوری برای آنها در نهایت به معنای از دسترفتن «بکارت زبان فارسی» و ندیدن شکوه و پویایی مطلق درونی زبان فارسی، به معنای ندیدن بینیازی زبان فارسی به «غیر» و به راههای مدرن تحول است. در نهایت انگیزه اصلی نقد نارسیستی و خشمگینانه هر سه نقاد گرامی هراس عمیق آنها از «غیر» و هراس از درک نیاز و کمبود خویش به «غیر و غریبه» است.
هراسی که روی دیگرش مسحوریت مریدوار در برابر «غیر و غریبه» و ناتوانی از پذیرش سمبولیک نگاههای غریبه و دگراندیش، ناتوانی از دستیابی به «هویت باز و زبان باز» ایرانی و ناتوانی از پذیرش سمبولیک هویتها و تواناییهای متفاوت در هویت و زبان و فرهنگ خویش است. هراسی از «غیر» که ثمرهاش بحران کنونی و تکرار فاجعهوار مداوم این بحران سنت/مدرنیت در همه عرصههای سیاسی/فرهنگی/علمی و تلفات فراوان انسانی، علمی، هنری، اقتصادی است.
باری اینگونه یک جدل مدرن تحت تاثیر یک زبان و یک فرهنگ به یک بحث ناموسی و نارسیستی تبدیل میشود و نه خواننده و نه بحث از این جدل چیزی یاد میگیرد و نه چشماندازی نو به بحث گشوده میشود. مشکل این است.
جمعبندی:
معضل روانکاوانه و در عین حال تراژیک/کمیک این جدل و بحث نو این است:« یک متخصص میخواهد راهی پیشنهاد کند تا زبان فارسی بتواند بهتر قادر به پذیرش کلمات مدرن باشد. تا زبان فارسی بتواند بهتر قادر به ساختن یک زبان سیستمانه و ازین طریق بهتر قادر به دست گرفتن هستی، شناسایی هستی و رشد باشد و چند متخصص دیگر در این عمل نفی پاکی و پویایی درونی زبان فارسی را میبینند. از طرف دیگر آنها، با گرفتاریشان در رابطهای نارسیستی/سمبولیک، رئال/سمبولیک با زبان فارسی، به نفی فردیت و قدرتهای سمبولیک خویش گرفتار میشوند و همزمان مانع رشد بحث و چالش علمی پارادوکس در باب یک نگاه نو و ضروری میشوند. همانطور که یک عده هنوز گرفتار حالات نارسیستی/رئال غربستیزی/سنتستیزی هستند و نسلی نو چون ما خواهان یک هویت باز و چندلایه و چندمتنی همیشه ناتمام هستند. نسلی که خواهان اشکال و حالات مختلف این «عارف زمینی، عاشق زمینی، خردمند شاد و مومنان سبکبال» و خواهان رشد و تکامل هزار روایت از«غیر»، از خدا و هستی هستند؛ خواهان یک «وحدت در کثرت مدرن» ایرانی و در مسیر بعدی یک «کثرت در وحدت» پسامدرنی ایرانی هستند. باری موضوع جدل و چالش میان دو گفتمان، میان « هویت باز و زبان باز» مدرن از یک سو و از سوی دیگر هراس از «غیر» و گرفتاری در حالات نارسیستی و رئال بحرانزا است. با این تفاوت که ما میدانیم که یکایک ما و نظریات ما نه تنها همیشه ناتمام و نیازمند به «غیر» و نقد دیگری هستند بلکه میدانیم که هر نگرش و هر عمل ما در خویش هم حالات سمبولیک، نارسیستی ویا رئال را دارند. پس به به نقد پارادکس خویش و دیگری دست میزنیم و زبانی اینگونه خلاق و باز میطلبیم .
( در مقاله دوم به برخی معضلات ترجمه مباحث روانکاوی در زبان فارسی، به نقد راه نهفته در طرح سوال آشوری و نکات قدرت و ضعف این «شاهراه مدرن و مکانیکی زبان فارسی» از چشمانداز روانکاوانه میپردازم و بر بستر این تحلیل همزمان به نقد آسیبشناسانه مقاله «زبان دیوزدگی» اثر یک متخصص زبانشناس دیگر ایرانی به نام دکتر محسن حافظیان و آسیبشناسی روانکاوانه قدرت و ضعفهای نگاهش میپردازم.)
ادبیات:
1/ http://zamaaneh.com/hamayesh/2008/09/post_48.html
2/ http://persianlanguage.ir/articles/id%3D54/
3-4-5 statement, enunciation
ترجمه واژهها از دکتر موللی است. لکان این نگرش دوگانه به زبان را از ژکوبسون وام میگیرد، در کنار تاثیراتش از فردیناند دسسور و دیگران. در عین حال نگاه متفاوت خویش به زبان را به وجود میآورد. در مورد این مباحث به مقاله مهم ذیل از دکتر موللی مراجعه کنید.
http://www.movallali.fr/CSS/filer/filer%20farsi/sokhani%20ba%20shoma%20II.swf
6/ داریوش آشوری: زبان باز. نشر مرکز. در این باب به فصل یکم کتاب_ زبان طبیعی_ از ص 19 مراجعه کنید.
7/ زبان باز. ص 17 و فصل دوم کتاب در باب نگرهی مدرن به زبان.
8/ آرامش دوستد ار. روشنفکر پیرامونی و مسئله زبان.ص 21
http://www.nilgoon.org/pdfs/dustdar_roshanfekri_piramooni.pdf
9/
9/ سه ساحت روانی سمبولیک/خیالی/ رئال یا واقع: هر پدیده و در کل مثل هر انسانی دارای سه بخش «سمبولیک، خیالی یا نارسیستی و نیز رئال و یا کابوسوار» است. این سه بخش در واقع به شکل «سه دایره برومهای» درهم تنیدهاند و ساختار روانی انسان و جهان بشری ترکیبی از این سه بخش است و آنها نمیتوانند بدون یکدیگر باشند و در هر عمل و حالت انسانی این سه بخش و سه حالت حضور دارند(1). موضوع مهم اما آن است که شکل سمبولیک و بالغانه بتواند به شکل اساسی رابطه با «غیر» و شکل اساسی لمس هر پدیده تبدیل گردد و مرتب بتواند، در نگاه به «غیر» و به تمنای خویش، ژوئیسانس یا خوشی نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه بخش خیالی تصور و میل خویش را و نیز خوشی کابوسوار میل خشونت و تجاوز و لمس قدرت مطلق ذر بخش رئال تصور خویش را به اشکال نوینی از تمنای فانی و چندلایه تبدیل سازد و مرتب تحول یابد. از بوسه تا عشقبازی و تا اندیشه بشری، همه مالامال از این سه بخش هستند و این درهمآمیختگی علت تحول مداوم جهان بشری و علت ضرورت خلاقیت بشری و عبور مداوم بشری از بحران به نگاه و خلاقیت و تمنایی نو تا بحران و نیاز تحول بعدی است. از این سه ساحت میتوان به قول ژیژک شش شکل ترکیبی در نگاه و رفتار آفرید.( سه حلقه برومهای لکان)
10/ http://sateer.de/books/ravankaviboofe.pdf
11-12- Subjekt der Aussage/ Subjekt des Aussagens
برابرنهادهای «فاعل عبارت و فاعل اشارت» واژههای پیشنهادی من هستند.
13/ http://zamaaneh.com/idea/2008/09/post_383.html
14/ http://zamaaneh.com/hamayesh/2008/09/post_48.html
برگرفته از: عارفان زمینی
------------------------------------------------
همچنین بخوانید: کتاب «زبان باز»
"دُش" یکی از پیشوندهای جالب و خوشنشین فارسی است. میتوان به خیلی از واژه ها آن را چسباند و معنی تازهای به آن واژه داد. البته در زبان گفتار "دُش" محدود به چند واژه میشود که از قدیم مانده است. ولی در زمینههای خاص مثل علم، کاربرد بیشتری دارد. حتمن «دشخواری» به گوشتان خورده، عربا به آن "عَسرُ البلع" میگویند. انگلیسیها DYS را از یونانی گرفتهاند و در معنای "دُش" و "بد" به کار میبرند. به چند نمونۀ کاربرد DYS توجه کنید:
Dysfunction: دشکاری
Dyslexia: دشخوانی
Dysphagia: دشخواری
Dyspepsia: دشگواری
Dysphasia: دشگویی
Dysphonia: دشآوایی
آقای دکتر ضیاءالدین هاجری در «فرهنگ وندهای زبان فارسی[1]» در زیر درآیند "دش" میآورد:
1."دُش" در پهلوی "دُش" در اوستا "دوش، دُژ" در سنسکریت "دُر، دُس، دُش، دُه" بوده است.
2. "دُش" به گونۀ پیشاوند تنها در واژههای آمیخته به کار میرود: دشآگاه، دشنام، دشمن، دشپُل، دشپیل.
3. "دُژ" و "دُش" هر دو به معنای بد، بدی، درشتی، و درست نبودن به کار میرود: دشمن (دُش + من)، دشنام (دش + نام)، دژم (دژ + ام)، دژخیم (دژ + خیم). در این واژگان "ام" به معنی حالت و "من" به معنی "اندیش، منش" است. پس دژخیم (= بدسرشت)، دشمن (= بدنهاد).
4. دشوار نخست دشخوار بوده که به معنی ناآسان است. از اینجا پیدا که این پیشوند را تنها به یک معنی به کار نمیبردهاند. دشمن به معنی "دژاندیش" بوده و برابر آن واژۀ "بهمن" است که معنی نیکاندیش داشته است.
آری برادر! اینچنین بود که به هنگام وبگردی (همان ولگردی در دنیای مجازی) به مطلب زیبایی دربارۀ آقای "دُش" و ماجرای تاریخی ایشان برخوردیم. دوستی پتۀ آقای "دُش" را رو کرده است. گویا این آقای "دُش" پیشینۀ خوبی هم ندارد. خودتان ملاحظه کنید.
پیشنوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.
در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمانها مردم – بر خلاف این زمانها – چندآن پیچیده فکر نمیکردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.
باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زمین تا آسمان فرق داشت، خانمی بود که تازه با همسر سابقش آقایایشن متارکه کرده بود. خانوادهی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوشبختمنیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوشبختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. امروز هم به این خانوادهی از هم پاشفته میگوییم منش و یاد فداکاریهای آقای ایشن را گرامی میداریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش میجنبید و چندین همسر داشت و همسرانش همه هماین کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانوادههای خوشبختکنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَنبا هم تشکیل خانواده دادند و دُشمَن را ساختند. دُشمَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرفها بود.
بعد آقای دُش که مثل همهی مردهای قدیم پدرسوخته و آبزیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت ودُشنام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و اینچور اسمها. خانم نامهم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمیگیرم اما بعضی میگویند این خانم خوار همآن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و میگویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرفها را برای این خانم محترم درمیآورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمیدانم.
خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُشخوار.دُشخوار یعنی چیزی که نمیشود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عربها وقتی از چیزی ناخشنود بودند میگفتند بدبار است و آن را نمیشود برد – تحمل نمیشودش کرد – ایرانیها میگفتند بدخوار است و نمیشود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خوسط دشخوار واقعا خودش اصل دشخوار است. برای هماین هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دشخوار را تبدیل کردند به دشوار. حالا این وسط هی خ و وگریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.
آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبتهایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قلهنوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه میکشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوانترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوانمرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همهی ما بگذرد.
[1] هاجری، ضیاء الدین (1377)، فرهنگ وندهای زبان فارسی، تهران:انتشارات آوای نور

انتشار «فرهنگ ادبيات فارسي» يك اتفاق در ادب امروز ماست و در اين جمله، نه اغراقي هست و نه مجاملهاي؛ تنها نيم نگاهي به آمار و ارقام، اين ادعا را تأييد ميكند: «فرهنگ ادبيات فارسي» بيش از 7 هزار مدخل دارد، 1657 صفحه است و محمد شريفي براي تأليف آن حدود 160 هزار صفحه رمان و داستان و اثر منظوم را شخصاً خلاصه كرده است.شريفي وقتي تأليف «فرهنگ ادبيات فارسي» را در سال 1372 آغاز كرد، جواني 27 ساله بود و اكنون كه كار بزرگ او به بار نشسته، 42 ساله است. يعني او 15 سال از عمر و زندگياش را به پاي «فرهنگ ادبيات فارسي» گذاشته است تا اثري تأليف كند كه شامل همه اين مقولات و موضوعات باشد: نويسندگان و شاعران و اديبان، خلاصه داستانها و منظومههاي قديم، معرفي آثار ادبي، خلاصه رمانها و نمايشنامهها و داستانهاي كوتاه مشهور، تلميحات و اشارات ادبي، اصطلاحات و صناعات ادبي، اساطير ايران و قصص اسلامي، شخصيتها و داستانهاي شاهنامه، خلاصه داستانها و نمايشهاي عاميانه، عرفا و بزرگان صوفيه، مفاهيم ادبي و عرفاني و اصطلاحات تصوف و شخصيتهاي داستاني و افسانهاي.شريفي از سال 1368 تا 1370 در نشر «مرغ آمين» اشتغال داشته و از سال 1370 تا امروز به عنوان كتاب پرداز و ويراستار حرفهاي و مؤلف كتابهاي مرجع در «نشر نو» مشغول كار است.پيش از اين هم كتاب «گفتهها و نكتهها» از او به چاپ رسيده است. شريفي همچنين مؤلف بخشهاي الحاقي، «دايرهالمعارف دانش بشر» بوده كه دو ويرايش از آن منتشر شده است. اما نقطه اوج همه تلاشها و اقدامات او همين «فرهنگ ادبيات فارسي» است كه اكنون، شريفي از آن سخن ميگويد: ادامه
.
به ترتیب تاریخی پیش می رویم.
اول از همه شهر کتاب جلسه ای با حضور دکتر حق شناس، کامران فانی و علی صلحجو ترتیب داد. در نقد كتاب «زبان باز» داريوش آشوري عنوان شد
سپس، داریوش آشوری پاسخی بر نقد آنها نوشت. پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز
بعد، مهدی خلجی از رادیو زمانه با آشوری مصاحبه ای ترتیب داد. تغییر عادات زبانی، زمان میبرد
خانم حمیرا هم دیدگاه خود را نوشته است. " زبان باز" کتاب قرن - (2)
مسعود لقمان نیز با استاد آشوری مصاحبه ای کرد. گفتوگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری
دوست دیگری در تانگار خود نقدی بر این کتاب نوشته است. نقدی بر کتاب «زبان ِ باز»
نقدی هم دکتر محسن حافظیان با عنوان زبان دیوزدگی نوشته است.
علی قلی پور نیز در روزنامۀ اعتماد چند سئوال از داریوش آشوری کرده است. زبانی که پاک نیست
داریوش برادری از حوزۀ تخصصی خود (روانشناسی) به بررسی این کتاب و نقدهایی که بر آن شده پرداخته است. از «زبان باز» آشوری تا «هویت باز» نسل ما(1)
>مطمئنن نقدهای دیگری هم هستند که بنده بی خبرم. اگر شما باخبرید ما را بی خبر نگذارید.
باید دانست که ادبای قدیم عمدتاً از شکل کتابت حروف فارسی در ذهنشان آنها را به اشکال دور و بر و عمدتاً دم دست نسبت میدادند و میدیدند «الف» شق و رق بر سر سطر ایستاده و نه نقطهای دارد و نه چیزی، با خودشان میگفتند لابد آدم درویش مسلکی است که از بار غم آزاد آمد. به همین ترتیب سایر حروف هم آنها را به یاد چیزهایی از معشوق دلبند آنها میانداخت. مثلاً «میم» را میدید که گردی تنگش شبیه دهان گرد و تنگ معشوقش بود و کلی از دیدن «میم» لذت میبرد و سعی میکرد که آن را در نوشتههای خود راه و بیراه بکار گیرد. بلکه در دهانش همان لذت بوسیدن یار را در خلوتهایی که صحبت اغیار را در آنها راهی نیست، تداعی نماید و قس علیهذا! (ادامه)
تارنگار زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب)
یک تارنگار پرمحتوا، گلچینی از مقاله های شیرین و جذاب، به قلم استادان و بزرگان فارسی، در موضوعات زیر:
1– تاریخ و سرگذشت زبان فارسی
2 - دگرگونی های تاریخی در زبان فارسی
3 - مسایل امروز زبان فارسی
4- ادبیات فارسی
5 - دستور زبان و آیین درست نویسی
6 - خط فارسی
7 - زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
8 - کالبد شکافی واژه های فارسی
9 - ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
10 - واژه نامه ی بیگانه - فارسی
11 - هنر ترجمه و مسایل آن
12 - گفتارها و دیدگاه ها
13 - آیا می دانستید که . . . . . . ؟
14- ابزار کار ادبی
فراخواندن مستقیم نوشته ها
15- بررسی ها و پژوهش های ادبی
16- تاریخ ادبیات کلاسیک
17- تاریخ ادبیات معاصر
18- فولکلور ایران، توده شناسی
19- ادبیات کودکان و نوجوانان
20- اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل های امروزی فارسی
21- تریبون ادبی
موضوع شمارۀ ۱۱ که راست کار خودمان است.
آریا ادیب همیشه به روز بوده و تقریبن هر چهار، پنج روز یک بار مطلب جدید برای خوانندگان خود دارد.
ابوالحسن نجفی با بیان اینکه "امکانات زبان فارسی مغفول مانده است" گفت: طی پژوهشی که در زمینه استفاده مطبوعات از امکانات زبان فارسی انجام دادهایم به این نتیجه رسیدیم که روزنامههای ما تنها با 700 لغت تمام مطالب خود را بیان میکنند.
به گزارش خبرنگار مهر، نخستین جلسه کارگاه بررسی "امکانات زبان فارسی در ترجمه" عصر دیروز با سخنرانی ابوالحسن نجفی در شهر کتاب مرکزی برگزار شد.
ابوالحسن نجفی در این کارگاه با تاکید بر اینکه "یکی از وظایف مترجم آشنایی کامل با امکانات زبان مبدا است" گفت: مترجم باید به زبان عامیانه و نوشتار مسلط باشد و این اشتباه است که برخی مترجمان فکر میکنند آشنایی به زبان گفتار کافی است. تسلط به زبان گفتار لازم ولی کافی نیست. زبان گفتار برای ترجمه ناتوان و ناقص است. میان سادهترین چیزی که به نوشتن در میآید با آنچه که نوشته میشود تفاوت بسیار وجود دارد.
وی با اشاره به 1100 سال سابقه زبان فارسی افزود: در این مدت 1100 ساله البته تا 100 سال قبل بیش از 10 هزار اثر درجه یک تاریخ ادبیات جهان به زبان فارسی نوشته شده است. البته به اینها باید زمینههای دیگر از جمله هنر و علوم را نیز اضافه کرد. ارزش این آثار را در لابه لای قضاوتهایی که خارجیها درباره آنها کردهاند میتوان دریافت.
به گفته این مترجم و پژوهشگر ویلیام جونز یکی از بزرگترین اندیشمندان انگلیسی قرن هجدهم گفته است که در میان کشورهای دنیا ایران کشوری است که بیشترین نویسنده، مولف، مصنف و علی الخصوص شاعر را پدید آورده است.
زبان فارسی فقیر نیست
نجفی سپس به امکانات زبان گفتاری فارسی اشاره کرد و ادامه داد: فارسی گفتاری ما تنها با کلمه "سر" 600 ترکیب ساخته و بسیاری از این اصطلاحات هم ادبی است. با این وضعیت باز هم باید بگوییم زبان فارسی، زبانی فقیر است؟
وی افزود: اما از سوی دیگر طی پژوهشی که چند سال پیش در فرهنگستان زبان و ادب فارسی در زمینه مطبوعات انجام دادیم، به این نتیجه رسیدیم که روزنامههای ما تنها با 700 لغت تمام مطالب علمی، ادبی، هنری، داستانی و غیر داستانی خود را بیان میکنند. همین است که میگویند زبان فارسی ضعیف است.
این مترجم آثار ادبی گفت: آیا ضعف در زبان فارسی است یا زبان نویسندگان ما؟ آیا زبان فارسی تحول پیدا نکرده است؟ علیرغم همه تحولات این زبان ما همچنان آثار 1100 سال پیش را میفهمیم. اما آیا اگر فردی که 1100 سال پیش میزیسته امروز به میان ما بیاد زبان ما را میفهمد؟
وی این ادعا را که "میتوان با استفاده از یک فرهنگ لغت دو زبانه، راحتتر از زبان فارسی بهره گرفت" رد کرد و گفت: میتوانیم انتظار داشته باشیم یک فرهنگ دوزبانه کامل که تمام امکانات زبان فارسی را در خود داشته باشد زبان فارسی ما را تقویت کند ولی آیا چنین فرهنگی تمامی امکانات زبان انگلیسی را نیز در خود دارد؟ آیا همه مترادفها، متضادها و متشابهها و ... را دارد؟ تکیه کردن به یک فرهنگ دوزبانه برای اینکه ناتوانی ما را در زبان فارسی جبران کند، بیهوده است.
نجفی درباره تاثیر زبان عربی بر زبان فارسی گفت: امتزاج زبان عربی و فارسی امتزاج فرخنده و مبارکی بوده و به زبان فارسی کمک کرده است اما از سوی دیگر وقتی زبانی به این گستردگی از زبانی دیگر تاثیر میگیرد ناچاراً امکانات نحوی آن زبان (در اینجا زبان فارسی) مغفول میماند و کم کم از بین میرود.
کتابهای درسی ادبیات فارسی موجب بیزاری دانش آموزان است
این عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی تاکید کرد: زبان فارسی امکاناتی داشته که کنار گذاشته شده و فراموش شده است و دیگر مجبور نشده در همه موارد از امکانات خودش استفاده کند. این منابع هنوز از بین نرفته است و تنها باید آنها را دوباره امتحان کرد.
مدرس کارگاه "بررسی امکانات زبان فارسی در ترجمه" گفت: بیشترین لطمهای که به زبان فارسی وارد شده انتخابی است که از ادبیات فارسی در کتابهای درسی صورت گرفته که اغلب اوقات باعث بیزاری دانش آموزان از ادبیات شده است. این معضل منحصر به دوره فعلی هم نیست حتی چندین دهه پیش زمانی که ما تحصیل میکردیم، این مشکل وجود داشت. مشکل این بوده و هست که میخواستند با درس لغت به ما ادبیات بیاموزند!
عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی با انتقاد از ارتباط کم وزارت آموزش و پرورش با این فرهنگستان در تدوین کتب درسی اظهار داشت: ارتباط بسیار ضعیفی میان این دو وجود دارد و حتی باید بگویم که فرهنگستان یک شیوه املایی دارد و وزارت آموزش و پرورش یک شیوه دیگر.
منبع: خبرگزاری مهر
سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گوییهای او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایبالسلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله" و "ک" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاههای لشگرک، ونک و شمیران بوده است، به آن( قله- هک) گفته شده است.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت) ؛"ور" (صاحب) و "ان" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر میشود.
پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازهها، دروازه شمیران بود با خندقهایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده میشد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامرانمیرزا، یکی از صاحبمنصبان قاجر، به نام منیر گرفته شدهاست.
{برگفته از تارنگار رئیس کل: علیرضا شیرازی}
یا مثالی از زبان های بیگانه بزنیم:
کسی می داند این "بلوتوث" که سر زبان همه افتاده از کجا آمده؟ قبل از پراختن به داستان شیرین آن، یک سئوال از نوع نگارش این واژه به فارسی دارم. چرا با "ث"، چرا با "س" نه؟ باید رفت سراغ کسی که اولین بار این واژه رو به فارسی آوانگاریده!
بگذریم. داستان از این قرار است که:
كلمه بلوتوث ريشه دانماركي دارد و از نام پادشاه دانمارك در سال هاي 940 تا 986 گرفته شده است. نام پادشاه دانمارك در آن زمان Harald Blaatand بود. كلمه Blaatand پس از انتقال به زبان انگليسي به شكل Bluetooth تلفظ شد. در زمان حكومت Harald Blaatand دانمارك و نروژ در جنگ هاي مذهبي با هم مشكل داشتند و اين پادشاه توانست اين دو كشور را با يكديگر متحد كند و از آن پس شهرت زيادي كسب كرد.
در واقع تكنولوژي Bluetooth هم بر پايه اتحاد يكپارچه سيستم هاي رایانه است كه نمادی است از اتحاد ايجاد شده بين دو كشور.
{این تیکۀ متن ربطی به موضوع ما ندارد. لذا جهت دمیدن حس خودباوری به مهین دوستان عزیز زحمت تایپ این چند خط را هم کشیدیم} ايده اصلي ايجاد سيستم ارتباطي يكپارچه بين وسايل الكترونيكي با يك استاندارد كلي در سال ۱۹۹۴ توسط شركت موبايل Ericsson ارائه شد. جالب است بدانيد رياست اين پروژه انقلابي را زني ايراني (بچۀ ساری) به نام ماريا خورسند بر عهده داشت. ماريا خورسند، يكي از مديران مشهور صنعت IT جهان است.
ماريا خورسند در زمان مديريت خود در شركت اريكسون سوئد، مديريت اين پروژه را به عهده گرفت و به او لقب مادر معنوي تكنولوژي بلوتوث داده شد.
جالب بود، نه؟
حال بیایید دست از سر تاریخ و گذشتگان برداریم و دو دستی بر سر خود بزنیم (در ادامه خواهید فهمید چرا). قانون طبیعت می گوید که دورۀ من و شما هم به سر رسیده و به تاریخ خواهیم پیوست (البته برای شما ان شاءالله بعد از ۱۵۱ سال). بیایید به دورۀ خودمان هم نظری بیندازیم و ببینیم کلمه ای می توانیم پیدا کنیم که برای آیندگان جالب بیاید و کنجکاو شوند که به جستجوی ریشه و مادر مردۀ این واژه برآیند؟ لازم به ذکر است که این نوع زایش و جایش (جا دادن کلمۀ نوساخته در دایرۀ واژگانی مردم و ذهن تاریخ) اجباری و مصنوعی نمی شود. روند باید طبیعی باشد. چنین اتفاقی برای ما ایرانی ها افتاده است. هرچند که به دید هر غیر ایرانی بسیار غیرطبیعی است، برای ما ایرانی ها کاملن طبیعی بوده است، که واکنش خنثای ما به این پدیدۀ بی نظیر، خود گواه آن است.
آقاجون مخلص کلام، آقای کردان را با احترام بیرون انداختن. ما (می گم ما که اگه گرفتنم نتونن مجرمم کنن. شما رو هم شریک کردما!!!) در اینجا کار به مسائل سیاسی و جناحی نداریم، هرچند دردکش و بدبختیدۀ (بدبخت شده به دست) این جماعت هستیم. ما فقط از دید زبانی به این قضیه نگاهی می کنیم. قبلن هم یک نگاه دیگری داشته ایم. ولی آن نگاه، نگاه پیش-استیضاحی بود. حال بنگریم به جنبۀ پس-استیضاحی. و پس لرزه های آن. شایعه شده است (فعلن شایعه هست) که کردان به آکسفورد نرفت ولی نامش به دیکشنری آکسفور رفت! و این افتخاری ست بس سترگ برای ما ایرانیان که زین پس با دیدن این نام جدید در فرهنگ آکسفورد، هرکسی به یاد ما ایرانیان می افتد. این کار واژه سازی را هم خود ایرانیان کرده اند. انگار هنوز آن عادت دیرینۀ "نوکری برای دیگری" را ترک نکرده اند. در زمان های گذشته، علموران ایرانی حمالی اعراب را کردندی و دست به واژه سازی برای آنها زدندی و تا بدانجای پیش رفتندی که زبان خوشان را نیمه-نازا کردندی.
و حالا هم برای این اینگیلیسی ها لغت می سازن! ببینید:
Although Oxford University has denied Mr Kordan a doctoral certificate, the word "Kordan" has entered the Oxford dictionary:
- Kordanize /'k?rd?naiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized]
1. To get Ph.D without having B.Sc.
2. To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification (n.)
1. The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
2. The relationship between happiness and telling a big lie.
3. A method in order to gain self-confidence. etc etc etc.
Peyman, Karaj, Iran
- Kordanize /’kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification (n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.
- Kordanism (n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.
- Kordanic (adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed
- Kordanicly (adv. )
(1): In a Kordanic manner.
ببینید کردان با خیانت خود به ایران چه خدمتی به استعمار کرد؟ دست کم، تا الان، ۵ تا واژه به اندوختۀ چندصد هزارتایی (نزدیک ۸۰۰،۰۰۰) آنها اضافه کرد! احتمالن علم روانشناسی هم از این واژۀ بامسمّا برای راهگشایی مشکلاتش بهره ببرد. مثلن:
Kordanophobia: کردان هراسی؛ {سیاسی} ترس ناشی از استیضاح شدن؛ {عمومی} ترس ناشی از بازخواست شدن
Kordanomania: کردان شیدایی؛ عاشق جعل مدرک؛ دیوانۀ تقلبی در اسناد و مدارک دولتی
یا علوم دیگر مثل فلسفه:
Kordanology: کردان شناسیِِ؛ بررسی احوال و کردار متقلبان مدرک، در تعریف فلسفی، و بررسی کردار و رفتار متقلبان سیاسی، در تعریف علوم سیاسی.
و چندین و چند واژۀ دیگر که از حوصلۀ این مقال خارج است.
بیایید دوباره برگردیم به گذشته. سفر این دفعه دیگر به گذشتۀ دور نیست، به گذشتۀ بچه گی هامونه. نمی خوام ریشه یابی و تاریخگردی بکنم. فقط می خوام شما را یاد یه اصطلاح (!)ی بندازم که ورد زبونمون بود. و واقعن بهش باور داشتیم. می گفتیم:
دوروغگو دشمن خداس
کاش هنوزم آن را باور می داشتیم و عنان را به دست دشمنان خدا نمی دادیم.
از دوستان و آشنایان و حتی غریبهها استدعا دارم اگر معنی این واژۀ زیبای مندرآوردی (شایدم گرتهبرداریشده) را پیدا کردن یا رد آن را گرفتند و به واژۀ بیگانهاش رسیدند، حتماً به من هم خبر بدهند.
ستاد مبارزه با مواد افزودنیهای غیرمجاز به مواد مخدر
آفتاب يزد: «به نظر ما چه احمدي نژاد رئيس جمهور باشد چه خاتمي، بي اعتنايي به دهها و صدها تذكر توسط نمايندگان مجلس و صاحب نظران امور سياسي و فرهنگي به زيان كشور مي باشد. همانطور كه امروز شاهد پيامد بي توجهي به برخي هشدارهاي اقتصادي و سياسي هستيم.» 9/ 7/ 87
آیا این بیاعتنایی از طرف نمایندگان است یا رئیسجمهور؟ تذکردهنده چهکسی یا چهکسانی هستند؟ اگر " نمايندگان مجلس و صاحب نظران امور سياسي و فرهنگي" تذکردهنده هستند، "توسط" اینجا چهکاره هست؟ مینوشتیم: بیاعتنایی به دهها و صدها تذکر نمایندگان مجلس و... اگر نمایندگان مجلس و... بیاعتنا هستند، بنویسیم: بیاعتنایی نمایندگان مجلس و... که علیالظاهر، با خواندن جملۀ آخری، پی میبریم که گمان اولی درست است و رئیسجمهور اینجا بیاعتنایی میکنه!
کاش به قول استاد نجفی اینها (مترجمان، و بهخصوص مترجمان خبرگزاریها) «اندکی رنج جستجو را بر خود هموار کنند، یا دستکم بیندیشند که در اجتماع یا با اهل خانوادۀ خود بهطور عادی و به صرافت طبع چگونه سخن میگویند.»
خوب البته از آنجا که روانشناسان میگویند از دل بدی (بدبختی، بدشانسی، بدبیاری، ...) خوبی را بجوییم و در هر اتفاق بدی، میتوان یک نکتۀ مثبت از آن درکشید، میتوان گفت: این فاجعۀ نوشتاری، دستکم باعث تقویت قوۀ تحلیل خواننده میشود!!!
(متن زیر برگرفته از پایگاه BBCPERSIAN.com است. چون این پایگاه فیلتر شده، ترجیح داده شد که به جای پیوند دادن، متن کامل در همینجا آورده شود).
دکتر محمد رضا باطنی، زبان شناس، بیست و هفت سال پیش، به سال ۱۳۶۰ در چهل و هفت سالگی، سنی که تازه یک استاد دانشگاه به بار می نشیند، تن به بازنشستگی اجباری داد.

اگر بازنشسته نمی شد در همان دورانی که هر چند روز یک بار لیست بلند بالایی از استادان اخراجی در روزنامه ها منتشر می شد، اخراجش می کردند. می گوید بعد که بر حسب تصادف فهرست اخراجی ها را دیدم چون الفبایی بود نام خودم را اول لیست دیدم.
در سرتاسر زندگی اش عضو هیچ گروه سیاسی نبوده، اما تاب تحمل ناروایی را نیز هرگز نداشته است. به اعضای ستاد انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمی دارد، به فرض هم که بردارد به ستاد احتیاج ندارد، به ستاد هم که احتیاج داشته باشد آیا شما بهترین پنج نفری بودید که می بایست گزیده می شدید؟
"بهار سال ۵۹ بود... دانشگاه ها تعطیل شد، ولی ما به دانشکده سر می زدیم. یک روز خبر دادند که ستاد انقلاب فرهنگی از استادان دانشکده ادبیات خواسته است در دانشکده حقوق جمع شوند تا مطالبشان را برای آن ها بگویند... پس از افتتاح جلسه، آقای سروش مفصل صحبت کرد. بعد هم یک نفر دیگر حرف زد...این ها به این نیت آمده بودند که وانمود کنند با استادان مشورت شده است و بعدها نگویند پشت درهای بسته تصمیم گرفته اند. این بود که بلند شدم و گفتم فرهنگ، انقلاب بر نمی دارد ... ".
متولد ۱۳۱۳ اصفهان است و اکنون در هفتاد و سه چهارسالگی، پنجاه سال است که در تهران زندگی می کند، و در این شهر پر ازدحام با همسرش شهین – شاگرد سابقش که ۴۰ سال از ازدواج شان گذشته - در محلی آرام، در آپارتمانی نسبتا راحت اما بی ذره ای تجمل و جلال و جبروت، سکونت دارد.
هر دو فرزندش - شیدان و آرش - چند سالی است که از ایران رفته اند، و دلتنگی خانه که هرگوشه اش با خود یاد و یادگاری از فرزندان سفرکرده دارد، با بازیگوشی های توله ای – پوشکا – که اینک شش ساله است، کم رنگ تر شده است.
پس از ترک دانشگاه و بازنشستگی اجباری، خانه نشین شد – کلافه از بیکاری و دستخوش افسردگی شدید. تا این که یک روز تلفن زنگ زد و به کار دعوتش کردند؛ یک کارخانه گچ تحریر مدیر عامل می خواست. اگر چه او اهل کارهائی از این دست نبود اما چون دعوت کننده دکتر ضیایی، معاون پیشین دانشگاه تهران، بود پذیرفت.
|
یک شب با خودم فکر کردم که کار اصلی من در زندگی، کار علمی است. حالا اگر از زبان شناسی زده شده ام و نمی خواهم حتا فکرش را هم بکنم، پس بروم دنبال یک کار دیگر. آمدم نشستم به ترجمه کردن
|
پنج شش ماهی از کار تازه اش نگذشته بود که سیل انقلاب آن کارخانهً کوچک را هم بلعید؛ و پی آمد مصادرهً کارخانه، خانه نشینی دوباره بود. ناگزیر می بایست به جستجوی کار دیگری برمی آمد، اما برای یک استاد دانشگاه که سال ها سروکارش با علم بوده، چه کاری درخور است: "یک شب با خودم فکر کردم که کار اصلی من در زندگی، کار علمی است. حالا اگر از زبان شناسی زده شده ام و نمی خواهم حتا فکرش را هم بکنم، پس بروم دنبال یک کار دیگر. آمدم نشستم به ترجمه کردن. اولینش همان کتاب "درآمدی بر فلسفه" بوخینسکی بود..." و بعد هم کتاب های دیگری چون "انسان به روایت زیست شناسی" که به اتفاق همسرش ترجمه کرد، "فیزیولوژی خواب"، "دانشنامهً مصور"، "ساخت و کار ذهن"، و ... اما این کارها برای کی نان و آب داشت که برای دکتر باطنی داشته باشد.
پس از چندی همکاری با انتشارات فرهنگ معاصر را آغاز کرد و دست به کار فرهنگ نویسی شد و اکنون بیش از دو دهه است که دست در این کار دارد. می گوید: "من از طریق دکتر حق شناس با مؤسسه فرهنگ معاصر آشنا شدم. ابتدا قرار شد برای فرهنگ معاصر یک فرهنگ انگلیسی – فارسی توریستی کوچک تهیه کنم".
اما بعد ناشر پیشنهاد کرد که همان را کمی مفصل تر کند که به درد دبیرستان بخورد. چندی بعد باز ناشر از وی خواست آن را کامل تر کند و به صورت یک فرهنگ یک جلدی درآورد: "به این ترتیب، فرهنگ نویسی آهسته آهسته در من رسوخ کرد و تمام توجهم را به خود جلب کرد".
ویراست اول فرهنگ یک جلدی ِ انگلیسی – فارسی معاصر پس از هفت سال منتشر شد و جایزۀ اول کتاب سال را از آن ِ خود کرد: "ولی من از شرکت در مراسم و گرفتن جایزه ای که به کتاب تعلق می گرفت امتناع کردم".
اکنون ویراست سوم آن فرهنگ با یاری همکارانش با عنوان "فرهنگ انگلیسی – فارسی پویا" از سوی موسسۀ فرهنگ معاصر منتشر شده است. آخرین دستاورد او و همکارانش "فرهنگ فعل های گروهی" ( phrasal verbs ) است و در حال حاضر دست اندرکار تدوین فرهنگ فارسی – انگلیسی است.
دوران کودکی دشواری داشته، آنقدر که یادش هنوز در خاطرش تلخ است. چشمان آبی اش که قاعدتا می بایست ویژگی جذاب چهره اش به شمار آید، برعکس مورد تمسخر همسالانش بود. به محض اینکه به کوچه می رفت تا با آنان بازی کند، شعری ساخته بودند که برایش دم می گرفتند: "زاغولی ببه چشم وزغی".
در زبان عامیانهً اصفهانی به مردمک چشم "ببه" می گویند. این سبب می شد که از کوچه فراری و از بازی با همسالان محروم شود. "با خودم می گفتم چرا باید چشم های من آبی باشد که مورد تمسخر قرار بگیرم... ".
در مدرسه هم وضع بهتر از این نبود. قد و قواره ای نداشت که در تیم فوتبال یا هیچ بازی دیگری شرکتش بدهند. "تنها خرحمالی هایی از نوع مبصری نصیبم می شد... من اصلا بچگی نکرده ام... در تمام آن سال ها احساس می کردم که به من ظلم شده است و همین احساس بود که زندگی را به کامم تلخ می کرد و این تلخی هنوز در من مانده و اثرش را روی زندگی ام گذاشته است. من اصلا آدم شادی نیستم، از نظر تیپ آدم درونگرایی هستم. ممکن است از اینجا تا اصفهان در اتوبوس بغل دست کسی بنشینم و یک کلمه صحبت نکنم.
شاید همین خصلت است که دکتر باطنی را در برخوردهای اول زمخت و انعطاف ناپذیر جلوه می دهد اما پس از چندی معاشرت با شخصی مواجه می شوید که درونش از لطافت چون الماس می درخشد.
|
من اصلا بچگی نکرده ام... در تمام آن سال ها احساس می کردم که به من ظلم شده است و همین احساس بود که زندگی را به کامم تلخ می کرد و این تلخی هنوز در من مانده و اثرش را روی زندگی ام گذاشته است. من اصلا آدم شادی نیستم
|
بیماری لاعلاج پدر و فقر بی حساب خانواده سبب شد که در دوازده سالگی دست از تحصیل بکشد و برای کسب معاش در بازار اصفهان پادوئی کند. اما چون حساب سیاق بلد بود، سمت منشی را هم یدک می کشید و این برای کودکی که در تمام سال های ابتدایی شاگرد اول بود، آسان نبود. هر روز صبح همکلاسی هایش را می دید که کیف به دست به مدرسه می روند، اما او باید برای کسب معاش به بازار می رفت. "هر بار با چه حسرتی به آن ها نگاه می کردم".
پس از چند سال کار در بازار، شاگرد یک مغازه خرازی فروشی در چهار باغ اصفهان شد و این نقطه عطفی در زندگی اش به حساب می آید. ضمن کار در این مغازه با شرکت در کلاس های شبانه در هیجده سالگی، سیکل اول دبیرستان را به پایان برد و وارد کار معلمی شد.
پنج سال در روستاها و بخش های اصفهان معلم بود و در سراسر این دوره همواره با کسانی که به دیگران اجحاف می کردند، درگیر می شد. در نخستین مدرسه، همان اول کار دید که مدیر از بچه ها پول دفتر صد برگی می گیرد اما به جایش دفتر چهل برگی می دهد.
با مدیر دعوایش شد که چرا حق بچه ها را می خورد. او را به مدرسه دیگری منتقل کردند که پنج کیلومتر دورتر بود. تمام این مسافت را از خانه اش در اصفهان تا مدرسه در روستا با دوچرخه می پیمود: "آن قدر بر روی زین دوچرخه رکاب زده بودم که باسنم زخم شده بود و مادرم گاهی ناچار می شد به باسنم پماد بمالد و اشکش از رنج من درمی آمد".
در مدرسهً دیگر باز با مدیری که پول تمبر کارنامه بچه ها را به جیب می زد درگیر شد و باز به جای دیگری منتقلش کردند، به دولت آباد. در این جا بود که بار دیگر شروع کرد به درس خواندن. می خواست دیپلم ریاضی بگیرد اما لازمه اش این بود که به طور مرتب کلاس برود و او نمی توانست. ناچار به فکر دیپلم ادبی افتاد چون نیاز به حضور مرتب در کلاس نداشت. می توانست درس ها را پیش خودش بخواند و امتحان بدهد.
دیپلم ادبی اش را در تابستان ۱۳۳۶ گرفت، زمانی که بیست و سه ساله بود - در سنی که دیگران لیسانس و فوق لیسانس شان را هم گرفته بودند. پس از دریافت دیپلم برای روشن کردن وضعیت سربازی اش راهی تهران شد. در آن زمان فارغ التحصیلان دبیرستان پیش از شرکت در کنکور دانشگاه، اول باید وضعیت نظام وظیفه شان را مشخص می کردند و ورود به خدمت سربازی برای دیپلمه ها از طریق قرعه کشی انجام می گرفت.
در صف نوبت برداشتن قرعه ایستاده بود که کسی پایش را لگد کرد و او از شدت درد از صف کنار کشید و در گوشه ای نشست. اما تا دردش آرام بگیرد و خشمش از بد حادثه فروبنشیند قرعه کشی به پایان رسیده بود. عده ای به خدمت اعزام شدند و بقیه که هنوز نوبت قرعه کشی به آن ها نرسیده بود معاف. او یکی از معاف شدگان بود.
با یاد آوری چنین رویدادهائی معتقد است که "اتفاق" در زندگی نقش قاطع دارد و بر "انتخاب" مقدم است و در موارد متعددی، زندگی او را شکل داده است؛ در کودکی اگر وجود پاسبانی در فامیل نبود چه بسا از مدرسه رفتن محروم می شد. پس از آن نیز همن اگرهای زاییده اتفاق است که او را از راهی به راه دیگر کشانده است.
در کنکور دانشکدهً حقوق – رشتهً اقتصاد – پذیرفته می شود، یک دو ماهی در کلاس ها شرکت می کند، اما زودتر از آنچه می پنداشت پس انداز اندکش که از راه معلمی به دست آمده بود، ته می کشد.
بی پولی سبب شد به دانشسرای عالی که در امتحان ورودی آن جا هم پذیرفته شده بود برود و با دریافت کمک هزینهً تحصیلی ( ماهی ۱۵۰ تومان ) در رشتهً زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل ادامه دهد. در آن زمان شاگردان اول رشته های مختلف دانشگاهی را برای ادامهً تحصیل به خارج اعزام می کردند و او آن طور که خود می گوید به حسب اتفاق شاگرد اول شد: "در دورهً سه سالهً دانشسرای عالی ، من نه سال اول شاگرد اول شده بودم، نه سال دوم و نه ظاهرا سال سوم، ولی برآیند معدل سه ساله من و شاگردان دیگر مرا شاگرد اول کرد."
در سال ۱۳۳۹ به استخدام دانشسرای عالی درآمد و در سال ۱۳۴۰ به انگلستان اعزام شد. دانشگاه لیدز او را به طور مشروط پذیرفت چون لیسانس زبان انگلیسی را از دانشگاه های ایران قبول نداشتند. اما در لیدز درجه ممتاز آورد و فوق لیسانس اش را همان جا گذراند. سپس از لیدز به لندن رفت چون می خواست با مایکل هالیدی که بزرگترین استاد زبان شناسی آن روز انگلستان بود کارکند.
"کار کردن با هالیدی دشوار بود. یعنی نمی شد دکترای زبان شناسی را با هالیدی، دوساله بگذرانی. دو سال تمام شد اما رساله تمام نشد."
حدود هشت ماه از کارش باقی مانده بود که از سفارت خواست بورس اش را تمدید کنند تا کار رساله اش را به پایان برساند. اما از او ناخرسند بودند چون در دو سالی که در انگلیس بود مقالاتی نوشته بود و سخنرانی هایی کرده بود و مراوداتی، اگرچه نه چندان نزدیک، با اعضای کنفدراسیون دانشجویان داشت که عده ای از آنان مانند پرویز نیک خواه و ... گروهی تشکیل داده بودند و متهم بودند که کار تیراندازی به شاه در کاخ مرمر را سامان داده اند، و این وضعیت را دشوارتر کرده بود.
به هر روی بورس اش را تمدید نکردند و ناگزیر شد به ایران بازگردد. به محض ورود در همان فرودگاه مهرآباد بازداشت شد و تحت بازجویی قرار گرفت. چندی بعد همان رساله ای را که قرار بود در لندن از آن دفاع کند، با جرح و تعدیل هائی به فارسی برگرداند و با عنوان "توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی" در دورهً تازه تأسیس دکترای زبان شناسی دانشگاه تهران از آن دفاع کرد و دکترایش را گرفت.
|
از همان روز اول که پا در دانشگاه تهران و به رشته زبان شناسی گذاشت دید که تقریبا هیچ کس نمی داند زبان شناسی یعنی چه. فکر می کردند زبان شناس کسی است که چندین زبان خارجی می داند یا دربارهً ریشهً لغات اطلاعات وسیعی دارد
|
او که دورۀ تربیت معلم را گذرانده بود و هنوز در استخدام دانشسرای عالی ( دانشگاه تربیت معلم بعدی ) بود، پس از بازگشت به ایران دوباره باید به همان کار پیشین – تدریس زبان انگلیسی – در آنجا ادامه می داد.
از این رو بهتر دید خود را به دانشگاه تهران که تازه رشتهً زبان شناسی دایر کرده بود منتقل کند. در این زمان دکتر محمد مقدم رئیس دپارتمان زبان شناسی دانشگاه بود و هم او بود که زمینه انتقال وی را به دانشگاه تهران فراهم کرد. از همان روز اول که پا در دانشگاه تهران و به رشته زبان شناسی گذاشت دید که تقریبا هیچ کس نمی داند زبان شناسی یعنی چه. فکر می کردند زبان شناس کسی است که چندین زبان خارجی می داند یا دربارهً ریشهً لغات اطلاعات وسیعی دارد. از زبان شناسی تصور فیلولوژی یا فقه اللغه داشتند.
"من چارهً کار را در این دیدم که این علم را رایج و همگانی کنم. اولین مقاله را با این عنوان نوشتم که زبان شناسی چیست؟ ". از آن پس مقاله های بسیاری نوشت و کتاب های متعددی در زمینه زبان شناسی از او به چاپ رسید که پاره ای از آن ها بارها و بارها تجدید چاپ شده است.
دکتر باطنی از همان سال ها به گونه ای همکاری با مطبوعات را با نگارش مقاله هایی پیرامون مسایل اجتماعی و فرهنگی آغاز کرد. نخستین مقاله ای که برای روزنامه ها نوشت یک مبحث اجتماعی و درباره عدم اعتماد بود که آن را برای روزنامه آیندگان فرستاد.
چند روز بعد دید که مقاله اش را چاپ کرده اند و این سرآغاز همکاری با "آیندگان" شد. پیش از آن نیز مقاله هایی برای "سخن" دکتر خانلری نوشته بود. پس از انقلاب هم ابتدا با ماهنامهً "آدینه" و سپس "دنیای سخن" همکاری کرد و مقالاتی نیز در چند نشریهً دیگر از او به چاپ رسید؛ مقالات تأثیرگذاری که مسیر پاره ای حرکات فرهنگی را تغییر داد.
مثال بارز آن نقدی بود که در مجلهً آدینه بر کتاب "غلط ننویسیم" ابوالحسن نجفی با عنوان "اجازه بدهید غلط بنویسیم" نوشت، یا مطلبی با عنوان "کتاب سالی که ضربه فنی شد" دربارۀ کتاب آموزش عربی آذرتاش آذرنوش که بنا به ملاحظاتی از دور کتاب سال بیرون گذاشته شده بود.
در نزد استادان و دانشمندان ایرانی همواره یک سنت پرهیز از کارهای اجرائی وجود داشته که آنان را از آلوده شدن به چنین کارهایی بازمی داشت. دکتر باطنی هم از این سنت جدا نیست. با وجود این یک دوره به کارهای اجرائی تن داده است. اما او آن چنان جدیتی در آن یکی دو سال کار اجرائی به خرج داد که کار دستش داد.
|
|
|
در زمان ریاست دکتر عالیخانی بر دانشگاه تهران یک سال به عنوان مأمور خدمت، ریاست ادارهً آموزش دانشسرای عالی را بر عهده گرفت و به وضعیت آن جا سروصورتی داد. در آن یک سال به قدری موفق بود که پس از پایان ماموریت، دکتر عالیخانی از او خواست که ریاست ادارهً آموزش دانشگاه تهران را برعهده گیرد. دکتر باطنی قبول این پیشنهاد را مشروط به اجرای بی چون و چرای برنامه خود و اجرای مقررات و آئین نامهً آموزشی کرد.
"دکتر عالیخانی حکم را که به من داد، گفتم من اهل مدارا نیستم. آیین نامه آموزشی باید مو به مو اجرا شود. ممکن است اینجا شلوغ شود، دانشجوها اعتصاب کنند، توی خیابان ازدحام کنند، ساواک بیاید،... شما اهلش هستید؟ گفت آره، من هستم و بود. خیلی آدم قرص و محکمی بود. بعد هم مشکلات شروع شد."
اما بسامان کردن امور آموزش، و اجرای آیین نامه، همان گونه که دکتر باطنی پیش بینی کرده بود، سبب بروزتنش هایی در دانشگاه شد. تنش ها بالا گرفت و انعکاس آن به کنفرانس انقلاب آموزشی که هر سال با حضور شاه در رامسر برگزار می شد، رسید. پس از کنفرانس رامسر، عالیخانی را از ریاست دانشگاه تهران برداشتند و آنطور که دکتر باطنی می گوید همه چیز به سرجای اولش برگشت و از کوشش های یک سالهً او برای بسامان کردن وضعیت دانشگاه و اجرای آئین نامه چیزی برجا نماند.
باطنی به تدریس برگشت اما ساواک دیگر چنین استادانی را در محیط دانشگاه تحمل نمی کرد. حسین کاظم زاده وزیر وقت علوم او را صدا کرد و از او خواست به وزارت علوم منتقل شود. به وی گفت که ساواک نسبت به او حساس شده و بهتر است چندی در دانشگاه نباشد تا آبها از آسیاب بیفتد.
با وساطت کاظم زاده یک حکم مأموریت مطالعاتی یک ساله برای فرانسه گرفت. برای سال بعد هم یک بورس تحقیقاتی فولبرایت داشت. راهی فرانسه و سپس دانشگاه برکلی در آمریکا شد. "بسیار سال ارزشمندی بود و من بسیار چیز یاد گرفتم."
بدین ترتیب دو سال گذشت اما هنوز اوضاع برای بازگشت به دانشگاه تهران مساعد نبود. نامه ای به نوأم چامسکی در ام. آی. تی در ماساچوست نوشت و ضمن تشریح وضع خود تقاضای بورس کرد. اگر چه بورسی دریافت نکرد اما توانست مدتی به عنوان استاد مهمان در ام. آی. تی بماند. اوضاع که عادی شد، به ایران و به کار تدریس در دانشگاه تهران بازگشت.
چند سال بعد باز دکتر باطنی در فرصت مطالعاتی در خارج از کشور به سر می برد که انقلاب شد. سال ۵۸ به ایران بازگشت، زمانی که ادارهً امور دانشگاه و دانشکده ها شورایی شده بود. او نیز به عنوان نمایندهً انتخابی استادان عضو شورای سرپرستی دانشکدهً ادبیات شد.
|
آن قدر از دانشگاه زده شده بودم که حتا دلم نمی خواست بروم کتابهایم را از اتاقم در کتابخانهً مرکزی بردارم. به همین جهت از دکتر حق شناس که اتاقش درست کنار اتاق من بود خواهش کردم این کار را بکند
|
نزدیک به یک سال این وضع ادامه داشت تا آن که در گیرودار انقلاب فرهنگی کلاس ها تعطیل شد. می گوید کلاس او آخرین کلاسی بود که تعطیل شد: "بچه های خط امام آمدند گفتند آقای دکتر کلاس را تعطیل کنید، من هم کلاس را تعطیل کردم."
بعد با ستاد انقلاب فرهنگی درگیر شد و پس از آن به بازنشستگی اجباری تن در داد: "در آن روزها چنان حالم بد شده بود که دنبال کارهای بازنشستگی ام هم نمی رفتم... آن قدر از دانشگاه زده شده بودم که حتا دلم نمی خواست بروم کتابهایم را از اتاقم در کتابخانهً مرکزی بردارم. به همین جهت از دکتر حق شناس که اتاقش درست کنار اتاق من بود خواهش کردم این کار را بکند... دکتر حق شناس با کتابهایم از راه رسید. گریه نکردم اما با بغض تمام این شعر را خواندم:
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
بعد از آن بود که دچار افسردگی شدید شدم...."
حالش که بهتر می شود گه گاه سری به همکاران و دوستان در دپارتمان زبان شناسی می زند و از این سر زدن ها خاطره هایی در یادش مانده است: "در زیر زمین تالار فردوسی در دورهً شاه یک کافه تریا درست کرده بودند که جای دلچسبی بود بخصوص برای من که شاگردانم همه دانشجویان دورهً فوق لیسانس و دکتری بودند و نوجوانی را پشت سر گذاشته بودند و با هم رفیق بودیم؛ پس از کلاس با هم می رفتیم پایین چای و قهوه می خوردیم و گپ می زدیم."
|
اصفهان آن روز با امروز قابل قیاس نبود... زیبایی اصفهان به چهارباغ بود و شب هایش. تصور کنید مثلا ساعت ۹ شب تمام چراغ های خیابان روشن است. آمد و شد در حد متعارف است و صدای تار جلیل شهناز از رادیو صدای ارتش در فضا طنین انداخته است. من این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم... چقدر دوست دارم به آن دوره برگردم
|
"پس از بازنشستگی، در دورهً جنگ، یک روز که به دانشگاه سر زدم گفتند که پایین، در محل همان کافه تریا، به استادان گوشت می دهند. چند نفری رفتند و من هم با آنها رفتم. دیدم سر همان میزی که معمولا می نشستیم و قهوه می خوردیم یک شقه گوشت گاو به چنگک آویخته اند. یخ گوشت آب شده بود و از آن چکه چکه خونابه می چکید. وقتی این صحنه را دیدم دچار تهوع شدم. رفتم دستشویی و بالا آوردم. و این یکی از موارد نادر در زندگی من است که نه به صورت مجازی بلکه به صورت واقعی از دیدن چیزی دچار تهوع شدم و تا مدتی دوباره رفتم به حالت افسردگی."
به رغم کودکی دشوار و سراسر محرومیتی که در اصفهان داشته است هنوز خاطراتش را از این شهر از سال های دور با شوقی حزن آلود به یاد می آورد: "اصفهان آن روز با امروز قابل قیاس نبود... زیبایی اصفهان به چهارباغ بود و شب هایش. تصور کنید مثلا ساعت ۹ شب تمام چراغ های خیابان روشن است. آمد و شد در حد متعارف است و صدای تار جلیل شهناز از رادیو صدای ارتش در فضا طنین انداخته است. من این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم... چقدر دوست دارم به آن دوره برگردم! ".
هنوز مادر و دو خواهرش مقیم اصفهان اند و او گاهی برای دیدار شان به آن جا می رود: "علقهً من به اصفهان حالا فقط فامیلم است. مخصوصا مادرم. اما علقه اش به سرزمین اش از این عمیق تر است.
|
من کجا بروم؟ اصلا چرا بروم؟ اینجا خانه من است، وطن من است، اگر قرار باشد کسی برود دیگران باید بروند. به قول شاملو "من اینجائیم" و به قول حافظ "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش".
|
اکنون بیست و هفت سال پس از بازنشستگی اجباری، دکتر باطنی بی هیاهو در گوشه ای نشسته و به فرهنگ این سرزمین خدمت می کند. آرتروز گردن و دست دارد. یک بار جراحی کرده است و بهبود نسبی یافته اما هنوز با درد می خوابد و با درد بیدار می شود، و با این حال هر روز صبح سر وقت پشت میزش در مؤسسه فرهنگ معاصر نشسته است و به کار فرهنگ نویسی و آموزش جوان ترها می پردازد.
می توانست برود. می توانست در بسیاری از دانشگاههای اروپا و آمریکا به تدریس و تحقیق بپردازد. می توانست گرین کارت بگیرد و ... اما ماند. "من کجا بروم؟ اصلا چرا بروم؟ اینجا خانه من است، وطن من است، اگر قرار باشد کسی برود دیگران باید بروند. به قول شاملو "من اینجائیم" و به قول حافظ "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش". من با پول آن تراخمی بندر عباسی درس خوانده ام و باید دینم را به آنها ادا کنم. باید اینجا ماند و با نامردمی ها جنگید".
به رغم این همه اعتماد به نفس و سخت کوشی که او را از پادوئی در بازار اصفهان تا تحصیل در انگلستان و استادی مهمترین دانشگاه ایران برکشانده و نامش را نماد زبان شناسی در ایران کرده، دکتر باطنی در موفقیت های خود تردید دارد. وقتی به او می گوئیم شما مرد موفقی هستید می گوید: "نه، من فکر می کنم آدم شکست خورده ای نیستم. آن قدر که در توانم بود توانسته ام کاری بکنم. البته اگر یاری و همدلی همسرم شهین در طی سالهای زندگی مشترک نبود من حتا نمی توانستم بار زندگی روزمره را به دوش بکشم، چه رسد به این که به کار علمی بپردازم".
زیربنای تفکر فلسفی باطنی نسبت به زندگی یا حیات بی شباهت به تفکر فلسفی خیام نیست. "وجود هر یک از ما، و از جمله موجودی به نام محمد رضا باطنی، نتیجه یک اتفاق بیولوژیک است که این اتفاق می توانست رخ ندهد و آب هم از آب تکان نمی خورد. زندگی هر یک از ما جرقه ای است بین دو تاریکی بی انتها. تاریکی ازلی و تاریکی ابدی. به قول کلیم کاشانی:
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
و به قول خیام:
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود
بهار ۱۳۸۷
1. در ابتدای مقالۀ «فارسی زبانی عقیم؟»، میگوید: « دربارهً زیبایی، شیرینی، گنجینهً ادبی و دیگر محاسن زبان فارسی سخن بسیار شنیده ایم. اکنون شاید وقت آن رسیده باشد که با واقع بینی به مطالعهً توانایی های زبان فارسی بپردازیم و ببینیم آیا این زبان می تواند جوابگوی نیازهای امروز جامعهً ما باشد؟ آیا در آن کاستیهایی یافت می شود، و اگر یافت می شود چگونه می توان آنها را برطرف ساخت؟»
مقالۀ زیر برگفته از پایگاه BBCPERSIAN.com است که به دلیل فیلتر بودن، کل متن را در اینجا آورده و پیوندی داده نشده است. البته بر این مقاله نقدهایی هم شده، و مخالفان و موافقانی هم دارد. خواندن آن مقالات نیز خالی از لطف نیست. اگر پیوندی برای هر یک از این نقدها پیدا کنم، آن را در انتهای همین مقاله میگذارم.
فارسی زبانی عقیم؟، مقاله ای از دکتر باطنی
مقالۀ "فارسی زبان عقیم" اول بار ۱۹ سال پیش نوشته و منتشر شد. ما این مقاله را به عنوان یکی از مقالات دکتر باطنی در زمینۀ زبان شناسی انتخاب کرده ایم تا نمونه ای از کارهای او برای کسانی به دست داده باشیم که با کارهای او آشنایی ندارند. گفتن این نکته نیز ضرورت دارد که مقاله در اصل خود مفصل تر از چیزی است که در اینجا آمده است. آن را مقداری کوتاه کرده ایم.
محمد رضا باطنی
دربارهً زیبایی، شیرینی، گنجینهً ادبی و دیگر محاسن زبان فارسی سخن بسیار شنیده ایم. اکنون شاید وقت آن رسیده باشد که با واقع بینی به مطالعهً توانایی های زبان فارسی بپردازیم و ببینیم آیا این زبان می تواند جوابگوی نیازهای امروز جامعهً ما باشد؟ آیا در آن کاستیی هایی یافت می شود، و اگر یافت می شود چگونه می توان آنها را برطرف ساخت؟
یکی از ویژگی های زبان، زایایی یا خلاقیت آن است. خلاقیت زبان را از جنبه های گوناگون می توان بررسی کرد ( از جنبهً ادبی، نحوی، واژگانی و شاید هم از جنبه های دیگر). بحث ما دراینجا به خلاقیت یا زایایی در واژگان زبان محدود می شود. زایایی واژگانی به اهل زبان امکان می دهد تا همراه با تغییراتی که در جامعهً آنها رخ می دهد واژه های تازه بسازند و کارایی زبان خود را با نیازمندی های خود متناسب گردانند.
از نظر زبانشناختی، زایایی واژگانی به مبحث اشتقاق یا واژه سازی مربوط می شود ( ازاین پس" زایایی" به کار می بریم به جای زایایی واژگانی ). اشتقاق یعنی اینکه ما بتوانیم از اسم یا صفت فعل بسازیم. از فعل اسم یا صفت بسازیم و مانند آن. با اندکی تسامح می توان گفت اشتقاق یعنی گذر از یک مقولهً دستوری به مقولهً دیگر. بنابراین، اگر بخواهیم به میزان زایایی یک زبان پی ببریم و احتمالا آن را با زایایی زبان های دیگر مقایسه کنیم، باید ببینیم در آن زبان با چه درجه از سهولت می توان از یک مقولهً دستوری به مقولهً دیگر رفت. از میان تغییرات اشتقاقی گوناگون، آنکه از همه مهم تر است گذر از مقولهً اسم یا صفت به مقولهً فعل است، یا به بیان ساده تر، ساختن فعل از اسم و صفت است. دلیل این امر آن است که فعل خود از زایایی زیادی برخوردار است و می توان از آن مشتق های دیگری به دست آورد. مثلا" در زبان انگلیسی از ion " یون" که اسمی است از اصطلاحات فیزیک و شیمی فعل می سازند و سپس از آن مشتق های دیگر به ترتیب زیر به دست می آورند:
ion ionizable
ionize ionizability
ionized ionization
ionizing ionizer
و سپس از راه ترکیب این مشتق ها با واژه های دیگر اصطلاحات جدیدی می سازند:
ionization chamber
ionization energy
ionization potential
ionization track
ionizing radiation
ionized gas
به طوری که می بینیم، پس از اینکه ion با استفاده از پسوند ize به فعل تبدیل شد می تواند منشاء هفت مشتق یا واژهً جدید باشد که خود می توانند با واژه های دیگر ترکی شوند و شش اصطلاح جدید بسازند که جمعا ۱۳ واژه و ترکیب می شود، واین به هیچ وجه پایان زایایی فعل ionize نیست.
اما ببینیم در زبان فارسی وضع چگونه است:
۱.در فارسی فقط فعل های ساده یا بسیط هستند که زایایی دارند، یعنی می توان از آنها مشتق به دست آورد.
۲.در فارسی امروز دیگر فعل ساده ساخته نمی شود، یعنی نمی توان به طور عادی از اسم یا صفت فعل ساخت.
۳.شمار فعل های ساده ای که زایایی دارند و از گذشته به ما رسیده اند بسیار اندک است.
۴.از این شمار اندک نیز بسیاری در حال از بین رفتن و متروک شدن هستند، و جای خود را به فعل های مرکب می دهند. ولی فعل های مرکب عقیم هستند و نمی توان از آنها مشتق به دست آورد.
۵.از "مصدرهای جعلی" فارسی، چه آنها که از اسم های فارسی ساخته شده اند و چه آنها که از واژه های عربی ساخته شده اند، مشتق به دست نمی آید. به بیان دیگر، مصدرهای جعلی زایایی ندارند.
۶.نتیجه: زبان فارسی، در وضع فعلی برای برآوردن نیازهای روزمرهً مردم با مشکلی مواجه نیست، ولی برای واژه سازی علمی از زایایی لازم برخوردار نیست و نمی تواند یک زبان علمی باشد، مگر اینکه برای کاستی های آن چاره ای اندیشیده شود.
ما در بقیهً این مقاله می کوشیم نکاتی را که فهرست وار در بالا برشمردیم با شواهد کافی همراه کنیم و در پایان نیز توصیه هایی را که مفید به نظر می رسند ارائه دهیم.
۱- گفتیم در فارسی فقط فعل های ساده هستند که زایایی دارند، یعنی می توان از آنها مشتق به دست آورد. اثبات این امر بسیار ساده است. به عنوان مثال فعل " نمودن " را در نظر بگیرید. ما از این فعل مشتق های زیادی به دست می آوریم: نمود، نمودار، نموده، نمونه، نما، نمایان، نمایش، نماینده ( و مشتق های دیگری نظیر: نماد، نمادین، نمادگری، نمایه، که به تازگی ساخته و رایج شده اند و نیز مشتق های درجه دومی نظیر: نمایندگی، نمایشگاه، نمایشنامه، نمایشی، که با افزودن پسوندی به مشتق های درجهً اول ساخته شده اند. ) با این همه " نمودن " به معنایی که سعدی در این شعر به کار برده است:
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی
در گفتار و نوشتار امروزه بسیار کم به کار می رود تاجایی که می توان گفت این فعل از بین رفته یا در شرف از بین رفتن است. در زبان فارسی متداول فعل مرکب " نشان دادن " جانشین معنی متعدی آن شده و فعل های مرکب " به نظر آمدن " و " به نظر رسیدن " نیز جانشین معنی لازم آن شده اند. ولی این فعل های مرکب عقیم هستند و هیچ مشتقی از آنها به دست نمی آید. به بیان دیگر، اگر ما فعل سادهً "نمودن" را از اول نداشتیم و از همان آغاز این فعل های مرکب به جای آن به کار رفته بودند، امروزه هیچ یک از مشتق هایی که در بالا برشمردیم در فارسی وجود نداشت ( ۱ ).
به عنوان مثال دیگر می توان "فریفتن" و "فریب دادن" را مقایسه کرد. از "فریفتن" که مصدری ساده یا بسیط است می توان مشتق هایی به دست آورد: فریفته، فریفتگی، فریب، فریبا، فریبایی، فریینده، فریبندگی. ولی از "فریب دادن" که مصدری مرکب است مشتقی به دست نمی آید.
"فریفتن" در گذشته به صورت لازم و متعدی هر دو به کار می رفته است. ولی امروزه معنی لازم خود را بکلی از دست داده است و در معنی متعدی نیز کاربرد زیادی ندارد. بسامد یا فراوانی کاربرد " فریب دادن" از " فریفتن" بسیار بیشتر است، و اگر روند تبدیل فعل های ساده به مرکب همچنان ادامه یابد در آینده جانشین بلامنازع " فریفتن " خواهد شد.
۲- در فارسی امروز دیگر فعل ساده ساخته نمی شود، یعنی به طور عادی نمی توان از اسم یا صفت فعل ساخت. زبان فارسی به ساختن فعل های مرکب گرایش دارد و برای مفاهیم تازه نیز از همین الگو استفاده می کند. ذکر چند مثال موضوع را روشن خواهد ساخت. در انگلیسی از television فعل televise و در فرانسه فعلteleviser را ساخته اند.
درعربی هم از آن فعل می سازند و می گویند تلفز، یتلفز. اما ما در فارسی می گوییم " از تلویزیون پخش کرد". در انگلیسی واژهً telephone را به صورت فعل هم به کار می برند. در فرانسه نیز از آن فعل telephoner را ساخته اند. در عربی هم از آن فعل می سازند و می گویند تلفن، یتلفن. اما ما در فارسی از فعل مرکب " تلفن کردن " استفاده می کنیم. در انگلیسی از واژهً philosophy " فلسفه" فعل Philosophize و در فرانسه از philosophie فعلphilosopher را ساخته اند.
در عربی هم از فلسفه فعل می سازند و می گویند تفلسف، یتفلسف. اما ما در فارسی اگر مورد قبول واقع شود، می گوییم " فلسفه پرداختن" یا "به فلسفه پرداختن".
وقتی دکتر محمود هومن مصدر " فلسفیدن" را ساخت و در نوشته های فلسفی خود به کار برد، مورد پسند قرار نگرفت و آن را " دور از ذوق سلیم" دانستند. در انگلیسی از صفت polar فعل polarize و در فرانسه از صفت polaire فعل Polarizer را ساخته اند. در عربی نیز از قطب فعل می سازند و می گویند استقطب، یستقطب. ولی ما ترجیح می دهیم بگوییم " قطبی کردن" و مصدر " قطبیدن" را جعلی و مشتقات آن را "جعلیات" می دانیم. در انگلیسی از iodine "ید" فعل iodize و در فرانسه از iode فعل ioder را ساخته اند. در عربی نیز از آن فعل می سازند و می گویند یود، ییود. ولی ما در فارسی ترجیح می دهیم بگوییم "با ید معالجه کردن" یا "ید زدن به".
مثال های فوق کافی است که نشان دهد زبان فارسی به ساختن فعل های مرکب گرایش دارد و فعل بسیط جدید نمی سازد. از فعل هایی که در انگلیسی و فرانسه و عربی ساخته می شوند، ونمونه های آنها در بالا ذکر شدند، به راحتی می توان مشتق های جدیدی به دست آورد، همان گونه که دربارهً مشتق های ionize در بالا مشاهده کردیم. ولی ما در فارسی به راحتی نمی توانیم از "عبارت های فعلی" خود مشتق های جدید بسازیم ( به طوری که از مثال ها نیز فهمیده می شود، در اینجا منظور ما از فعل مرکب، فعل های پیشوند دار نیست).
۳- شمار فعل های ساده ای که زایایی دارند واز گذشته به ما رسیده اند بسیار اندک است. آقای دکتر خانلری در کتاب تاریخ زبان فارسی فهرست افعال ساده را "اعم از آنچه در متن ها مکرر آمده است و آنچه در زبان محاورهً امروز به کار می رود " (۲ ) به دست داده است.
در این فهرست فقط ۲۷۷ فعل وجود دارد. اما یک نگاه گذرا به فهرست مزبور نشان می دهد که تعداد زیادی از افعال درج شده نه در گفتار امروز به کار می روند و نه در نوشتار. فعل هایی از این قبیل: غارتیدن، آهیختن، اوباشتن، بسودن، چمیدن، خستن، خلیدن، سپوختن، زاریدن، سگالیدن، شکفتن، گساردن، کفیدن، طوفیدن، مولیدن، گرازیدن، موییدن، خوفیدن، و تعداد کثیری دیگر.
در واقع تعداد فعل های سادهً فارسی که فعال هستند، یعنی در گفتار و نوشتار به کار می روند، از رقم ۲۷۷ بسیار کمتر است. در سه بررسی جداگانه که سه دانشجوی رشتهً زبانشناسی ( ۳ ) در دورهً تحصیل شان در گروه زبانشناسی دانشگاه تهران انجام داده اند و فعل های ساده را از متن گفتار و نوشتار روزمره استخراج کرده اند، بالاترین رقم ۱۱۵ بوده است.
با افزودن فعل هایی که بسامد آن ها کمتر است، ولی هنوز در نوشتا ر به کار می روند این رقم بین ۱۵۰ و ۲۰۰ قرار می گیرد؛ یعنی در زبان فارسی حد اکثر ۲۰۰ فعل سادهً فعال وجود دارد که از آنها می توان مشتق به دست آورد!
دکتر خانلری پس از ذکر شمار اندک فعل های سادهً فارسی، در پانوشت صفحه ۲۵۸ همان اثر می نویسد: "مقایسه شود با شمارهً فعل ها در زبان فرانسوی که به ۴۱۶۰ تخمین شده است."
در زبان انگلیسی که گذر از مقولهً اسم به فعل بسیار آسان است و بسیار فراوان نیز رخ می دهد، تعداد فعل های ساده و زایا بسیار بیشتر است. من با مراجعه به فرهنگ انگلیسی Random House توانستم در بین واژه هایی که با پیشوند tele ساخته شده اند و فقط ۵/۱ صفحه از ۲۲۱۴ صفحهً این فرهنگ را تشکیل می دهند، ۱۶ فعل ساده پیدا کنم که همه دارای مشتقات خاص خود هستند.
اگر این نمونه برداری "مشتی نمونهً خروار" باشد، در این صورت می توان گفت در فرهنگ مزبور در حدود ۲۳۰۰۰ فعل ساده وجود دارد (۴).
اینکه فعل های ساده در فارسی کم اند و به تدریج جای خود را به فعل های مرکب می دهند توجه دیگران را نیز جلب کرده است.
محمد رضا عادل در مقاله ای با عنوان "فعل در زبان فارسی" در شمارهً بهار و تابستان ۱۳۶۷ رشد: آموزش ادب فارسی، چنین می نویسند: "همان گونه که گفته شد، افعال ساده روز به روز روی به کاهش دارد و استعمال افعال مرکب فزونی می یابد. این امر تا بدان پایه است که گاه در چند جملهً متوالی نشانی از فعل ساده نیست..." و نمونه هایی نیز در تایید گفته خود ارائه می کنند.
یک نمونه برداری از فعل های مرکب، فراوانی کاربرد آنها را در زبان فارسی نشان می دهد. در این پژوهش تقریبا سه هزار فعل مرکب به دست آمده است که از این تعداد، ۱۰۵۶ فعل آن با " کردن " ساخته شده اند مانند: آزمایش کردن، گود کردن، نامزد کردن و غیره ( ۵ ).
۴- از این شمار اندک فعل های فارسی که به ما رسیده اند نیز بسیاری در حال از بین رفتن هستند، و جای خود را به فعل های مرکب می دهند. ولی فعل های مرکب عقیم هستند و نمی توان از آنها مشتق به دست آورد ( ۶ ). قبلا گفتیم که فعل " نمودن " در حالت متعدی جای خود را به " نشان دادن " و در حالت لازم به " به نظر آمدن " و " به نظر رسیدن " داده است، که همه فعل های مرکب عقیم هستند. نیز گفتیم که در برابر فعل سادهً " فریفتن "فعل مرکب" فریب دادن " و " گول زدن " قرار دارند که کاربرد آنها بسیار بیشتر از " فریفتن " است و احتمال دارد در آینده این فعل ساده را بکلی از میدان به در کنند و جانشین آن گردند. در اینجا به چند نمونهً دیگر اشاره می کنیم.
فعل "شایستن" امروز بکلی از بین رفته و جای خود را به "شایسته بودن" داده است. مشتق های " شایسته "، " شایستگی "، " شایان " و " شاید" بازماندهً روزگار زایایی این فعل هستند.
فعل " بایستن " بکلی از بین رفته و جای خود را به فعل های مرکب " لازم بودن"، " واجب بودن " و نظایر آن داده است. " باید " ( و صورت های دیگر آن مانند " بایستی " و غیره ) و " بایسته " تنها بازماندگان این فعل هستند. فعل " خشکیدن " و متعدی آن " خشکاندن " بسیار کم و در بعضی از لهجه ها به کار می روند، و فعل های مرکب " خشک شدن " و " خشک کردن" جانشین آنها شده اند.
واژه های " خشک " ، " خشکه " و " خشکی " مشتق های بازماندهً این فعل هستند. فعل " گریستن " بسیار کم به کار می رود و جای خود را به " گریه کردن " داده است، و صورت متعدی آن " گریاندن " نیز جایش را به " به گریه انداختن" واگذار کرده است. واژه های " گریان " و " گریه " تنها مشتق های بازمانده از فعل " گریستن " هستند.
" آمیختن " تقریبا از استعمال افتاده است. معنی لازم آن بکلی از بین رفته و در معنی متعدی هم جای خود را به " مخلوط کردن " یا " قاتی کردن " داده است. واژه های " آمیزش " و " آمیزه " تنها مشتق هایی هستند که از این فعل باقی مانده اند. فعل " نگریستن " از استعمال افتاده و جای خود را به " نگاه کردن " و " مشاهده کردن " داده است.
صورت های " نگران "، " نگرانی " و " نگرش " مشتقات رایج این فعل هستند که باقی مانده اند. " شتافتن " دیگر به کار نمی رود و جای خود را به " عجله کردن"، " شتاب کردن"، " با شتاب رفتن " و مانند آن داده است، و "شتاب" و " شتابان " مشتق های بازماندهً آن هستند.
البته در زبان پهلوی نیز فعل های مرکب وجود داشته است، مانند "نیگاه کردن"، "ایاد کردن" به معنی "به یاد آوردن"، "به خاطر آوردن" ولی تعداد این فعل های مرکب بسیار کم و ناچیز بوده است( ۷ ).
کاربرد فعل های ترکیبی در فارسی کهن رایج شده و با گذشت زمان شتاب بیشتری گرفته است. آقای دکتر علی اشرف صادقی می نویسند: "این گرایش در دوره های بعد بسیار زیادتر شده... " و نیز " به نظر می رسد که زبان فارسی هنوز در مسیر این تحول پیش می رود. شاید امروز دیگرنتوان افعال مختوم به " ئیدن " را با قاعده شمرد، چه دیگر هیچ فعل جدیدی به این صورت ساخته نمی شود. برعکس، ساختن افعال گروهی با " کردن"، "زدن" و جز آن بسیار شایع است: تلفن کردن ( زدن )، تلگراف کردن ( زدن )، پست کردن و غیره. " ( ۸ ).
آقای دکتر خانلری در اثر یاد شده در صفحه ۳۳۱ می نویسند: "از قرن هفتم به بعد پیشوندهای فعل به تدریج از رواج افتاده و فعل مرکب جای آنها را گرفته است." و نیز در صفحه ۳۳۲ " فعل مرکب در فارسی امروز جای بسیاری از فعل های ساده و پیشوندی را گرفته است.
شمارهً بسیاری از فعل های ساده در فارسی جاری امروز بکلی متروک است و به جای آنها فعل مرکب به کار می رود... ". دکتر خانلری سپس فهرست ۵۲ فعل سادهً آشنا را که بکلی متروک شده اند به دست می دهد.
گرایش به ساختن فعل های مرکب آنقدر زیاد است که در برابر مصدرهایی که از اسم یا صفت ساخته شده اند و به آنها " مصدر جعلی" می گویند نیز اغلب فعل مرکبی وجود دارد مانند " جنگ کردن " در برابر " جنگیدن"، "خم کردن" یا "خم شدن" در برابر "خمیدن"، " ترش شدن" در برابر "ترشیدن" و غیره.
امروز صورت مرکب این فعل ها کاربردی بسیار بیشتر از صورت بسیط آنها دارد، به طوری که می توان گفت صورت بسیط آنها تقریبا از استعمال افتاده است.
دربارهً علت این گرایش یعنی ساختن فعل مرکب، با قطعیت نمی توان چیزی گفت. ولی احتمال می رود که از لحاظ تاریخی ساختن فعل از واژه های قرضی عربی، مانند رحم کردن، بیان کردن و غیره، اگر نه تنها علت، لااقل یکی از علل عمدهً آن بوده باشد. ظاهرا ساختن فعل مرکب از واژه های دخیل عربی به تدریج گسترش یافته و به واژه های فارسی نیز سرایت کرده تا جایی که تنها الگوی ساختن فعل در فارسی شده است ( ۹ ).
۵- چنان که قبلا گفته شد، در زبان فارسی امروز گذر از مقولهً اسم و صفت به فعل معمول نیست، یعنی نمی توان از اسم و صفت فعل بسیط ساخت. به رغم اینکه بعضی از فعل هایی که از این راه ساخته شده اند قرن هاست در فارسی رایج هستند و بزرگان ادب فارسی نیز آنها را به کار برده اند، مانند " دزدیدن "، " طلبیدن "، با این همه بسیاری از ادبا و دستور نویسان آنها را " مصدر جعلی " می نامند ، که خود نشانهً اکراه و ناخشنودی آنها از این نوع افعال است ( ما برای اجتناب از کاربرد این اصطلاح، فعل هایی از این دست را " فعل تبدیلی " می نامیم و منظورمان این است که اسم یا صفتی به فعل تبدیل شده است.).
مادهً فعل تبدیلی می تواند اسم یا صفت فارسی باشد، مانند " بوسیدن" و "لنگیدن" و نیز می تواند از اصل عربی باشد، مانند " بلعیدن". ساختن فعل های تبدیلی در گذشته بیشتر معمول بوده و با ذوق فارسی زبانان سازگاری بیشتری داشته است، به طوری که شمار زیادی از آنها را در آثار قدما می بینیم که فعلا از استعمال افتاده اند. مثلا " تندیدن"، " خروشیدن " ( ۱۰ ) و بسیاری دیگر:
بتندید با من که عقلت کجاست
چو دانی و پرسی سوالت خطاست
بوستان سعدی
ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید
بتندید و بجوشید و بکالید
بلبل نامهً عطار
خروشید گرسیوز آنگه بدرد
که ای خویش نشناس و ناپاک مرد
فردوسی
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
حافظ
ولی نباید تصور کرد که فارسی زبانان امروز اصلا فعل تبدیلی نمی سازند. چیزی که هست اکثر این فعل ها عامیانه هستند و کمتر به گفتار رسمی و از آن کمتر به نوشتار راه می یابند.
اینها نمونه ای از آن فعل ها هستند: سلفیدن، توپیدن، تیغیدن، پلکیدن، پکیدن، شوتیدن، ماسیدن، چاییدن، تمرگیدن، شلیدن، کپیدن، سکیدن ( به معنی نگاه کردن)، چپیدن، چپاندن، لنباندن، لمیدن، لولیدن، سریدن، چلاندن، قاپیدن، لاسیدن، و بسیاری دیگر.
آنچه برای بحث ما مهم است این است که از فعل های تبدیلی، چه آنها که از واژه های فارسی ساخته شده اند و چه آنها که از اصل عربی هستند، مشتق به دست نمی آید. این فعل ها، با آنکه ساده هستند، زایایی ندارند و جز معدودی که از آنها به اصطلاح "اسم مصدر شینی" ساخته شده است ( مانند: چرخش، غرش، رنجش ) بقیه مشتقی ندارند یا به ندرت مشتقی از آنها رایج شده است.
به بیان دیگر، فعل های تبدیلی نیز مانند فعل های مرکب عقیم هستند.
۶- نتیجه: تصویری که از زبان فارسی اکنون می توان به دست داد چنین است: درزبان فارسی فقط فعل های ساده یا بسیط هستند که می توانند زایایی داشته باشند، یعنی می توان از آنها مشتق به دست آورد؛ تعداد این فعل ها در زبان فارسی به طور شگفت آوری کم است؛ از این شمار اندک نیز عده ای در حال از بین رفتن و متروک شدن هستند؛ در زبان فارسی دیگر به طور عادی فعل سادهً جدید ساخته نمی شود، بلکه گرایش به ساختن فعل های مرکب است؛ فعل های مرکب و نیز فعل های تبدیلی هیچ کدام زایایی ندارند، یعنی نمی توان از آنها مشتقات فعل ساده را به دست آورد. زبان فارسی در وضع فعلی برای برآوردن نیازهای روزمرهً مردم با مشکلی مواجه نیست، ولی این زبان برای واژه سازی علمی زایایی لازم را ندارد و نمی تواند یک زبان علمی باشد، مگر اینکه برای رفع کاستی های آن چاره ای اندیشیده شود.
***
با این همه زبان فارسی می تواند یک زبان علمی باشد، به شرط اینکه کند و زنجیری را که ما به پای آن زده ایم باز کنیم. ما در بقیهً این مقاله می کوشیم نشان دهیم که زبان فارسی زایایی لازم را بالقوه دارد. منتها ما این توانایی را از قوه به فعل نمی آوریم. ولی پیش از آنکه در این بحث وارد شویم، باید به چند نکته توجه داشته باشیم.
الف واژه های علمی برای مردم کوچه و بازار ساخته نمی شوند، بلکه برای جمعی کارشناس و اهل فن و دانشجویانی که در رشتهً خاصی تحصیل می کنند، ساخته می شوند. بنابراین اگر انتظار داشته باشیم که واژه های تازه را همه بفهمند و احتمالا خوششان هم بیاید، انتظار بیجایی است. شما یقین داشته باشید معنی ionize و دیگر مشتقات آن را که در آغاز این مقاله برشمردیم جز گروهی اهل فن، انگلیسی زبانهای معمولی نمی دانند و شاید هم هیچگاه نشنیده باشند.
ب برنامه ریزی زبانی ( language planning ) از کارهایی است که بسیاری از کشورها به آن دست می زنند. در برنامه ریزی زبانی آگاهانه در مسیر زبان دخالت می کنند؛ بعضی روندها را تند و بعضی دیگر را کند می کنند تا برآیند آن متناسب با نیاز جامعه باشد. برای اینکه سوء تفاهمی پیش نیاید باید اضافه کرد که این دخالت ها از آن گونه نیست که مثلا مردم نباید بگویند "حمام گرفتن" بلکه باید بگویند "به حمام رفتن" و مانند آن، بلکه مسائلی درحیطهً برنامه ریزی زبانی قرار می گیرند که به خط مشی کلی زبان مربوط شوند: مثلا دادن پاسخ به این سوال که آیا در واژه سازی علمی باید فقط از عناصرزندهً زبان استفاده کرد یا می توان ریشه ها و پیشوندها و پسوندهای مرده را نیز احیا کرد و به کار گرقت؟ یا اینکه آیا می توان از عناصر قرضی در زبان فعل ساخت و مثلا گفت "تلویزیدن" ؟ و "تلویزیده" ؟ و مانند آن.
پ نکتهً مهم دیگر این است که مشکل واژه های علمی را باید یکجا و به طور خانواده ای حل کرد. مثلا اگر قرار باشد برای ۱۳ اصطلاحی که در آغاز این مقاله برشمردیم و در انگلیسی همه از ion ساخته شده اند برابرهایی ساخته شوند باید شیوه ای به کار گرفت که نه تنها جوابگوی آن ۱۳ اصطلاح باشد، بلکه اگر به تعداد آنها افزوده شد نیز همچنان کارساز باشد.
با توجه به نکاتی که در بالا گفته شد اکنون راه هایی را که برای واژه سازیعلمی مفید به نظر می رسند به بحث می گذاریم. در واقع آنچه من میخواهم بگویم حرف تازه ای نیست؛ دیگران قبلا آنها را گفته و حتا عمل کرده اند. منظور من توجیه درستی راهی است که آنها رفته اند و بر طرف کردن سوء تفاهماتی که از این رهگذر در ذهن بعضی از افراد به وجود آمده است.
۱- مهم ترین راه و بارورترین روش برای ساختن واژه های علمی، ساختن مصدر تبدیلی یا به اصطلاح "مصدر جعلی" است. در فارسی نیز مانند انگلیسی، فرانسه، عربی و بسیاری از زبانهای دیگر باید از اسم یا صفت فعل بسازیم تا بتوانیم مشتقات لازم را از آن به دست بیاوریم و گره کار خود را بگشاییم.
تنها با ساختن فعل است که می توان مشکل واژه های علمی را به طور گروهی حل کرد. مثلا اگر از "یون" با پسوند فعل ساز " یدن " فعل "یونیدن"ساخته شود، می توان تمام برابرهای لازم را برای ۱۳ اصطلاحی که در آغاز این مقاله برشمردم به دست آورد: یونیدن، یونیده، یوننده، یونش، یونیدگی، یونش پذیر، یونش پذیری، اتاقک یونش، انرژی یونش، پتانسیل یونش، ردِ یونش، گاز یونیده، تابش یوننده، ونیز بسیاری دیگر که ممکن است بعدا مورد نیاز باشند.
چنان که پیش تر گفته شد، این حرف تازه ای نیست: آقای دکتر محمد مقدم در آیندهً زبان فارسی ( ۱۱ )همین پیشنهاد را می کنند، منتها ایشان معتقدند که مادهً فعل نیز باید از اصل فارسی باشد. پیش تر به دکتر محمود هومن و گرایش او به ساختن فعل های تبدیلی نیز اشاره کردیم. ولی نخستین کسی که به این فکر جامهً عمل پوشانید دکتر غلامحسین مصاحب بود که در دایرة المعارف فارسی افعالی مانند " قطبیدن "، "اکسیدن"، "برقیدن"، "یونیدن" را به کار برد والحق که به کار درستی دست زد.
امروز نیزگروه های واژه سازی در مرکز نشر دانشگاهی از همین خط مشی پیروی می کنند. در اینجا برای رفع سوء تفاهم بد نیست چند نکته را توضیح بدهیم.
الف من معتقد به "فارسی سره" که در آن هیچ واژهً عربی یا فرنگی نباشد، نیستم زیرا آن را غیر عملی می دانم. تلاش برای یافتن برابری فارسی برای "یون" کاری است عبث. ولی معتقد نیستم که "یونیزاسیون" و " یونیزه " و دیگر مشتقات آن باید در فارسی به کار روند.
زیرا زبان فارسی توانایی ساختن این مشتقات را دارد. از سوی دیگر، من معتقد به طرد واژه های متداول عربی در فارسی نیستم. بعضی از این واژه ها قرن هاست که در فارسی به کار رفته اند و امروز جزو واژگان زبان فارسی هستند، همان طور که تعداد کثیری از واژه های فارسی به صورت معرب در عربی به کار می روند و امروز جزء لاینفک زبان عربی هستند. "در مورد تاثیر زبان فارسی بر عربی از خود قرآن کریم سخن آغاز می کنیم. می بینیم کلمات فارسی فراوانی در این کتاب آسمانی آمده و باز می بینیم که برخلاف خوی ملی گرایی و تعصب عربها یا ایرانیان یا هرنژاد دیگری که می گویند باید زبان را از واژه های بیگانه پیراسته کرد، این کتاب آسمانی از کلمات غیر عربی و از جمله فارسیاستفاده کرده است." ( ۱۲ )
بنابراین وقتی صحبت از واژه سازی می شود نباید این توهم به وجود آید که منظور عربی زدایی است.
ب بعضی از ادبای ما وقتی رواج واژه هایی نظیر "قطبیدن" را ( که در برابر polarize به کار رفته ) و یا " قطبش" و نظایر آن را می بینند دچار تشویش می شوند که "این جعلیات زبان شیرین فارسی را خراب می کنند، به گنجینهً پر ارزش ادب فارسی لطمه می زنند، رابطهً ما را با بزرگان ادب فارسی چون حافظ و سعدی قطع می کنند، در آثار قدما کی چنین چیزهایی آمده است؟ " و نگرانی های دیگری از همین دست.
در پاسخ این بزرگواران باید گفت: اولا " قطبیدن" از نظر ساخت هیچ فرقی با " طلبیدن" ندارد که عنصری و ناصرخسرو و خیام و سعدی و مولوی و حافظ و دیگر بزرگان ادب فارسی آن را به کار برده اند ( نگاه کنید به مدخل "طلبیدن" در لغت نامهً دهخدا). ثانیا واژه هایی مانند polarize ، iodize ، ionize و نظایر آن نیز در آثار بزرگان ادب انگلیسی مانند شکسپیر و میلتون و بایرون و جز آن دیده نمی شوند. ولی ساخته شدن این مصدرها در زبان انگلیسی و دهها مشتقی که از آنها به دست می آید هیچ زیانی به گنجینهً ادب زبان انگلیسی وارد نکرده است.
امروز شور و شوق برای خواندن آثار شکسپیر شاید بیش از روزگاری باشد که این واژه ها ساخته نشده بودند. در واقع این دو قضیه هیچ ارتباطی با هم ندارند. ثالثا چنان که پیشتر گفته شد و شواهدی نیز در تایید آن آورده شد، زبان عربی که در نظر بسیاری از مردم زبان متحجری است، اصطلاحات علمی را به باب های مناسب می برد و مشتق های لازم را از آنها به دست می آورد.
اگر چنین است، پس چرا ما از توان زبان فارسی استفاده نکنیم، فعل های تبدیلی نسازیم، و مشتق های لازم را به دست نیاوریم؟ در این میان کار واژه سازی زبان انگلیسی از همه جالب تر و آموزنده تر است. زبان انگلیسی واژهً ion را ( که به معنی "رفتن" است ) از یونانی عاریه می گیرد و در معنای علمی کاملا جدیدی به کار می برد. سپس پسوند ize را که از طریق لاتین از یونانی به دست آورده است بر آن می افزاید و فعل ionize را می سازد. در مرحلهً بعد، پسوند able را که از طریق فرانسه از لاتین به ارث برده به آن اضافه می کند و صفت ionizable را می سازد، و هیچ کس هم ایرادی نمی گیرد.
ولی ما بعد از قرن ها هنوز می گوییم "طلبیدن" مصدر جعلی است، و اجازه نمی دهیم در زبان فارسی فعل جدیدی ساخته شود، آن هم با پسوند فعل سازی که متعلق به خود زبان فارسی است!
باری، نگرانی های ادبای ما گرچه از روی دلسوزی است، ولی ریشه در واقعیت ندارد. شاید وقت آن رسیده باشد که برچسب "جعلی" و "جعلیات" از روی واژه های تازه پاک شود. اگر جز این کنیم، فارسی از لحاظ واژگان علمی زبانی عقیم باقی خواهد ماند.
۲- یکی دیگر از راه هایی که باید برای واژه سازی علمی مورد استفاده قرار گیرد، بهره گرفتن از مشتقات فعل هایی است که هم اکنون در فارسی به کار می روند، یعنی ساختن مشتق از راه قیاس، اعم از اینکه آن مشتق ها در گذشته به کار نرفته باشند یا فعلا متداول نباشند: مثلا ساختن " نوشتار" به قیاس "گفتار" یا "رسانه" به قیاس "ماله" و مانند آن.
دکتر محمد مقدم در آیندهً زبان فارسی جدولی از ده فعل فارسی به دست می دهد که از هر کدام می توان بالقوه هفت مشتق به دست آورد که جمعا هفتاد صورت می شود. او می نویسد: "از هفتاد صورتی که دراین جدول داریم می بینیم که چهل و پنج صورت را به کار نمی بریم در حالی که به همهً آنها نیازمندیم. اکنون به آن بیفزایید صدها واژهً همکرد ( مرکب ) را که با آنها نساخته ایم و هزارها واژهً دیگر را که می توانیم تنها از این چند ریشه با گذاشتن پیشوند و پسوند های گوناگون... بسازیم."
از زمانی که دکتر مقدم این سخنرانی را ایراد کرد ( سوم دی ماه ۱۳۴۱ ) و بعدا به صورت دفتری چاپ شد تاکنون سه صورت از آنهایی که به کار نمی رفته به کار افتاده اند: نوشتار، ساختار، و سازه ( مهندسی سازه ).
ما امروزه صفت " کُنا " را به کار نمی بریم، در حالی که از " کُن + آ " ساخته شده است مانند: گویا، شنوا، روا، توانا و جز آن. از این گذشته این صفت در گذشته به کار رفته است: " اگر اندر ذات وی بود، وی پذیرا بودی نه کنا " ( ۱۳ ) . همچنین است کنایی که به قیاس
" توانایی"، " گویایی " و مانند آن ساخته شده است، و در گذشته نیز به معنی " کنندگی " به کار رفته است. نیز فعل " کنانیدن " در گذشته به صورت متعدی سببی به کار رفته است ( ۱۴ ). حال با استفاده از این امکانات زبان فارسی ما می توانیم مشکل یک گروه از اصطلاحات شیمی را چنین حل کنیم:
کناننده activating کنا active
کناننده activator کنایی activity
کنانش activation کنانیدن activate
انرژی کنانشی activation energy کنانیده activated
منظور از این مثال این نیست که بگوییم اصطلاحاتی که شیمیدان ها در فارسی به کار می برند غلط است و باید آنها را دور بریزند و در عوض این مجموعه را به کار برند؛ بلکه منظور از آن نشان دادن امکانات ناشناختهً زبان فارسی و به ویژه نشان دادن اهمیت قیاس در واژه سازی علمی است. در مثال بالا، " کنا "، " کنایی " و " کنانیدن " همه قبلا در فارسی به کار رفته بودند. ولی فرض می کنیم که هیچ کدام از آنها به کار نرفته بودند. در آن صورت نیز ما می توانستیم همین مجموعه را یا نظایر آن را از روی قیاس بسازیم و به کار ببریم. حتا اگر ناچار بودیم می توانستیم این مجموعه را با واژه ای از اصل عربی بسازیم: فعال، فعالایی ( یا فعالیت )، فعالانیدن، فعالاننده، فعالانش، فعالانشی، و اشتقاق های لازم دیگر.
ما باید خود را با نیازهای واژه سازی علمی بیشتر آشنا کنیم. باید این حرف را فراموش کنیم که ساختن " مصدر جعلی " جایز نیست. باید از این فرض نادرست دست برداریم که کاربرد واژه امری است "سماعی" و نه قیاسی.
زبانی که قدما به کار برده اند جوابگوی نیازهای آن روز جامعهً ما بوده است. ما می توانیم و باید اندوخته ای را که آنها برای ما گذارده اند دست مایه قرار دهیم، ولی نمی توانیم تنها به آن اکتفا کنیم. باید کند و زنجیری را که ندانسته به پای زبان فارسی زده ایم باز کنیم و بگذاریم زبان همگام با نیازها و تحولات شگرف جامعهً امروز آزادانه پیش برود. اینجاست که نیاز به وجود یک فرهنگستان علوم کاملا احساس می شود، فرهنگستانی که با چشم باز به جهان واقعیات نگاه کند و بتواند سنجیده و خردمندانه گام بردارد.
یاداشتها
۱- فرهنگ معین یکی از معانی "نمودن" را انجام دادن، عمل کردن، و کردن ضبط کرده است، همان گونه که امروز به کار می رود. مثلا: "تسلیم نمودن" به جای "تسلیم کردن". دکتر معین یادآور می شود که بعضی از محققان این کاربرد را درست نمی دانند، ولی اضافه می کند: " باید دانست که بزرگان آن را استعمال کرده اند:
پس سلیمان آن زمان دانست زود
که اجل آمد، سفر خواهد نمود
مثنوی
۲- ناتل خانلری، پرویز، تاریخ زبان فارسی، جلد دوم، پیوست شمارهً۱. بنیاد فرهنگ ایران ۱۳۵۲.
۳- خانم پریوش غفوری، خانم اکرم شیرزاده فرشچی، و آقای دکتر عنایت الله صدیقی ارفعی.
۴- Random House Dictionary of the English Language, ۱۹۸۶
۵- ژاله رستم پور، پژوهشی دربارهً افعال مرکب، پایان نامهً فوق لیسانس زبانشناسی ۱۳۵۹.
۶- از بعضی از فعل های مرکب گاه مشتقی رایج شده است، ولی تعداد آنها بسیار اندک است.
۷- از آقای دکتر رحمت حقدان سپاسگزارم که مرا در گردآوری اطلاعات لازم که به زبان پهلوی مربوط می شد یاری کردند.
۸- صادقی، علی اشرف، " تحول افعال بی قاعدهً زبان فارسی "، مجلهً دانشکدهً ادبیات و علوم انسانی مشهد، شمارهً زمستان ۱۳۴۹.
۹- از گفتگو با آقای دکتر احمد تفضلی در این زمینه بهره مند شده ام. از ایشان سپاسگزارم.
۱۰- اکثر این شاهدها از لغت نامهً دهخدا گرفته شده اند.
۱۱- مقدم، محمد، آیندهً زبان فارسی، انتشارات باشگاه مهرگان، دیماه ۱۳۴۱.
۱۲- احمدی، احمد " ماهیت، ساخت و گسترهً زبان فارسی "، زبان فارسی، زبان علم، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۵.
۱۳- نگاه کنید به مدخل های مربوط در فرهنگ معین.
۱۴- لغت نامهً دهخدا.
نقدها:
زبان فارسی؛ سترون یا زایا؟ + farsnews
...باري، مي خواهم به برخي از ايرادهايي كه به اين كتاب گرفته شده است پاسخ دهم تا هم اين دوستان يكّه داوري نكرده باشند و هم كساني كه از راه رسانه هاي گوناگون از گفته هاي اين مجلس خبر يافته اند و كتاب مرا خوانده اند، يا مي خواهند بخوانند، از پاسخ من بي خبر نمانند. بخوانید.*
منبع: magiran.com > روزنامه اعتماد ملي > شماره 740 24/6/87 > صفحه 8 (انديشه) > متن
گزارشی از جلسۀ نقد کتاب را اینجا بخوانید.
--------------------------
* تقریباْ یک هفته بعد متن در وب نوشت خود آقای آشوری هم قرار گرفت: پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز
- من بادم میخوام!
ابن محمود خاطرهای از زندهیاد عمران صلاحی خاطرهای تعریف میکند: سوار ماشین داشتیم شهر را میپیمودیم كه كنار پارك، عمران دفتر جیبیاش را درآورد و چیزی نوشت. گفتیم: استاد! همین لحظه به شما الهام فرمودند؟ گفت: نه! ازین جمله روی دیوار خیلی خوشم آمد. نگاه كردیم دیدیم نوشتهاند: زندگی بدون عشق مثل ساندویچ بدون نوشابه است! ادامه
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عليمحمد حقشناس در اين نشست بحث خود را در سه موضوع دربارهي داريوش آشوري، كتاب تأليفي وي و وضعيت زبان فارسي در اين زمانه ارائه و از داريوش آشوري به عنوان روشنفكري مؤثر و باجرأت ياد كرد كه ميانديشد و نتيجههاي انديشههايش را با جرأت بيان ميكند.
اين استاد دانشگاه با بيان اين مطلب كه به پاس وضعيت دانشگاهيام ناگزيرم انتقادهايم را دربارهي اين كتاب مطرح كنم، گفت: البته نبايد فرض كرد كه باقي كارهاي آشوري اينگونه است؛ كارهاي درخور توجه بسياري دارد و اين اثر هم كتاب درخوري است؛ اما خالي از اشكال نيست. اين كتاب را چندينبار خواندهام و صفحه صفحهي آن را پر از يادداشت كردهام و با احتياط پنج، شش اشكال را از ميان اشكالهاي متعددي كه هست، مطرح ميكنم و اين اشكالات دليل بر اين نميشود كه كتاب از هر جهت منفي باشد.
اين پژوهشگر متذكر شد: در وضعيتي قرار گرفتهايم كه مانند دنداندرد، زبان فارسي دائم در ذهن ماست، كه اين نشان ميدهد زبان فارسي در خودآگاه ما وجود دارد و ذهن ما را مشغول كرده است و هركسي به هر نوعي به اين زبان بپردازد، خدمت ميكند؛ از اينرو اين كتاب هم به زبان فارسي خدمت ميكند.
او عنوان كتاب را به عنوان اولين ايراد اين اثر داريوش آشوري دانست و افزود: آشوري ميگويد من زبانشناس هستم و درصدد حل مسائل زبان فارسي به گونهاي كه امروز هست؛ پس درواقع، با آن جلوه از زبان سر و كار دارد كه زبانشناسان از آن به عنوان جلوهي همزباني ياد ميكنند.
وي در ادامه با تشريح جلوهي همزباني و تبيين تفاوت نظاممندي و تاريخمندي زبان متذكر شد: اصولا طرح زبان باز با تناقض همراه است، بخصوص نوع زباني كه آشوري در ذهن دارد، كه به آن ميخواهد خدمت كند؛ يعني زباني كه در خدمت علم و فلسفه است. اين زبان قاعدتا در يك مقطع تاريخي بسته است و در طول تاريخ است كه تحول پيدا ميكند و شايد از اين جهت گفتهاند زبان باز. زعم من اين است كه توجه آشوري به زبان پويا در برابر زبان بسته است، كه زبان پويا برآمده از جامعهاي پوياست كه همراه با پويش جامعه، زبان هم بايد پويايي داشته باشد. اگر او در عنوان زبان، پويا يا ايستا ميگفت، شايد درستتر بود. اما اطلاق زبان باز در آن نوع زبان كه مدنظر آشوري است، مشكل ايجاد ميكند و آن اين است كه هرچه زبان را بازتر كنيم، به هرمنوتيك، كه عرصهي فهم از طريق تفسير و تأويل است، ميكشاند. در عين حال كه زبان مدرن، زباني است كه بايد در و دربند داشته باشد تا بتواند گزارههاي علمي تفسيرناپذير صادر كند؛ پس زبان باز خلاف آن چيزي است كه آشوري در ذهن دارد.
حقشناس ادامه داد: ايراد ديگري كه به ساختار فيزيكي كتاب وارد است؛ اين اثر كتابي در 112 صفحه است؛ از اين مقدار، 18 صفحهي آن درآمد است كه درآمد 18صفحهيي شايسته كتاب 280 تا 300صفحهيي است. بعد 28 صفحه از اين 112 صفحه كتاب، به كتابشناسي و منابع اختصاص دارد، كه درواقع، 46 صفحه از كل كتاب خرج مخلفات شده است و خرج اصلي كتاب، 67 صفحه است، كه يك تناسب فيزيكي نميتواند داشته باشد.
حقشناس در ادامه، ايراد سوم به اين كتاب را معطوف به زبان و سبك آن دانست و با انتقاد از اينكه زبان و كتاب گرفتار نوعي خودشيفتگي است، سبك كتاب را شايستهي يك كتاب علمي ندانست و آن را بيشتر شبيه سبك و سياق پيامبران و پاسداران ايدئولوژي عنوان كرد.
او در ادامه، انتقاد بعدي خود را به محتواي كتاب وارد دانست و خاطرنشان كرد: محتواي كتاب به طرح مشكلات زبان فارسي و تبيين و توجيه آن ميپردازد و اين مسأله بارها در كتاب تكرار ميشود؛ ولي براي رفع مشكلات هيچ برنامهاي ارائه نكرده است. ايراد ديگري كه در همين زمينه وارد است، به اين برميگردد كه آشوري زبان طبيعي را در برابر زبان گفتار و نوشتار آورده است، كه اگر زبان طبيعي را در برابر زبان فرهنگي به كار ميبرد، مشكلي به وجود نميآمد؛ اما با اين در برابر هم نهادن زبان طبيعي و زبان گفتار و نوشتار، آدمي گيج ميشود و كتاب سرانجام ما را به اين نتيجه سوق ميدهد كه انگار مشكل فارسي، كمبود واژه است و ايشان اقدام به واژهسازي كرده است، كه البته واژههاي خوب و موجهي را توليد كرده و از سويي، برخي از واژهسازيها هم ناموجه است، كه به نظر ميرسد ضرورتي ندارد فكر و توان يك انديشمند مصروف واژه ساختن ناموجه شود.
اين زبانشناس سپس با ارائهي مثالهايي از واژهسازيهاي ناموجه آشوري كه در كتاب آمده است، به بحث دربارهي وضعيت زبان فارسي در اين روزگار پرداخت و اظهار كرد: واقعيت اين است كه مشكل زبان فارسي، مشكل واژه نيست. ساختن واژه يك واجب كفايي است؛ يعني با ساختن يك واژه ديگر لازم نيست ديگري هم به ساختن آن اقدام كند و از سويي، اين كار تنها از طريق تأكيد بر صرف اشتقاقي از آغاز برنامههاي آموزشي تا انجام ميسر ميشود. مشكل زبان فارسي اين است كه زبان فارسي متعلق به يك جامعهي سنتي است كه در سنت خود هيچ مشكلي نداشته است؛ از اينرو، اين زبان، زباني سنتي است و تغيير چنداني نداشته، كه درواقع، عواقب تأسفبار اين وضعيت اين است كه اكنون جامعهي ايران در بستر مدرنيَت قرار گرفته و اين وضع سبب شده كه تعداد موقعيتهاي تازهي زبان تخصصي به اندازهي موقعيتهاي حاضر در عرصهي علم را نداشته باشد و درواقع، زبان در حوزههاي جديد و تكنولوژيك موقعيتهاي تازهاي را ندارد، كه براي اين كار بايد زبان ساخت؛ نه واژه. اينها بايد پرورده شود و در بستر زباني كه برخوردار از انواع گويشهاي موقعيتي، رسمي، غيررسمي و... باشد، واژهسازي هم صورت گيرد. بايد در اينباره كار كنيم و زبان فارسي را بايد از آن محدودهي سنتياش بيرون بياوريم و گونههاي زباني ديگري پديد آوريم.
او در ادامه متذكر شد: آخرين ايراد به آشوري اين است كه برخي از واژهسازيهاي او با قواعد صرف اشتقاقي زبان فارسي سازگار نيست؛ مانند اين است كه اسب پرشتاب زبان آشوري عنان كار از دست آدم ميگيرد.
حقشناس يادآور شد: اين كتاب را دستكم سه بار خواندهام و راضيام كه اين اثر را خواندهام؛ براي آنكه آشوري توانسته است با آن زبان هشدارگونهاش بگويد كه برخيزيد؛ اما وضع زبان فارسي آنقدر هم كه آشوري ميگويد، فاجعهآميز نيست. او حرفي را ميزند كه قابل دفاع نيست. ميگويد پيشرفت جامعه به سوي تجدد مدلول برخورداري از زبان پيشرفته است؛ در حاليكه همهجا برعكس بوده است؛ يعني پيشرفت جامعه معلول پيشرفت زبان است. درواقع، مدرنيته تداوم پيشرفت فرهنگي خود ما نيست. در عين حال، زبان فارسي در اين يكصد سال خيلي پيشرفت كرده و بسيار آماده شده است و بسياري از اين زبانهاي تخصصي در حوزهي علم پديد آمده؛ البته هنوز ادبياتزده است و اين شروع را بايد تقويت كنيم و ادامه دهيم. امروز فارسينويسان درجه يكي در دورهي ما زندگي ميكنند، كه خيلي هم زيادند و اين نشاندهندهي اين است كه زبان تكان خورده؛ چون جامعه تكان خورده است و بايد در جهت اين تكاني كه در جامعهي ما پيش آمده، حركت كنيم. «زبان باز» عليرغم همهي مشكلاتي كه دارد، كتابي خواندني است. ممكن است سبكش به كار علمي نخورد؛ اما براي آموختن بسيار مفيد است.
همچنين كامران فاني از داريوش آشوري به عنوان دوست قديمي و همشهري خود ياد كرد و با استناد به تجربهي نقد كتاب «هستيشناسي حافظ» - ديگر اثر آشوري -، نقد آشوري را كار دشواري ذكر كرد و دربارهي كتاب «زبان باز» گفت: آشوري در شروع كتابش ميگويد اين آخرين دستاورد نهايي انديشهي من دربارهي زبان فارسي در برخورد با دوران مدرن طي 40 سال گذشته است، كه حرفش درست است. درواقع، اين مسألهي ذهن و زبان را كه مطرح كنيم و نگاهي به سير فعاليت فكري آشوري بياندازيم، ميبينيم سرانجام در زبان گير افتاده است و اين عبور او را از انديشهي سياسي به انديشهي اجتماعي و در ادامه به فلسفه و سرانجام به زبان در آثارش ميتوان ديد و ميبينيم كه آخرش در اين دامچالهي كلمه دچار ميشود.
اين پژوهشگر در ادامه به آسيبهايي كه متوجه افرادي است كه به تحقيق بر روي زبان ميپردازند، اشاره كرد و با طرح معناي مدرنيته و مفاهيمي كه از مدرنيته اشتقاق ميشود، به توضيحي در تبيين «مدرنيت» كه آشوري به كار ميبرد پرداخت و گفت: آشوري دغدغهي جهاني را دارد كه ما با آن مواجه شدهايم. از اين طريق، ميخواهد بگويد مسألهي زبان را بايد در رابطه با مدرنيته شناخت و معتقد است تنها از طريق زبان ميتوانيم به فهم اين پديدهي جديد وارد شويم، كه اين ادعا، ادعايي فلسفي است؛ تا ادعايي زباني.
فاني در ادامه به ارائهي توضيحاتي دربارهي كتاب پرداخت، كه در آن به چگونگي شكلگيري زبان فرانسه و انگليسي اشاره شده است و خاطرنشان كرد: او در كتاب به شيوههاي عملي تحقق اين اتفاق اشاره ميكند و به آن سؤال برآمده از حوزهي فلسفه پاسخ نميدهد و به تجربههاي تاريخي استناد ميكند.
وي سپس با حقشناس همراهي و تأكيد كرد: ما در حوزهي علم، مشكل واژگان نداريم. زبان چيزي نيست كه با واژه ساخته شود. درواقع، كوچكترين واحد انديشه، جمله است. آنچه ما نياز داريم، جملهسازي است و نه واژهسازي. جملهسازي نياز به تفكر دارد. مشكل ما، مشكل لفظ نيست؛ مسألهي اصلي ما، مفهومسازي است. اگر مشكل پريشانانديشي داريم، به اين سبب است كه مشكل مفهومسازي داريم. انديشيدن تابع پارامترهاي مختلف است و مسأله پيچيدهتر از واژهسازي است. درواقع، آشوري در اين كتاب بيشتر رويكردي فلسفي داشته است و نگاه اصلياش اين بوده كه مشكل خود را با مدرنيته حل كند، كه در ادامه به مسألهي زبان ميرسد و در نهايت به كلمه رسيده است؛ اما به اعتقاد من، تئوري مطرحشده در اين كتاب به لحاظ فلسفي جاي بحث و اهميت دارد.
در پايان، علي صلحجو با بيان اينكه اين اثر داريوش آشوري من را نگرفت، متذكر شد: حرفهايي را كه آشوري مطرح ميكند، نميتوانم به عنوان يك ادعاي جديد ببينم. مهمترينش، تز ايشان است كه ميگويد پژوهشم در اين كتاب بر اين مبناست كه نشان دهم وقتي جامعه پيشرفت ميكند، بازتابش در زبان ديده ميشود، كه اين را نميتوان به عنوان يك تز قبول كرد.
او در ادامه يادآور شد: آشوري آمده چگونگي غني شدن زبانهاي مدرن را نشان داده و گفته چطور شد كه زبان انگليسي، فرانسه و آلماني غني شد و تصريح ميكند كه گنجينهي زبان يوناني و لاتيني به زبانهاي انگليسي، آلماني و فرانسه وارد شده و سبب شده كه اين زبانها غني شود و در زمان ورود مدرنيت به اروپا، اين بستر زباني فراهم بوده است؛ به طوري كه اين مسألهي غني شدن زبانهاي مدرن را بيان ميكند و با اين تحليلي كه به دست ميدهد، اين پرسش به وجود ميآيد كه اگر اين طور نبود، آيا اروپا به مدرنيت نميرسيد، كه اين مسأله براي من قابل ترديد است.
او در ادامه با انتقاد از تمايز جدياي كه آشوري بين زبان طبيعي و زبان علم و لحاظ كردن مرز روشني بين آنها قائل است، تصريح كرد: با اين نسبتي كه آشوري بين زبان طبيعي و زبان علم به دست ميدهد، شكافي بين آنها به وجود ميآيد، كه اين مسأله نيز به اعتقاد من محل چالش است و نميتوان يك مرز قاطع ميان اين دو قائل شد.
اين مترجم سرانجام اظهار كرد: آشوري تز خود را در كلمهي مدرنيت ريخته است و ميگويد ما نگاه نكنيم كه كلمه كجايي است؛ بياييم آن كلمه را به فرهنگ خودمان بياوريم و آن را خودماني كنيم و تز آشوري به اعتقاد من، در اين كلمه نهفته است.
به گزارش ايسنا، داريوش آشوري - نويسندهي كتاب «زبان باز» - نيز پيامي را به جلسهي نقد اثرش فرستاده بود كه توسط علياصغر محمدخاني خوانده شد.
آشوري در پيام خود با طرح انگيزههايش از تأليف اين اثر، به واكاوي اجمالي وضعيت كنوني زبان فارسي پرداخته و دربارهي كتاب خود گفته بود: كتاب «زبان باز» با همهي كوچكياش، زمان دراز و انرژي فراواني برده است تا نويسندهي آن سرانجام گمان كند كه از دل تاريكيها به روشنايي نزديك شده و توانسته است پرتوي آغازين بر مسأله بياندازد و آنگاه جسارت ورزد و آن را عرضه كند. اين كتاب هنوز از نظر من تمام نيست و بويژه بخش مربوط به زبان فارسي را در آن تمام نكردهام.
او همچنين افزوده بود: خستگي فراوان بر اثر ساليان دراز كار شبانهروزي فكري و قلمي، علت ناتمامي آن است. از سوي ديگر، شوق آن را داشتهام كه دستاوردهاي نظري اين پروژه را به اهل آن عرضه كنم و اين كار را همچنين به اين اميد ميكنم كه از ميان نسلهاي جوانتر، جويندگان و پويندگاني را برانگيزد، تا به اين ميدان درآيند و اين كار را دنبال و كمبودهاي آن را جبران كنند.
منبع: ایسنا
اطلاعات بیشتر:


